تبليغاتX
یک نفس تـــازه هرگاه که تلاطم زندگي تو را به سختي به صخره ها مي کوبد ... تنها کافي ست که چشمانت را ببندي... نفسي عميــــــق بکشي ...و بداني که...خدا اينجاست
یک نفس تـــازه
زندگی درک همین اکنون است
جمعه 1387/01/09
87 هم اومد

سال نو مبارک

« ۱ » همیشه ۱ است .

شاید در تمام عمرش نتواند بیش از ۱ باشد.

اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد...

۱ دنیــــــــــــــــا
                  ۱ سرنوشــــــت
                                     ۱ خاطره  
                                              ۱  دوســـــــــت !


پ.ن : سال نوی همگی مبارک.
خیلی حرف داشتم ولی ... شاید واقعا هیچ حرفی نداشته باشم و فقط حس می کنم که حرفی دارم ،اگر اینطوره پس اون چیه که گاهی رو دل آدما می مونه ؟


دیرگاهی ست سوالی دارم

و معما این است

سهم آزادی پروانه کجاست؟

وچرا بال کبوتر فقط آهنگ قفس می خواند؟

مرغ باران به کجا می بارد؟

و چرا یک گنجشک ، بار اول که سر از لانه برون می آرد

تا که پر گیرد و بالا برود

آسمان را جا نیست؟

و نمی دانم من ، از چه رو می گویند

شب خمار است و سیاه ؟!

شب اگر تاریک است

علتش بخشش خورشید به ماه است و زمین !!

و سوالم این است :

سهم دلتنگی خورشید کجاست ؟؟؟

پ.ن ۲:
فرناز جان ، پیشاپیش تولدت مبارک

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:6 توسط : *يه دوست*
دوشنبه 1386/11/29


بدون اراده متولد می شويم ،

با حيرت زندگی می کنيم

و سپس با حسرت می ميريم.

اما آنچه هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذيرد ، 

 دوستی های پاک و بی آلايش است ...


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:54 توسط : *يه دوست*
یکشنبه 1386/10/23



خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان ، اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز


تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده و به قدر ایمان تو کارگشا می شود !

 

 

بر این باورم که اگر ذره ای حتی ناچیز ، در رسیدن یا خواستن دچار « شک » و « شک » و « شک » بشی ، مطلقا نمی رسی و نمی تونی برسی اما اگر چیزی رو با تمام وجود بخوای ، حتما بهش می رسی !

چند بار پیش اومده که تا مرز رسیدن رفته باشی و پشیمون بشی ؟ و با خودت بگی نکنه راهم اشتباه اومده باشم ؟ نکنه اصرار من خدا رو خسته کرده باشه ؟ و و و .....برای من که خیلی پیش اومده که نشون میداد من هنوز خودم و خواسته هام رو نشناختم.

در حال شناختنم...شناخت خودم و خواسته هام . خواسته های نابجا از دور خارج میشن.

 

پ.ن :

امروز لذت بخش ترین لحظه زندگیم میدونید چی بود ؟

اینا بودن :

خیلی آروم دستمو از پشت پرده بیرون گذاشتم تا متوجه من نشن .

 

 

از پشت پنجره اتاقم

 

عکس های دیگه رو از اینجا ببینید.

 وبلاگم دیر بالا میومد، از این به بعد عکس ها رو تو فتوبلاگ میذارم.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 1:0 توسط : *يه دوست*
جمعه 1386/10/21



 

شعبده بازي وسط بازار مکاره ايستاد و سه پرتقال از جيب بيرون کشيد و شروع کرد به اجراي تردستي با آنها.مردم شگفت زده از نرمي و ظرافت حرکات او ، گردش حلقه زدند . مردي که نزديک نويسنده ايستاده بود گفت :

 

« اين چيزي است که زندگي کم و بيش به آن شبيه است . ما همواره دو  پرتقال در دو دست داريم و پرتقالي ديگر در هوا . اما آن پرتقالي که در هوا است ، تمام قضيه را متفاوت مي کند ! با مهارت و تردستي پرتاب مي شود ، اما مسير خودش را طي مي کند.

 

ما نيز مانند اين تردست ، رؤيايي را در جهان رها مي کنيم ، اما هميشه بر آن تسلط نداريم .

 

در چنين اوقاتي ، بايد بداني که چطور خودت را به دست خدا بسپاري و بخواهي که رؤيا در زمان مناسب مسيرش را به درستي طي کند و وقتي که کامل شد دوباره به دستانت باز گردد !! »

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:56 توسط : *يه دوست*
سه شنبه 1386/10/18
و زندگی جریان دارد...

 

این هم از سپیدی بعد از شب یلدا :)

 

عکس 1         عکس2             18 دی 1386             

 

17 دی ماه 86

17 دی ماه 1386

 

پ.ن : همه آهنگهای این آلبوم زیباست ، این یکی رو خیلی دوست دارم .


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:48 توسط : *يه دوست*
شنبه 1386/10/01
یلدا یعنی : پایان شب سیه سپید است !

سحرگاهان که شبنم

آیتی از پاک بودن را

به گلها هدیه می بخشید ،

به آن محراب پاکش

آرزو کردم برایت

خوب دیدن ، خوب بودن ، خوب ماندن را

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:40 توسط : *يه دوست*
شنبه 1386/09/10
یک روز تعطیل

انسان می تونه هم دایره باشه و هم یک خط راست ، انتخاب با خودته که تا ابد دور خودت

بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی !!!

----------------

یه عالمه کار عقب افتاده داشتم ، همه شونم گذاشتم واسه روز تعطیل ...عادت دارم لباسهامو اغلب با دست بشورم اما این بار که در کمدو باز کردم یه خروار لباس چرک ریخت بیرون ، البته نه چرک ، هر کدومو که دو روز می پوشم به رخت چرکا اضافه میشه و همینه که تا آخر هفته زیاد میشن.
خلاصه امروز اصلا وقت لباس شستن اونم با دستو نداشتم ، همه شو جز لباسای مشکی و بافتنی رو که از فرم خارج میشه و حتما باید با دست
شست ریختم تو لباسشویی ، وقتی روشن شد کلی ذوق کردم ، همکار به این خوبی :)...بعد بقیه رو با دست شستم .

رفتم سراغ ماهی خوشگلی که عید 86 خریده بودمش ، آب تنگشو عوض کردم ( هر کی میاد میگه : اِااااااا ، این هنوز م زنده ست ؟ ) منم میگم بله که زنده ست، باید بذارمش تو سفره هفت سین 87 :) ...هر وقت غذا میخواد دمشو تکون میده ، یا گاهی میره ته تنگ سرشو میبره زیر سنگهایی که ته تنگ ریختم. چند سال پیش هم یکی از اینا داشتم که دست آموز شده بود ...

بعد به گلدونای اتاقم آب دادم ، اتاقو مرتب کردم...بعد از اونم با خیاطی سرگرم شدم. یه هفته پیش پارچه پالتو خریدم ، چون وقت نداشتم خواستم بدم خیاط برام بدوزه که گفت از 15 آذر به بعد میتونه ! یعنی تا ببُره و پرو کنه و بدوزه میشه بهمن ماه !! به خودم گفتم مگه من چیم از اینا کمتره ؟ خودم می دوزم و این شد که برای اولین بار دارم پالتو می دوزم ، حُسنش به اینه که اگر هم مشکلی پیش بیاد واسه خودمه و حداقل ترس و دلهره خراب شدنشو ندارم .
بعد از ظهرم با اینکه دو دل بودم برم یا نرم بالاخره با بابا و مامان و دختر خاله م رفتیم دیلمان.

تصاویر زیر ، امروز ، جمعه نهم آذر تنها به فاصله 3 - 4 کیلومتر از هم گرفته شده !!! این همه سال که رفتم دیلمان ، این همه مناظرو که دیدم، هیچ کدوم و هیچکدوم به زیبایی چیزی که امروز دیدم نبود که متاسفانه به دلیل غرو لند های پدر بزرگوارم به خاطر یخ زدگی جاده و اینکه نمی تونست هر جا که من دلم می خواد ترمز کنه ، نتونستم از همه صحنه های دیدنیش عکس بندازم. حیف.مثلا یه درخت زرد و یه درخت سبز کنار هم و برف هم روی زمین نشسته (نماد تابستان و بهار و زمستان )....آبشارهایی که با همین مقدار کم برف از دل کوه در اومده بود ...و زیباترین صحنه مربوط میشد به درختهایی که بلور های یخ روی اون بر اثر تابش مستقیم نور خورشید بدون آب شدن ، حالتی رو به وجود آورده بود که تصور می کردی شاخه های درختها تماماً شیشه ای هستن ! ...

ساعت 6 رسیدیم خونه ، رفتم لباسهای مشکی رو که شسته بودم بیارم و اتو کنم ، با اینکه چند بار آبکشی کرده بودم باز هم سفیدک زد ، در مواقع عادی عصبانی میشدم اما اون لحظه نه ! با یه دستمال مرطوب تا جایی که میشد لکه های شلوار لی رو پاک کردم و مانتو و شلوارو دوباره شستم.
کلی کار نکرده دارم که الان میگم : لذت بعد از ظهر ارزشش بیشتر از این کارها بود. اینا رو میتونم با تاخیر انجام بدم اما اون مناظرو شاید اگر امروز نمی
دیدم ، هیچوقت نمی تونستم ببینم.

دیلمان آذر 86

دیلمان آذر 86

دیلمان آذر 86

دیلمان آذر 86

---------------------------

پ.ن : 

به خودم : فرشته نگهبان تو همیشه همراه توئه ، جلوتر از تو قدم بر می داره و هر جا که

تردید داری ، راه رو نشونت میده ، اگر خودت رو به خدا سپردی هیچوقت راه رو به اشتباه نمی ری !


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:41 توسط : *يه دوست*
دوشنبه 1386/09/05



به سنگ ها کسی گفت : انسان باشید .
گفتند که ما هنوز به قدر کافی سخت نشده ایم !

آدمهای نیک ، همیشه چشم های زیادی به انتظارشونه ؛ دستهای زیادی حسرت لمس کردنشون رو داره ؛ لبهای زیادی به خاطرشون می خنده ...!

--------------------------
پ.ن :
خدایا ، من می تونم نشونه هاتو درست بخونم . از اینکه هر روز بهم یه نشونه میدی متشکرم :)


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:19 توسط : *يه دوست*
دوشنبه 1386/08/28
گاهی بخند

امروز از اون روزهایی بود که از اول صبح با دیدن یک صحنه خنده دار بدون در نظر گرفتن زمان و مکان ، در هر لحظه از روز بی اختیار لبخند می زدم و ضایع ترین حالت زمانی بود که خودم رو با نیش باز در آینه جلوی تاکسی دیدم ...سر کلاس هم داشتم شعر کتاب رو برای بچه ها می خوندم که یه دفعه زدم زیر خنده اونم با صدای بلند...اتفاقی بود اما با کاوش های ذهن من ، منطبق شد .

ای زندگی !
فاصله بین خندوندن و گریوندن منو چقدر کوتاه کردی ! رو کدومش حساب کنم ؟!


پ.ن 1 :
دیروز از دست دوستی ، حسابی دلم گرفت . شاید برای همیشه . اما براش آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم . احساس کردم با نگاه مثبت به زندگی ، مورد طعنه یا تمسخر یا ( دل خوش سیری چند! ) قرار می گیرم . این سوء تفاهم نیست ، واقعیته ...عکس العمل بعضی ها در مقابل جمله های من ، گاهی به طور ناگهانی ، اعتماد به نفسم رو ازم می گیره ! می شکنم ولی لزومی نداره همه صداشو بشنوند ؛ این چیزی بود که هرگز نگفتم ، اما حاضر نیستم با حرفهای امیدوار کننده ، باعث ناراحتی خودم و دیگران بشم...بنابراین از این به بعد ، مخاطب تمام جمله های مثبت ، خودم هستم ! قضاوت دیگران دیگه برام مهم نیست ، همونطور که قضاوت من برای اونها ! عادت به رنجاندن دیگران ندارم حتی اگر رنجیده باشم .

پ.ن 2 :

ای روزهای خوب که در راهید

ای جاده های گمشده در مه

ای روزهای سخت ادامه

از پشت لحظه ها به در آئید

ای روز آفتابی

ای مثل چشمه ی خدا ، آبی

ای روز آمدن

ای مثل روز ، آمدنت روشن ...

(قیصر امین پور)

پ.ن 3 :
تو ( *یه دوست* ) در مسیر جذب بهترین امواج قرار گرفتی ! هوشیار باش ! 

یه تخته وایت برد کوچیک تو اتاقم نصب کردم که هر روزم رو با جمله های روی اون آغاز می کنم ، توی خونه عادت همه شده که روزانه به اتاقم سر بزنن و حرف دل منو روی تخته بخونن ، حتی اگر با من حرف نزنند. آخر هفته ها که برادرم خونه ست اگه دستش به ماژیک برسه کنار جمله های مثبت من ، ناامید کننده ترین کلمات رو می نویسه ،می دونم شوخی میکنه اما  فراموش نکنید: هر چیز مکتوبی قابل احترامه ، بنابراین ذهنیات خودتون رو در قالب مطالب دلنشین و عمیق مکتوب کنید!

ماژیک رو قایم کردم !!!
فریاد نمی زنم ، می نویسم ...


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:38 توسط : *يه دوست*
جمعه 1386/08/25
و خوش به حال پرنده

و خوش به حال پرنده

پرنده در صدای خوشش ، رنج و درد و ماتم نیست

پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست

و خوش به حال هوایش

و خوش به حال دلش

و خوش به حال پرنده

که مثل آدم نیست

(مجتبی کاشانی)

پ.ن ۱ : همسفر جدید مبارک !

پ.ن ۲ : آدمها تفسیر متفاوتی از خوشبختی دارند ... تجربه برای بعضی ها  تکرار مکررات است ، یعنی افتادن درگود زندگی و چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن...من نمی توانم ، سرگیجه می گیرم و محکم به دیوار می خورم و می افتم و بلند شدنم سخت می شود و مدام تلاش می کنم و زانوانم درد می گیرد تا مغز استخوانم و هیچ زخمی دیده نمی شود و این بهترین راه درد کشیدن است و من نه راحت و آسوده می خندم و می گویم به شوخی مُردیم از درد و هیچکس حرفهایم را باور نمی کند و من می خندم و دیگر نمی فهمم که خنده هایم ازدرد است یا بی دردی !............منتظر بودی چیز دیگری بشنوی ؟ خوشایند تر از این ؟ سرد شده ام و سخت ، سخت که می شوم زودتر می شکنم و فکر می کنم از انعطاف زیاد است !... اشتباه میکنم .

پ.ن ۳ : ایـــــن ، نوعی تخلیه روانی ست .

پ.ن ۴ : دست هایی که کمک می رسانند ، مقدس تر از لب هایی هستند که عبادت می کنند!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:34 توسط : *يه دوست*