تبليغاتX
يك نفس تازه هرگاه که تلاطم زندگي تو را به سختي به صخره ها مي کوبد ... تنها کافي ست که چشمانت را ببندي... نفسي عميــــــق بکشي ...و بداني که...خدا اينجاست
يك نفس تازه
زندگی درک همین اکنون است
سه شنبه 1384/06/29
معصومیت از دست رفته

چشمهایت را ببند،
به دوران کودکیت برگرد،
7 ساله که بودی از زندگی چه میدانستی؟
نگاهت معصوم بود،
و خنده های کودکانه ات از ته دل،
بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها
و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.
بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،
دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،
و بخشیدنت با رضایت ،
چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد،
و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟
بزرگ شدی؟؟
نگاه معصومت سردرگم شد،
و خنده هایت از سر اجبار،
اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،
یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی
می بخشی در حالی که رنجیده ای،
با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،

برگرد !
باز هم کودکی باش سبکبار
روحت را آزاد کن
به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،
تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،
بخواه که تنها خودت باشی،
می توانی تنها اگر بخواهی

باز هم زندگی کن،
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات
                                        می توان بود؟...

کاش،
       کاش هرگز بزرگ نمی شدیم ...

*********************************
ممکن است همه زنگهای بهشت به صدا درآیند
شاید همه پرندگان بهشت نغمه سر دهند
چه بسا تمام چاههای روی زمین فوران کنند
ممکن است تمام بادهای روی زمین ؛ همه صداهای شیرین و دلپذیر را گرد آورند؛
صداهایی که از آنچه تا کنون شنیده اید،
شیرین تر است!
دست چنگ؛ نغمه پرنده ؛ صدای جنگل و غروب آفتاب
صدای دل انگیز آب چاه
و صدای وزش باد در هوای گرم و گرفته

اما هنوز یک چیز باقیست
اینکه صدای زنگ آن را پیش از این کسی نشنیده
کسی به راستی نمی داند آیا تا بحال صدایی شیرین تر از آن شنیده است

آن صدای نیرومند؛ بلند و سبک را
در صبحدم روشنایی
وقتی روح لذت و دلخوشی، ازخنده پاک و بی آلایش کودک موج می زند،
تمام ارواح انسانی تحت تاثیر آن شاد می شوند.
پس چرا
چرا چیزی که توسط انسان شنیده می شود ،
نیمی از شیرینی خنده یک کودک 7 ساله را ندارد؟!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
یکشنبه 1384/06/27
WISHING YOU SACCESS

Life is a series of beginnings...
that bring us closer to the realization of our dreams
may all of your beginnings be showered by sunbeams and all of your sense the warmth of success

always remember to forget the things
.that made you sad
,but never forget
.to remember the things that made you glad


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
جمعه 1384/06/25
از دو سال پیش تا حالا

و امروز بعد از گذشت 2 سال از آشناییمون در شصت و پنجمین میلی که برات می فرستم :)

اي تو !
اي هيچ کسم .
براي تو هيچ جنسيتي قائل نيستم
جز از جنس رويا و خيال .
 ( شايد ) انسان آرماني براي من .
براي لحظه هاي تنهاييم .
براي ثانيه هاي مضطربم
سلام هيچ کسکم !
 با تو از اعماق درون خواهم گفت .
حتي از گوشه هاي خلوتي که خود نمي شناسم .
و تو هيچ گاه از من نخواهي رنجيد ،
چرا که خيال دلي براي رنجيدن ندارد !
و من در اين دوستي ، خودخواهانه ، فقط و فقط به خود مي انديشم .
 که ياد بگيرم خود را دوست بدارم .
سلام هيچکسکم !
هيچ حالت خوب است ؟!
                                       (سولماز سال 1382 )

یادش به خیر...چه روزهایی بود..چقدر اتفاق در این مدت افتاد؟ چه آدمهایی اومدن و رفتن....چه آشنایی هایی صورت گرفت....چه دوستی هایی به وجود اومد؟ چه تجربه هایی کسب شد؟...چه خاطرات تلخی ثبت شد؟....چه رویاهای شیرینی به حقیقت تبدیل شد؟....چقدر بزرگ شدیم...چقدر بهتر شدیم؟....چقدر منطقی تر شدیم....چقدر رشد کردیم...گریه کردیم...خندیدیم...تعجب کردیم...بی انصافی دیدیم ولی گذشتیم...زخمی شدیم ،هنوزم جای زخمها هست ولی درد نمی کنه...و خلاصه زندگی کردیم !

 دو سال گذشت ....منم باید باهاش بگذرم....هر چی که بود باید پشت سر گذاشت .........

زندگی مار و پله ست...ریسکه....هیجان داره...برای رسیدن به آخرین خونه حاضری باز هم از اول شروع کنی...این یعنی امید...یعنی اگه در بازی قبلی باختی و اومدی به خونه اول باز هم به شوق اینکه شاید این بار ببری شروع می کنی........آره اگه زندگی رو تحلیل کنی و اگه با منطق پیش بری از بازی لذت می بری....


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
پنجشنبه 1384/06/24
از دکتر شریعتی


خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست ؛ صبر در نا امیدی ؛ رفتن بی همراه ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود ، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه ، و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند ، عطا کن !!!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
چهارشنبه 1384/06/23
ما نکاشته هایمان را هرگز درو نمی کنیم!

شنيدم كه در تاييد سخن دوستي كه از بد روزگار مي ناليد ؛ ناخواسته و به همدردي مي گفتي :بله ؛درست است…زندگي واقعا خسته كننده و كسالت آور و يكنواخت شده است…
اما اين درست نيست عزيز من ! اصلا درست نيست…
هرگز از زندگي ؛آنگونه كه انگار گلداني ست بالاي طاقچه يا درختي در باغچه؛ جدا از تو و نيروي تغيير دهنده تو ؛ گله مكن!
هرگز از زندگي آنگونه سخن مگو كه گويي ، بدون حضور تو ؛ بدون كار تو ؛ بدون نگاه انساني تو ؛ بدون توان درگيري و مقاومت تو ؛ بدون مبارزه تو ؛ پافشاري تو ؛ سرسختي تو ؛ محبت تو ؛ ايمان تو ؛ نفرت تو ؛ خشم تو ؛ فرياد تو و انفجار تو باز هم زندگي ست و مي تواند زندگي باشد!
عزيز من!
ما نكاشته هايمان را هرگز درو نمي كنيم!
پس به آن دوست بگو :خستگي كاشته اي كه خستگي برداشته اي…
اينك به مدد نيرويي كه در دست توست چه بخواهي و چه نخواهي ؛ زماني از دست خواهد رفت ؛ چيزي نو و پرنشاط بساز…
چيزي كه اگر تو را به كار نيايد ؛ دست كم ؛ بچه هايت را به كار خواهد آمد !
(نادر ابراهيمي)


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
دوشنبه 1384/06/21
آنچه می بینم افکار من است

اگر امروز به دليل آنچه در جهان بيرون مي بينم آشفته شوم به ياد خواهم آورد ادراک و تجربه هاي من نتيجه بازتاب افکارم از جهان بيرون است. همه آنچه را مي بينم تجارب گذشته ام رنگ زده است و بيرون از وجود من به به نظر مي رسد.

آنچه در جهان بيرون در مي يابم در واقع افکار من است که به شکل تصاوير در آمده و به بيرون بازتابيده است.گويي به آينه مي نگرم اما هنگامي که اين واقعيت را در مي يابم مي توانم به درون خويش بنگرم و افکار خالي از بخشش يا تهاجم آميزم را نسبت به خويشتن يا ديگران بيابم.
هنگامي که مي خواهم افکار درونيم را تغيير دهم ادراکم نسبت به جهان نيز دگرگون مي شود


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
یکشنبه 1384/06/20
حرفها

حرفها كه تكراري ميشوند،غصه ها كه عادي مي شوند،شعرها كه
بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي شوند،

بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت گل مي كنند
وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه فرقي نمي كند،
زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتي به آسمان يكجور نگاه مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا
و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،
و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،
بهار هر وقتدلش خواست بخندد وزمستان هر وقتخواست دلش بگيرد، ؟!!!…………………
آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه
كمترين اثري بگيري يا كمترين اثري ببخشي
مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي
لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي

اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت
غرق نشو و كمي هم
جرأت دريا شدن داشته باش


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
شنبه 1384/06/19
رسم زندگی

رسم زندگی اين است
يک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهايی
به همين سادگی !!
او رفته است
و همه چيز تمام شده است
مثل يک مهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگينی ؟
اين رسم زندگیست
تو نمی توانی آنرا تغيير دهی
پس تنها آوازی بخوان
اين تنها کاریست که از دستت بر می آيد
آوازی بخوان
آن شب که شادی برای همیشه رخت بربست
در پس رقص نورها
بر پهنه ی افق
رازی را كشف كردم
ديگر هيچ چيز تو را به من باز نمی گرداند
نه تكرار گريه های شبانه
نه فرو دادن بغضهاي غريبانه
ونه حتي
اين جامهای پی در پی مستانه
با تو بودن
تنها در كنار تو بودن نيست
اين را فهميدم
و اينك
در آستانه ی آغار تنهائيم
با تو بدرود می گويم
كه اين خود
سلاميست ديگر به سرنوشت!!!

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
جمعه 1384/06/18
دعا

رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذامانده‌اند.

جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .
زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم .»
جان گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من .»

خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست .
- « ليست‌ات را بگذار روي ترازو به اندازه ی  وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت .
خواربارفروش باورش نمي‌شد .
مشتري از سر رضايت خنديد .
مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی  ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود

« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »

************************
فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .
دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كي داد و پاداش بسيار برد .

« بر گرفته از كتاب لبخند خدا »


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
پنجشنبه 1384/06/17
کرم شب تاب

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چيزی از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزی خواست. يكی بالی برای پريدن و ديگري پايی برای دويدن. يكی جثه ای بزرگ خواست و آن يكی چشمانی تيز. يكی دريا را انتخاب كرد و يكی آسمان را.

در اين ميان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادی از اين هستی نمی خواهم. نه چشمانی تيز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پايی ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمی از خودت‚ تنها كمی از خودت را به من بده.
و خدا كمی نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن كه نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشيدی كه گاهی زير برگی كوچك پنهان می شوی.
و رو به ديگران گفت : كاش می دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه اين همان چراغی است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك بخشيده است.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
چهارشنبه 1384/06/16
کوچه عشق

اگر از کوچه عشق می گذری
سبد پرگل دلتنگی مرا
در همان پیچ نخست ،
بگذار و برو
تا که شاید دل گرم عاشق ،
که در او شوق رسیدن باقیست ؛
و صدایی که خبر می دهد از شوق درون،
نرم و آهسته نشیند بَر ِ من
تن گلها همه خواهش، دست سردش همه ناز
میکند با لب پرخنده خود،
غنچه سرخ حقیقت را باز !
و حقیقت این است : " درد عاشق اغلب ؛ کمتر از معشوق است ! "

از فرناز عزیزم


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
پنجشنبه 1384/06/10
به نام آنکه هر چه دارم از اوست


زيبايی محض!
به نام تو آغازيدم
پس سرانجامم به نام تو باشد...

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*