دیوار
گاه گویم
کاش دیواری بودم
فارغ از اندیشه های زندگی !
این برای مواقعی هست که آدمها به نیمه خالی لیوان نگاه می کنند؛ وگرنه اندیشیدن به زندگی یعنی "حال" ؛ یعنی خوندن همین متن...
دیوار باش فقط برای اینکه بتونی تکیه گاه محکمی باشی نه برای فارغ شدن از دغدغه های زندگی....در سختی و سنگی دیوار اعتمادی هست ؛ تکیه گاهی که هرگز فرو نمی ریزه
با این باور اگر دیوار شدی به سخت و سنگ بودنت افتخار کن !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
صداقت
می خواهم با تو از صداقت بگویم،
از صداقتی که بدون آن عشق هم بی معناست و چیزی است مثل یک پنجره که فقط و فقط رو به روشنایی باز می شود؛ طلوعی است که هیچگاه غروبش را نخواهی دید و این دلیلی بزرگ برای بزرگی توست.
تو زلالی، و حتی اگر بخواهی تمام راستی هایت را هم پنهان کنی ؛ چشمان تو همیشه حقیقت را فریاد می زنند . و با این همه تو مختار شده ای که دل و زبانت را به هر آنچه که می خواهی آکنده کنی ، پس این تو هستی که همیشه رقم زننده ای.
فراموش نکن که همیشه هستند کسانی که به این ارزشهای وجودی تو رشک ببرند و صداقت تو در برابرشان، قدرتت را چندین برابر می کند؛ چون ایمان دارند که تو با این همه توانایی، قدرت داری که هرآنچه که می خواهی برای خود رقم بزنی، اما باز هم تو راستی را پیشه می کنی و صداقت را هم در دلت ، هم در زبانت و هم در چشمانت می توان نظاره کرد.
آنقدر شجاعانه با تمام چیزهایی که می خواهند تو را از راستی ات دور سازند می جنگی که حد و مرزش را تنها می توان با میزان اراده ات اندازه گرفت.
چون شجاعت ، میوه صداقت است،
و حقیقت همیشه بهترین سلاحی است که با آن می توان بر تمام سیاهی ها پیروز شد و بهترین میوه صداقت، بینایی است. و این بینایی حسی است که با آن تو همیشه می توانی از میان تمام حق ها و ناحق ها ، صادقانه ترین را انتخاب کنی ! و این زیبایی انکار ناپذیر است که تو آگاهانه چنین می کنی و تمام درهای عالم عشق را به روی خود باز می کنی، چون برای عاشق بودن؛ اولین قدم صادق بودن است.
و شایسته می شوی برای آنکه عاشق صادقانه ترین محبوبت باشی، کسی که همیشه صدایش می زنی، کسی که اگر در دریایی غرق شوی ؛ از تمام دنیایت فقط او را می شناسی و او همان حسی است که لحظه نجات به سراغت می آید و تو می توانی آن لحظه شیرین را تا ابد برای خود تکرار کنی
و اگر تو فراموشش نکنی او همیشه تو را به یاد دارد.
او همان کسی است که صادقانه تاج خلیفه بودن را بر سر تو نهاده است.
او همان کسی است که تمام بزرگی ات، قدرتت، نیروهایت و حتی صداقت چشمهایت را از او داری!
و از نفس اوست که نفس های تو اینقدر صادقانه خود را رها می کنند.
آری، روح تو شاهکار خلقت اوست؛ آنقدر عظیم که خودش به خودش آفرین می گوید.
بر خود ببال ای انسان
بر خود ببال که روح تو مانند درختی است که میوه های آن همه رازهای جاودانگی اند.
و صداقت یکی از میوه های روح توست،
این میوه را بچین و با چشیدن آن ، صدای فریادهای شوق آمیز روحت را بشنو که صادقانه به تو می گوید:
آزادی ات ؛ چقدر آزادم کرد...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
برای تو که هرگز نخواهی شنید!
اندوه بار
مشوش
مغشوش
از پله ها بالا رفتیم
درها را گشودیم
و تو
آرام
بر تخت سپیدی دراز کشیدی
بعد
سرگرم کارهای روزمره شدیم و همه چیزی از
خاطرمان رفت
حتی ندیدیم
که چه هنگامی از پله ها پایین آمدی
به خانه نرفتی
و
.... !!!
گفتم: ز سرنوشت بیندیش و آسمان
گفتی: غمین مباش که این کور و آن کر است !
دیدی که آسمان کر و سرنوشت کور
صدهــا هــــزار مرتــبــــه از مــا قویـــــتر است !
هر مرگ؛ اشارتی ست به حیاتی دیگر!
دمی می آید و بازدمی می رود...اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد!!!
این « درد ! » چیه که خدا به یکی به وفور میده...اونقدر بهش میده تا جونشو بگیره ؛ اونم کسی که هزاران آرزو و برنامه واسه زندگیش داره....یعنی واقعا اینم جزء یکی از همون نعمتهاست؟( وقتی جوابم مشخصه ، سوالم بی جاست !)
تقدیر چنین بود ؛ آدمها میان و میرن اما آسمون باز هم آبیه
ستاره ها باز هم تو شب تاریک می درخشن،
صبح باز هم خورشید مثل همیشه طلوع میکنه،
پائیز میره ،
زمستون می رسه
باز هم بهار میشه
باز هم زندگی جوونه می زنه
باز هم یکی به دنیا میاد چون باید بیاد
باز هم یکی از دنیا میره چون دیگه جایی رو زمین براش نیست ، گاهی یک وجب خاک هم از آدم دریغ میشه.
همه چیز سر جای خودش هست فقط آدمها جاهاشون رو با هم عوض میکنن، آدمها از نقششون خسته میشن اما وابستگی به نقشی که دارن نمیذاره از صحنه خارج بشن.
بچه تا وقتی به دنیا نیومده تو همون دنیای کوچیک و تاریک خودش خوش میگذرونه ؛ به اونجا دل می بنده و همین دل بستن باعث میشه با گریه پا به این دنیا بذاره و این تازه آغاز همه پایان هاست !
حال که ناخواسته وارد زندگی شدیم گذشته را دور بریزیم ، از نو آغاز کنیم ، و پایانی زیبا بسازیم !
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد !
هرگز خدا رو فراموش نکنین...خدا همینجاست ، و من غصه م از اینه که چرا بعضیها نمی تونن اونو ببینن؟! ...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*