آن لحظه...
چرا وقتی می خواهیم دعا کنیم و خدا رو صدا بزنیم به آسمون نگاه می کنیم؟ مگه خدا همه جا نیست؟
وقتی خدا رو در عمق وجودت حس می کنی، می بینی که اون موقع دیگه خودت نیستی. وقتی بتونی خدا رو با چشم دلت ببینی اون لحظه ست که تازه می فهمی چی هستی و چکاره ای!..می فهمی که بودن و موندن تو نیست که به زندگیت معنی میده ؛ معنی اصلی تو در چگونه بودن توئه ! در چگونه زندگی کردنت !
وقتی دستاتو به آسمون دراز می کنی و از خدا عشق؛ بخشایش ؛ سلامتی ؛ شادی و...طلب میکنی به حقیقتی می رسی که فقط مثل توئی بهش رسیده و اون لحظه بیخود شدن از خود یعنی همه چیز تو !
آن لحظه که تو نيستی
کافی ست کمی بيشتر بياسايی
و همه چيز را به دست حيات بسپاری...
اعتماد صرف و بی اعتنايی کامل.
غيبت تو حضور خداوند گونگی ست.
آن لحظه که تو نيستی ،
همان دم معجزه رخ نموده است !
-به امید معجزه نباش ؛ معجزه در وجود خودته اما تو اغلب اونو نمی بینی !
-از گرسنگی تلف شدم...چند روزه هیچی نخوردم...من غذا می خواااااام
-مامانت بهت هیچی نمیده ؟ ببین جرمت چقدر سنگین بوده :)
-نخیر؛ خدا تنبیهم کرده؛ چند روزه رو زبونم چند تا آبسه دردناک زده ( اجتماعی استافیلوکوک های دهانی D: ).....با وجود این همه آبسه زبونم از کار نمی افته؛ به قول مامانم آبسه از رو رفت P:.........اما مدتهاست فهمیدم شرطی شدم !
-یبه چی شرطی شدی؟
- با جاری شدن اشک ؛ دعایت مستجاب می شود !......دیشب اونقدر درد داشتم که اشکم در اومد(به خاطر آبسه)...و امروز در کمال تعجب اثری از درد نبود !!!( البته برای من عجیب نیست، من و خدا با هم کنار اومدیم )
- چه خوب ؛ ولی یادت باشه اشکهاتو برای هر کسی و برای هر چیزی هدر نده...
- چشــــــــــــــــــــــــــــــــــم ؛ خیلی وقته تمرین می کنم :)
پ.ن :
بی آنکه نگران باشی چه اتفاقی پیش خواهد آمد
در جهان زندگی کن
برنده یا بازنده مهم نیست
تنها چیزی که مهم است این است که
چگونه بازی را پیش برده ای :)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
افکار پراکنده من
- "گاهی وقتها چه ساده عروسک می شویم !
نه می خندیم
نه شکایت می کنیم
فقط احمقانه سکوت می کنیم ! "
- خنده های گاه و بیگاه
دلخوشی های ساده و گذرا
سر به سر گذاشتن ها و مردم آزاری ها
خستگی ناپذیری
دلگیر نشدن
...
دیگر هوای سرد و سوزناک را حس نمی کنی
دیگر یادآوری خاطرات تلخ آزارت نمی دهد
هر روز به بهانه ای شادیت را با دیگران قسمت می کنی حتی با گربه یتیم روی حصار !
چرا؟
تا کی؟
هر چه باشد یقین دارم
آرامشی است
لیکن تردید دارم در :
قبل
یا بعد از
طوفان ؟!
- به خود اعتماد کن
انسانی که به خود اعتماد می کند،
زیبایی آن را درخواهد یافت.
در می یابد که هرقدر بیشتر به خود اعتماد کند،
بیشتر می شکفد؛
هرقدر بیشتر در حالت « بگذار بگذرد » و آرامش باشد،
باثبات تر و آرام تر،
و بیش از پیش مهربان، خونسرد و متین خواهد بود .
- اعتماد به خود یا به احساس خود ؟
سردم شد...پاهایم از سرما کرخت شده؛ انگشتانم به زحمت روی کیبورد حرکت میکند، دیگر نفسم شیشه مونیتور را کدر نمی کند، من زنده ام ؟
باز هم گمشده خویش را گم کردم، من خود را گم کرده ام؟
اه؛ اینجا چقدر سرده، انگار روح زنده تو این اتاق نیست، یاد ملکه برفی می افتم !!! شاید از اینجا رد شده باشه !
- من از همون اول فهمیدم تو خل شدی؛ فکر کردم دارم با آدم حرف می زنم؛ حیف این همه وقت که به خاطر تو هدر رفت
- حس مردم آزاری و از این حرفا ؛ خدا تو رو برام فرستاد
- خیلی پررویی
- جون من راست میگی؟
- شیطونه میگه...
- حالم خوب است عزیزم ؛ من هم آدمم ؛ گاهی دلم برای هجویاتم تنگ می شود
-به احساست شک نکن ؛ دیدی همین الان سردت شد :)
- سعی می کنم :)
- خیلی سخته آدم با خودش حرف بزنه؟
- نه ؛ خودت هم آدمی مثل همه؛ به خودت ارزش بده...وجودتو حس کن؛ اونوقت می فهمی چرا میگن : دیوانگی هم عالمی دارد ؛ در عالم دیوانگی هر چه می خواهد دل تنگت بگو ؛ هیچکس حرفهاتو باور نمیکنه ، ولی این رهایی هم آرامش دهنده ست هم عذاب آور؛ سبک میشی اما گوشی برای شنیدن نداری جز خودت !
- دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد
سعادت آنکسی دارد که از تن ها بپرهـــیزد
- جواب من بود؟
- بـــــــــــله :)
- با تمام این حرفها ، هر چی رو که اینجا خوندی باور نکن
- با تمام این حرفها ، من تنها کسی هستم که باور کردم حالت خوبه :)
- ممنون :)
پ.ن 1: این مکالمه خصوصی بود ؛ لطفا هیچکس نخونه D:
پ.ن2 : اینجانب در کمال صحت و سلامت عقلی این متن رو تایپ کردم ؛ اگه با شخصیتم متناقضه به احتمال 99/9 % به خاطر سردی هواست ...زمستونم مصیبتی دارم، اینجا آدم زنده فریز میشه ( دلیل از این قابل قبولتر ؟! )
پ.ن3:
من برای گریستن نبود که خواندم.
من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم
تو زیستن در لحظه ها را بیاموز
و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین ! ( نادر ابراهیمی)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
If you think you can,YOU CAN
....آرزو می کنم هرگز ریشه امیدت ضعیف نشود.
در آرزوی پرواز باش ؛ زیباست ، باید باور کنی که می توانی
اما از قوی بودن بالهایت اطمینان حاصل کن ، بالهایی که باید قبل از پریدن تقویت شوند؛ چرا كه بال ضعیف زندگیت را به خطر می اندازد،
اولین مکان پرواز را جایی انتخاب کن که ارتفاع کمتری دارد، و آنگاه که از بالها مطمئن شدی به لبه پرتگاه برو ! هر چقدر هم عمیق؛ باکی نیست
تو می توانی با شهامت پرواز کنی؛ ترس از ارتفاع بیهوده است،
همه چیز در مرکز دید توست؛ قوی و ضعیف همه در نگاه تو یکسانند؛ پریدن آسان است اما...
آزادانه پرواز کردن کار هر کسی نیست، مست پرواز نشو که سقوطت حتمی ست.
مسیرت را به درستی مشخص کن و با دانستن بن بست نبودن آن؛ با آرامش به مقصد نهایی نزدیک شو .
اما لذت پرواز ؛ تنها در این نیست عزیز من
بالها قوی نمی شوند مگر اینکه چندین بار بر زمینت بکوبند؛ بشکنند؛ چندین بار زخمی شوند
اگر درد نبود؛ اگر زخم نبود، چه بسا هرگز لذت پرواز را نمی آموختی
و همیشه پرواز برایت آرزویی محال بود .
*بباید هر دو پا محــــــــکم نهادن از آن پــس فکـــــر برپای ایســــتادن
پریدن بی پر تدبیر مســـتی ست جهان را گه بلندی گاه پستی سـت
به پستی در دچـــار گیــر و داریم ببالا چنـــگ شــــاهین را شکـــاریم
همه در آرزوی پروازند، همه می افتند، بال شکسته هم ترمیم می شود؛ اما بلند شدن همت می خواهد
به امید پریدن
*(پروین اعتصامی)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
یک داستان ؛ یک نکته
آنها در کنار یکدیگر بودند و همه به یک اندازه می دانستند و باور داشتند که آنچه می دانند بسیار است. یکی در میانشان بود که به اندازه دیگران نمی دانست، به او تریبول نادان می گفتند.هنگامی که شنید نادان است فروتن شد و خود را پنهان کرد تا دیگر کسی او را نبیند.
اما دیگران با او همدردی نداشتند، او را دنبال کردند و با او از آنچه نمی توانست بفهمد حرف زدند.آن ها می دیدند تریبول چه رنجی می برد و خوشنود بودند از اینکه می توانند او را برنجانند.
اما جهان دیگرگون گشت و ناگهان تریبول دانا شد و بقیه نادان، بسیار نادان تر از او!
تریبول هم می خواست برای آنچه دیگران بر سرش آورده بودند، انتقام بگیرد. اما آنها او را تحسین کردند و هیچکس به خاطرآنچه نمی دانست و تریبول می دانست، خجالت نمی کشید و تریبول با آنها همدردی می کرد و نمی توانست آنها را برنجاند.
او می دانست که همیشه به گونه ای تنها بوده است و در انتظار زمانی بود که روزگاری باز خواهد گشت.
او دقیقا می دانست زمانی که در آن جهان بار دیگر دگرگونه شود؛ دیگران باز هم او را خواهند رنجاند!
" گیزلا النسر"
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
از پندار تا واقعیت
- کابوس شبانه؛ تلخ یا شیرین ؟!
- اشتباست، کابوس فقط تلخه ولی خواب هم میتونه تلخ باشه هم شیرین. یه جمله از فروغ هست که میگه : " همیشه خوابها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند ! " خب ؛ اگه تلخه بذار پرت بشن !
- اگه پرت بشن منم باهاشون می افتم !
- خوبیش به اینه که وقتی افتادی بیدار می شی :)
- خیلی بی انصافی
- برای زندگی کردن باید چیزی رو که می بینی باور کنی نه چیزی رو که نمی بینی.
- منظورت چیه؟
- واقع بین باش
- ولی ندیدن دلیل بر نبودن نیست
- با کی حرف می زنی؟
- با خودم
- پس من کیم؟
- تو وجدان آگاه منی P:
- خوبه؛ اصل مطلب به شوخی رد شد، واقعیت چیه؟
- همونی که تو باور نمی کنی
-چرا اینقدر منو می پیچونی
-* "و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت
که چه سوگوارانه است تمام پایان ها
برای تو از لحظه های خوش ِ صوت
از بی ریایی یک قطره آب که از دست می چکد
و از تبلور رنگین یک کلام
و از تقدس بی حصر یک نگاه که می خندد
برای تو از سر زدن سخن می گویم. "
- خوبی؟
- خوبم؛ این یکی رو باور کن :)
*از نادر ابراهیمی
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
