آفتاب می شود :)
اگه قرار باشه فردا نباشم الان چیکار می کنم ؟ از کسانی که در زندگیم تاثیرگذار بودن تشکر میکنم، شاید فردا دیر باشه...همین الان :)
امشب دلم هوای نوشتن داشت ؛ گاهی وقت آپدیتم که میشه ناخودآگاه ذهنم شروع به کار میکنه...متن زیر مربوط به خودمه؛ گفتم که سوء تفاهم نشه ! برای همه دوستای خوبم که هر کدوم به نوعی وارد زندگیم شدن، برای اونایی که رد پاشون در زندگی من همیشه ماندگار خواهد بود تا پایان عمر ، برای خوبانی که ازشون درس زندگی گرفتم، یاد گرفتم به خودم متکی باشم؛ از خودم کمک بگیرم؛ زندگی رو هر چقدر هم سخت ، دوست داشته باشم؛ به آینده هر چند مبهم ، امیدوار باشم و فردا رو با اینکه هنوز نیومده ، زیباتر از امروز ببینم...
جمله های آشنا ! (متنی که خیلی دوست دارم)
وقتی فردی به دلیل خاصی وارد زندگی ما میشه، اغلب برای برآوردن نیازیه که ما بیانش کردیم؛ این افراد میان تا ما رو در عبور از یک مرحله دشوار یاری کنن، حمایتمون کنن و راهنمای ما باشن؛ میان که به ما روحی، جسمی یا احساسی کمک کنن.
گاهی ممکنه احساس کنیم که این افراد از طرف خدا برای ما فرستاده شدن، واقعا هم همینطوره...اونا پیش ما هستن چون بهشون نیاز داریم؛ پیش ما هستن چون باید اونجا باشن؛ بعد یه وقت نامناسب؛ بدون اینکه اشتباهی از ما سر زده باشه ممکنه که این افراد با بیان مطلبی و یا انجام کاری این ارتباط رو به پایان برسونن...گاهی اوقات بی خبر میرن؛ گاهی فوت می کنن، در چنین شرایطی باید درک کنیم که نیاز ما رفع شده، دعای ما برآورده شده، خواسته ما انجام شده و کار این افراد به پایان رسیده،
حالا دیگه وقت تلاشه !
بعضی افراد برای یک دوره خاص وارد زندگی ما میشن، چون نیاز داریم که رشد کنیم؛ یاد بگیریم و پیشرفت کنیم...در کنار این افراد شادی یا آرامش رو تجربه می کنیم !...ممکنه ما رو بخندونن یا کنارشون چیزی رو تجربه کنیم که قبلا هرگز انجامش نداده بودیم، باید این شادی و خوشی رو باور کنیم؛ چون واقعیه اما برای یک دوره خاص !
کار ما اینه که این درس ها رو بپذیریم ؛ این افراد رو دوست داشته باشیم و چیزهایی رو که یاد گرفتیم در ارتباط های دیگه خودمون و گوشه و کنار زندگیمون به کار ببریم !
به خاطر همه خوبیهایی که باور نداری متشکرم :)...الگوی خوبی داشتم؛ الگویی که در ذهنم ساختم ؛ بدون اغراق هر چه گفتم حقیقت بود ...
آرزو می کنم فردایی بهتر و زیباتر و پربارتر از امروز داشته باشی و به هر چیزی که برای به دست آوردنش تلاش می کنی برسی...
با یک دنیا سپاس
" یه دوست "
پ.ن 1:
اصلا به من میاد پاچه خواری کنم ؟ P:
پ.ن 2:
کاش روانشناسی کودک می خوندم ؛ والا وضعم بهتر از الان بود ...یه مدرک و یه کوزه ! چقدر آب بخورم ؟!
اینقدر دلم میخواد مربی مهد بشــــــم :)
پ.ن 3:
اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.
اینک، سرنوشت، همان سرفرازی ازلی خویش را پایدار می بیند.
شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم...نمی دانم...(نادر ابراهیمی)
پ.ن 4:
چند سالی هست که شبای محرم هیئت نمی رم...امسال یه شب ؛ فقط یه شب رفتم هیئت ؛ اونم به اصرار دخترخاله م... این ملت هر کاری کردن غیر از عزاداری ! یه عده یه گوشه ایستاده یا نشسته همچین افتاده بودن به جون موبایل انگار کیبورده ؛ آخه تو این شلوغی بالاخره یه جوری باید همدیگرو پیدا می کردن...یه عده هم که مادرزادی فقط یه چشمشون پلک میزد ...یه عده تا می تونستن هله هوله خوردن ؛ محض رضای خدا 5 دقیقه به فک بیچاره استراحت ندادن....و باقی ماجراها بماند !...خدا پدر امام حسینو بیامرزه، اگه این مراسم نبود جوونا چیکار میکردن، البته راههای دیگه ای هم هست ولی انگار هیچ کدومش به پای این مراسم نمی رسه :)...یاد قدیما به خیر؛ همه چیز فرمالیته شده ! یا شاید هم من مثل مادربزرگا افکار قدیمی دارم و به اصطلاح " up to date " نیستم :)...آخه یکی نیست به من بگه تو سرت به کار خودت باشه؛ چیکار به مردم داری P:
پ.ن 5 :
ولنتاین مبارک ... کسی که به ما تبریک نمیگه؛ حداقل خودمون به هم تبریک بگیم P: ...ممنون دوست جون
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
می خواهم خودم باشم
میگما ؛ قیافه ت یه جورایی شیطون شده
- O:...من ؟ نــــــــــــــــــــــه ؛ به جون مامانم دختر خوبیم...تا شیطونی چی باشه :)
- :)
-------------------
- می خوام بخندم
- چه دل خوشی داری !
- می خوام گریه کنم
- خوبیت نداره !
- می خوام حرف بزنم
- لطفا تو دخالت نکن !
- می خوام حرف نزنم
- خب تو هم یه چیزی بگو ، مگه بوقی؟
- می خوام درد دل کنم
- حوصله ندارم، دل من بیشتر پُره !
- می خوام هواااااااااار بکشم
- خوب نیست دختر صداشو بلند کنه !
- می خوام بیشتر بخوابم
- پاشـــــــو، چقدر می خوابی !
- می خوام بیشتر بیدار بمونم
- بگیر بخواب بزرگ نمی شی ها !
- می خوام برم یه جایی که هیچـــــــــکس نباشه
- دختر که تنها جای خلوت نمیره، خطرناکه !
- می خوام خودم باشم
- الانم خودتی دیگه !
- می خوام خوش باشم
- وقتی من ناراحتم تو چطور میتونی خوش باشی ؟!
- می خوام زندگی کنم؛ تو رو خدا این یکی رو بی خیال شو :(
- ...
----------------------------------------
- یه وقتایی دلم می گیره؛ مثل الان !
- بیخود؛ سعی کن زودتر برطرفش کنی
- چشـــــــــــــــــم ؛ احتمالا تا زمان آپدیت برطرف میشه :)
پ.ن 1 :
این متنو واسه دل خودم نوشتم؛ قصد آپدیت نداشتم؛ نمی خواستم وقتی حرف از امید می زنم دیگه به این چیزا فکر کنم؛ اما دیدم هیچ ربطی به هم ندارن و نشونه نا امیدی هم نیست ؛ فقط حرف دله !
پ.ن2 :
کودک درون من گاهی خیلی بداخلاق میشه؛ اونقدر سرمو به کارهای مختلف گرم کردم که وقت نمی کنم به حرفاش گوش بدم و نتیجه ش یه دعوای مفصل ! آی دلم می خواست اون لحظه یکی بیاد تا میتونه کتکم بزنـــــــه ، اینجور مواقع آدم بَدا میشن گوهر نایاب ! البته همه می دونن که جوجه زدن نداره اونم کسی که به یه فووووووت بنده :)
پ.ن 3 :
من حق ندارم خسته بشم ؛ من محکوم به خستگی ناپذیری ام ! ( کاش این حکم ، ابدی بود)
پ.ن 4 :
یه چیزی همیشه برام جالب بود؛ الانم همینطور ، خیلی پیش اومده که در یک گروه چند نفره مسوولیت برنامه های مختلف به عهده من گذاشته میشه ! بدون اینکه خودم بخوام...اخیرا به یه نتیجه جالب رسیدم : احتمالا به خاطر هیکل درشتمه :) باور نمی کنین؟ خب باور نکنین...
پ.ن 5 :
آرزو ، رقابت و حسادت هر سه به ترتیب دنبال یکدیگرند. ( آگاتا کریستی)
خوش به حال اولی که از دو تای دیگه عقب تره :)
پ.ن 6 :
من این شخصیتم رو دوست دارم اما واقعا نمی دونم تا کی می تونم ادامه بدم؛ این ماسکه یا خود واقعیمه ؟! جوابش ساده ست ؛ نیمه پنهان من ! شاید روزی دوباره پنهانش کردم !!!
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
فرصتی دیگر
- گاهی آرزو می کنیم کاش فرصت دیگری داشتیم
تا دوباره از نو آغاز کنیم
فرصتی دیگر تا اشتباهاتمان را جبران کنیم
و شکستهایمان را به پیروزی تبدیل کنیم
برای شروعی دیگر، به زمان خاصی نیاز نیست
تنها کافی ست که واقعا بخواهی
و از صمیم قلب تلاش کنی
برای کمی بهتر زندگی کردن
برای همیشه بخشنده بودن
برای افزودن کمی نور آفتاب،
به دنیایی که در آن زندگی می کنیم،
هرگز از امید دست برندار
فکر نکن رشته کارها در دست تو نیست
همیشه فردایی هست
و حتما فرصتی دیگر !
- خب؛ اگه از مرگ گفتم نه اینکه از زندگی خسته شدم؛ ابدا !! تازه شروع کردم ؛ رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود :)
- !؟
- مرگ واژه غریبی نیست ؛ در طول مسیرم (هدف) گاهی بهش فکر می کنم، نوشتن از اون به دو دلیل بود : همون شب یکی از آشنایان هم سن و سال خودمون که تصادف کرده بود ؛ بعد از چهار ماه که در کما بود دقیقا در روز تولدش از دنیا رفت !! ودلیل دیگه اتفاقی که همون روز برای خودم پیش اومد و توضیح دادم! من فقط حالت خودم رو بعد از مرگ تجسم کردم ...همین !
- اینجا بر خلاف اسمش همیشه از امید گفتی...
- امید! خیلی ها به زبون میارن اما باورش ندارن ! مدتهاست اجازه نمی دم غم؛ سکوتمو به هم بریزه ، سکوت من دیگه فریاد خاموش نیست ، کم پیش میاد گریه های بی صدا داشته باشم ، مدتهاست دیگه در تخیلات منفی خودم غرق نمی شم ، مثبت اندیش و خوش بینم و شدیدا به زندگی امیدوار :)... به حدی ذهنمو مشغول کردم که دیگه فرصت نمی کنم به خاطر هر مساله ای فکر کنم ، مسائلی که ارزش فکر کردن نداره....فکرم رها شده !
- با این متن به چه نتیجه ای رسیدی؟
- شعار نمیدم؛ عمل می کنم و نتیجه می گیرم ! زندگی رو دوست دارم؛ اما...ازش خسته نمی شم ؛ (هرگز) ؛ بهش وابسته هم نمی شم :)
پ.ن 1 :
با خودم مکالمه می کنم، اعتراضی نیست؟
پ.ن2:
زندگی زمزمه پاک حیات است میان دو سکوت !
زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم !
پ.ن3:
بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز، از میان لحظه های سلطه دیگران بگذرانی. ( نادر ابراهیمی)
پ.ن 4:
اگه یک روز ( تنها 1 روز ) از زندگی نا امید بشی یعنی 24 ساعت = 1440 دقیقه = 86400 ثانیه از خدا و خودت دور شدی؛ چه در این صورت رسیدن به هدفت مشکل تر و راهت طولانی تر خواهد شد...تو که اینو نمی خوای :) پس بجنب تا دیر نشده !
پ.ن 5:
بر خلاف روزهای دیگه امروز به خودم استراحت دادم ...کلاس نرفتم و صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم.تا اینجا که رفتم صورتمو بشورم یادمه...اما از اون به بعدش نه ! یه لحظه به خودم اومدم که داشتم نماز می خونم ! اونم ساعت 10 صبح !!...اصلا یادم نمی یاد کی سجاده پهن شد و اینکه چند رکعت خوندم! ...نمی دونم اون لحظه کجا بودم؟ هیچی یادم نیست ! انگار زمان در ذهن من اون لحظه متوقف شده بود ! فراموشی محض ! :(
پ.ن 6:
چه آفتابی ؛ چه هوای ملایمی؛ اینجا بهار زودتر از راه رسیده :) ...دلم می خواد برم پیاده روی...اه؛ کاش امروز می رفتم کلاس...حیف ! آخه بچه دو ساعت بیشتر خوابیدن می ارزید به اینکه خودتو از این هوای خوب محروم کنی ؟نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
پ.ن 7 :
دلم می خواد اینجا هر طور راحتم بنویسم...خوشم نمیاد بیش از حد حالت رسمی پیدا کنه
پ.ن 8:
به گمونم یکی قرار بود امروز صغری خانوم بشه؛ از همینجا بهش می گم : خسته نباشی :)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
