آرزو : رویایی حقیقی :)
"آرزو" نهایت خواسته قلبی ما، به تحقق یک امر است و کمتر خواسته قلبی را خواهیم یافت که با مستدلات عقلانی و منطقی هماهنگی کاملی داشته باشد.وقتی ما چیزی را آرزو می کنیم و می خواهیم آن را به زبان بیاوریم، می گوییم بسیار دلم می خواهد اینگونه شود یا ایکاش چنین شود و آنچنان این جملات را با احساس و از ته دل بیان می کنیم که در ذهن شنونده اینگونه تداعی می شود که با رسیدن به این آرزو ، دیگر چیزی از این دنیا نمی خواهیم یا هیچ امر دیگری برایمان اهمیت ندارد، ولی مطمئنا پس از گذشت ایامی کوتاه، نهال آرزویی دیگر از خاک دلمان جوانه می زند که بسی بزرگتر
و دست نیافتنی تر از آرزوی قبلی است.
نکته جالب توجه این است که ما در اکثر مواقع از " امید" و " آرزو" به عنوان دو امر مکمل هم یاد می کنیم و از تفاوتهای عمده ای که با هم دارند چشم پوشی می کنیم . البته امری است که همه ما به آن زنده ایم: امید رسیدن به فردایی بهتر و خوشنودی بیش از پیش ، امید به اینکه هر روز از زندگی مان را بهتر از روز قبل سپری کنیم و صدها امید دیگر !
ولی " آرزو" امیدی است برای رسیدن به روز و لحظه ای خاص که خود در نیل به آن هیچ نقشی نداریم. در حقیقت " آرزو" بن بستی برای " امید" است که رسیدن به آن به معنای پایان یافتن تمامی امیدهایست که ما را برای ادامه راه حیات حمایت می کردند. در حقیقت آرزو چه خوب باشد و چه بد، خواه رسیدن به آن به سودمان باشد و خواه نباشد، مثابه نوعی حرکت بلندپروازانه است که ما را از پیشرفت در راه درست و منطقی باز می دارد و پس از رسیدن به آن دیگر راهی برای سپری کردن در پیش رو نخواهد بود.
البته به خاطر داشته باشیم که نداشتن آرزو، هیچگاه مترادف با بی هدفی محسوب نمی شود." آرزو" خواسته و زاییده خیالبافی است که غالبا ( نه همیشه) بزرگ و دست نیافتنی ست ، ما ایفاگر نقش مهمی در رسیدن به آرزویمان نیستیم، یعنی امری نیست که تحقق آن به خود شخص بستگی داشته باشد .بسیاری اگر و اماها و امدادهای غیبی نیاز دارد تا بلکه رسیدن به آرزو را برایمان میسر سازد! ولی هدف خواسته ایست که ما برای رسیدن به آن از پیش برنامه ریزی می کنیم و تمامی تلاش خود را به کار می گیریم تا به هدفی که در نظر داریم برسیم.در حقیقت تلفیقی از عقل و احساس است که ما را در انتخاب و دستیابی به هدف مورد نظر به پیش می راند و خود نیز به این نکته اذعان داریم که موفقیت یا ناکامی ارتباط مستقیمی با میزان سعی و تلاشی دارد که ما برای آن انجام می دهیم !
یقینا هرکسی که هدفش را درست انتخاب کند و تمام توان خود را برای رسیدن به آن به کار گیرد و هیچگاه امیدش را از دست ندهد ، بیشترین شانس را برای رسیدن به خواسته اش خواهد داشت و این سبب می شود تا در صورت نیل به هدف مورد نظر، از این موقعیت به نحو احسن استفاده کند و رسیدن به اهداف عالیتر را برای روزهای آینده در ذهن بپرورد !
خـــــاطر بـی آرزو از رنــــــــج یار آســـــــوده است
خــــار خشـــك از منــــت ابـــــر بهار آسوده است
گر به دســــت عشــــــق نسپاری عــــنان اختـیار
خــــــــاطرت از گریه بی اختیــــــار آسوده اســـت
هرزه گردان از هــــــوای نفــس خود سرگشته اند
گر نخیــــــزد باد غوغاگر غبـــــــار آســـوده اســـت
پای در دامــــــن كشیدن فتـنه از خود راندن است
گر زمین را سیـــــل گیرد كوهســـار آسوده است
كج نهـــــــادی پیشه كـن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
هر كه دارد شــــــــیوه نامردمــــی چون روزگــــــار
از جفـــــــــای مردمان در روزگــــــار آســوده است
تا بود اشــــــــك روان از آتش غــــــــــم باك نیست
برق اگر سوزد چمــــــــن را جویبـــار آسوده است
شب سرآمد یك دم آخـــــــر دیده بر هـــم نه رهی
صبحگاهان اخـــــــتر شب زنده دار آســـوده است
پ.ن 1:
الهی هیچ دلی بی آرزو نباشه ! و همه دلها روزی خالی از غم و پر از شادی بشه...آمین
پ.ن 2:
جایی خوندم :وقتی که امکان تحقق آرزویی وجود ندارد ، بهتر آن است که امید محال همواره مکتوم بماند، هرگز فاش نشود، فکر و اندیشه؛ گفتار و کرداری به دنبال نداشته باشد تا جان بتواند عظمت جاودانی یابد و آدمی همیشه سربلند و سرافراز زندگی کند ! (چقدر بهش اعتقاد دارین؟)
پ.ن 3:
می خواستم قبل از سال جدید وبلاگمو خونه تکونی کنم، ولی دست تنها نمی تونستم :)
پ.ن 4 :
چندین نامه نوشته ام،
با آدرس هایی
که نمی دانم به کجا خواهند رسید!
" سلام
از خداوند برایت
بهترین ها را خواسته ام.
می دانم که تو
به آرزوهایت خواهی رسید!!! " ;)
پ.ن 5 :
امسال می خوام با انرژی بیشتری به استقبال سال جدید برم...انرژیم به حدی بود که برای اولین بار 5 تا سبزه ؛ سبز کردم : تخم شاهی روی گلدون، تخم چمن که خیلی قشنگ شده... و چند بشقاب گندم و عدس ؛ که یکیش به شکل قلب یا همون 5 هست ! البته بطن راستش کم رشده :).......
تخم مرغهای رنگی و اکلیلی ، امسال به جای دو تا ماهی 10 تا ماهی خوشگل خریدم و ریختمشون تو آکواریومی که 1 ساله رنگ ماهی رو به خودش ندیده بود !
اینجا همه فقط از یه نفر انتظار دارن شادی رو به وجود بیاره ! از یه نفر انتظار دارن که هفت سین بچینه ! از یه نفر انتظار دارن که وقت تحویل سال پر جنب و جوش باشه ! از یه نفر انتظار دارن که به همه عیدی بده !....انتظار چیز خوبیه ...انتظار همون توقعه یا صبره؟
من با همینا خوشی رو به وجود آوردم، قانع باش تا بی نیاز شوی !
سال 1385 برای من ، ما، شما، و همه سال خوبی خواهد بود به شرطی که خوبیها رو پررنگ تر از همیشه ببینیم ...
زندگی همینه، ازش لذت ببریم و قدر لحظاتی رو که هرگز باز نخواهند گشت بدونیم !
دعای تحویل سال یادتون نره...عید همه تون مبارک باشه ...سال خوبی رو براتون آرزو می کنم :)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
حقّ
چه باور کنی که می توانی یا باور کنــی که نمی توانی
در هر دو صورت حقّ با توست !
می خواستم از "حقّ " حرف بزنم ولی نمی دونم چی بگم !
یاد گرفتم حقّ رو چطور بنویسم ...اما نمیدونم :
"حقّ " رو باید
داد؟
گرفت؟
خورد؟
یا
گفت؟
"حق " یعنی چی؟
پ.ن 1 :
هرگز (تشدید) حقّ رو فراموش نکن، این کلمه دو حرفی با این همه معنا، حقّشه که با تاکید اَدا بشه...اینو ازش دریغ نکن !
پ.ن 2 :
یکی نیست بهم یاد بده چطور رو وبلاگم موزیک بذارم؟! ثواب داره بخدا :)
پ.ن 3 :
گوش دادن یعنی آموختن،زیرا وقتی خاموش گوش فرا می دهی،کل هستی سخن گفتن با تو را آغاز می کند.وقتی کاملا ساکتی؛ این عالیترین لحظه برای یادگیری ست.زندگی رمز و رازهای خود را وقتی آشکار می سازد که تو خاموشی...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
پنجره بسته
- به کسی برنخورد؛
پنجره را می بندم
تا کسی آنسوی این پنجره ها، درد مرا نشناسد...
این همه پنجره باز برایت بس نیست؟
به تو هم برنخورد،پنجره را می بندم،
چون به شب مشکوکم...
چون به اندازه یک مورچه بی آزارم !
چون که تنهاییه خوبی دارم !
- خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن . - تا ببینیم :)
پ.ن :
گفتن از بعضی چیزا سخت بود ولی گفتم :)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
حقیقت ساده!
همیشه
حــرفـــی برای
گفـــــتن
گوشـــی برای
شـنیدن
لــبــــــی برای
خنـدیدن
قلــــــبی برای
بخشیدن
دســـتی برای
گرفـــتن
...
و اشکی برای
ریخــتـن
هســــت !
می تونی چیزی نگی ؛ می تونی خودتو به نشنیدن بزنی؛ می تونی نخندی؛ می تونی نبخشی؛ می تونی کمک نکنی...
ولی نمی تونی اشکهاتو نگهداری ! راهشو پیدا میکنه؛ چون جای اشک رو گونه هاست نه در چشمات !
اشک تو ؛ مجموعه ای از احساسات (فقط) پاکه ! همین
پ.ن 1:
فاصله های نزدیکی، خفقان آورترین فاصله هاست !
پ.ن2:
- مدتیه رویای دریا دست از سرم بر نمی داره؛ دریای طوفانی که به تدریج آروم میشه ! اوایل از دریا دور بودم اما حالا زدم به آب دریا ؛ بارون ؛ قطره های بارون هم صورتمو خیس می کنه...کاش می دونستم چه مفهومی داره...
- اگه دریا رو از دور دست نگاه کنی یعنی به چیزی که می خوای نمی رسی ولی اگه نزدیک باشه عکسش صادقه
- واقعا ؟ دریا رو دوست دارم اما شهامت دل به دریا زدن رو ندا (رم ، شتم) ! فقط از دور شاهد عظمتش بودم
- یکی قطره باران ز ابـــــری چکید
خجل شد چو پهــنای دریـــــا بدید
که جایی که دریاست من کیستم
گر او هست حقا که من نیســـتم...
- ولی من خجل نیستم ، اصل موضوع یه چیز دیگه ست ...آخر شعرو بخون ؛ می خوام به اونجا برسم :)
- آفرین به پشتکارت ؛ آخر شعرو همه میدونن
- ولی امروز هوا خوب بود ؛ منم دل به دریا زدم...
- آخه آدم عاقل تو هوای سرد زمستون میره دریا ؟
- حالااااااااااااا P: اما زیاد از ساحل دور نشدم ;) برای دل به دریا زدن باید شناگر خوبی بود ، برای هر عملی باید اصولی رعایت بشه ! من تابع شرایط و همون اصولم !...بعدشم؛ کی گفته من عاقلم؟!
پ.ن3:
به محض آرام شدن دریای افکار، کشتی های نجات از راه می رسند ! (اسکاول شین)
پ.ن 4:
بیا لبخند بزنیم
بدون انتظار پاسخی از دنیا .
و بدان که روزی آنقدر شرمنده می شود
که به جای پاسخ لبخند، به تمام سازهایمان می رقصد
باور کن!!!
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
نیروی تفکر مثبت
عده ای دائما می نالند که گل سرخ خار دارد !
ما باید خوشحال باشیم که خارها ، گل دارند !! (آلفونس کار)
پ.ن 1:
دستم بوی گل می داد مرا به جرم گل چيدن گرفتند و من محکوم شدم !
ولی هيچ کس فکر نکرد که شايد من گلی کاشته باشم !!
پ.ن 2:
یه مدته دلم نمی خوا (د؛ ست) شعر یا متنهای غمگین بخونم یا هر چیزی که نشونه ناامیدیه بذارم تو وبلاگ؛ شاید هنوز زمانش فرا نرسیده !!! کاش هیچوقت فرا نرسه، برای من این همه تحول روحی اونم در یک زمان محدود دور از انتظار بود، دنبال علتش بودم ...فکر می کنم هر چی به من گذشته دیگه کافیه ؛ حداقل در زمان حال! من تک تک سلولهامو از نو ساختم ، من اجزاء از کار افتاده رو دور ریختم ، من شخصیتم رو بازسازی کردم...من ریشه احساسات منفی رو سوزوندم تا خوبی ها جای رشد بیشتری داشته باشن ، گاهی بعضی از احساسات خیلی قویه و برای به تعادل رسوندنشون باید تلاش بیشتری کرد ...
تو باور میکنی؛ مگه نه؟
همیشه که نباید در مسائل کاری یا تحصیلی پیشرفت داشت، همیشه که این چیزا نشونه ارتقاء نیست !
چه هنری بالاتر از این که با تمام عشقی که به تعلقاتت داری ! ؛ تکه های کهنه وجودتو دور بریزی و خودتو از نو بسازی، گفتنش آسونه اما عمل کردنش سخت بود !
پ.ن 3:
کینه قلبو سیاه میکنه؛ من سیاهی قلب آدمها رو حس می کنم و رنج می برم، این احساس مثل خوره به جونشون میوفته و اگه دیر بجنبن...
چرا برای شستن این سیاهی اقدامی نمی کنن؟ چرا هر روز تیره ترش میکنن؟ چرا از این بچه بازیها دست بر نمی دارن؟ ( اشتباه کردم، بچه ها پاک تر از اونن که از این بازیها داشته باشن ! )...چرا من هیچی نمی فهمم؟ چرا درک نمی کنم اینا چی میخوان از زندگی؟ چرا معنی کینه رو نمی فهمم؟ چرا قلبم می شکنه اما درد نمی گیره؟؟؟ چرا ناراحتی هام زود برطرف میشه؟...چرا همه رو دوست دارم حتی اونی رو که خودم شنیدم پشت سرم حرف میزنه؟ شاید فراموش نکنم اما با به یاد آوردنشون ناراحت نمی شم....میگن : تو هنوز بچه ای (پس من کی بزرگ میشم؟) ، وقتی سرت بیاد می فهمی ما چی می گیم؟چرا اینا فکر نمی کنن که منم می فهمم اما با استدلال خودم ! نه با دلایل غیر منطقی اونا...
کینه و حس انتقام از نظر من یه احساس طرد شده ست !!!
یعنی من هنوز در موقعیتی قرار نگرفتم که به این احساس به طور جدی فکر کنم؟ اگر اینطوره با این فرض به این قضیه نگاه می کنم که خدای خوبم چقدر منو دوست داشته که نذاشته در این موقعیت قرار بگیرم ...
شاید هم مشکل روحی دارم که راحت از همه چی می گذرم؟ اگه جواب مثبته به من بگین خودمو تغییر بدم !
پ.ن 4:
اين دو بیتی رو مدتهاست به گوشه آینه اتاقم چسبوندم ، جایی که هر لحظه ببینمش:
خواهــی که شود دلت چون آئیــــنه
ده چیـــــــز برون کن از درون سینـه
کبر و حسد و ظلم و حرام و غـیبت
بخل و طمع و حــــرص و ریا و کـینه
همه می پرسن : مگه میشه؟ غیر ممکنه !
کبر: این یکی شاید از بین رفتنی نباشه ؛ و به نظر من در حد معقولش خوبه
پ.ن 5:
در هر ضربتی انتظار یک سپاسگزاری نهفته است (نادر ابراهیمی)
پ.ن 6:
شاید به نظر خیلی ساده بیاد؛ منظورم مکالماتیه که گاهی با خودم دارم و یا با اطرافیانم و اونا رو میذارم تو وبلاگ ! شاید جمله ها خیلی عامیانه باشه و اصلا جای بحث نداشته باشه اما برای من یه دنیا ارزش داره !، حیف که کسی جای من نمی تونه باشه تا بدونه چی میگم !...چیزی که مهمه برداشت من از این جمله هاست و مطمئنا هر مکالمه رو با منظور یا هدف خاصی می نویسم ! و هدفم نشون دادن یه پیامه، اینم جواب محمد که می گفت خیلی جزئی به قضایا نگاه کردم :)
و یک اصل مهم رو فراموش نکنیم :
خوشی های ساده ما در همین جزئیات خلاصه می شن، بنابراین سعی کنیم زندگی رو سخت نگیریم یا مشکل رو بیش از حد بزرگ نشون ندیم !
پ.ن 7:
دلم برای ساره جونم یه ذره شده بود؛ امشب هم دیدمش هم صداشو شنیدم، خدا صمیمی ترین دوستمو ازم دور کرد، بازم شکر ... " سولماز "
هست، مگه نه ؟ اگه خودش بخواد ...می دونم که می خواد :)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
دنیای پاک ما
دو هفته پیش:
من در حال انجام کاری هستم که اون از من خواسته، هیچی بلد نیستم اما مجبورم ؛ نگاهش یه جوریه که دلم نمیاد بگم نه
اون : میدونم الان چه حالی داری؛ درکت می کنم عزیزم؛ دلت می خواد یه نفرو بگیری تا حد مـــــــــرگ کتک بزنی (اشاره به خودش)
من : اِ...تو از کجا فهمیدی :P
اون : میگم که درکت می کنم D: ؛ ما مخلص دختر عمه ایم ( عجب زبونی داره)
---------------
و امروز :
من: چه عجب یادی از ما کردی :)
اون: دلم برات تنگ شده بود زنگ زدم حالتو بپرسم
من : منم دلم برات خیــــــــــــلی تنگ شده
اون :پولا رو که داده بودم داری؟
من :بــــــــــــــــــــله که دارم،تو کیفم گذاشتمشون،یادگاری...هر وقت می بینم یاد تو می افتم
اون: (با صدایی که نشونه خوشحالیه) بازم برات میارم
من : نمی خوام عزیز دلم؛ واسه خودت نگهدار ، همینا که دادی کافیه :)
اون : ....
من :.....
اون :.....
من :دیگه چه خبر؟
اون : دوست دارم خیلی زیـــــــــــــاد
من: اِ...این خبر بود ؟ :)
اون : (می خنده)
من : فدات بشم الـــــــــهی؛ منم دوست دارم گلم :)
عشق منه...آقا؛ معصوم؛ خونگرم؛ مظلوم؛ یه کمی شیطونم هست...ماهه بخدا...این فرشته کوچولو پسردائیمه ؛ 8 سالشه و من تا بی نهایت دوستش دارم
*کاری که از من خواسته بود اینکه بشینم پای کامپیوتر باهاش بازی کنم :) اونم با این سن و سال! ؛ یادگاری که به من داده چند تا پول برره که مامانش میگفت تا حالا به هیچکس نداده (که بعد از من به بقیه هم داد که ناراحت نشن )...تازه با امضا رو هر کدومشون، اصل بودن پول رو تائید کرده P: ؛خلاصه کلی ولخرجی کرد ...
من عاشق بچه هام، دنیای پاکی دارن ؛ سعی می کنم کمتر وارد بازی بزرگان بشم !! شاید بچه ها اینو خوب احساس کردن و به همین دلیله که با من راحتن؛ و شاید دلیل دیگه این باشه که بر خلاف دیگران بیشتر برای بچه ها و شنیدن حرفاشون وقت می ذارم :).....گاهی به خودم شک می کنم، واقعا
چرا؟
پ.ن 1:
به حساب خیال بافی ام نگذار،
اما ستاره ای دارم
در تیره ترین شبها !
فقط خواستم بدانی که می شود دل خوش کرد،
به چراغهای کوچک یک هواپیما !!! (میلاد تهرانی)
پ.ن 2:
بیش از اینها ؛ آه، آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند...
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را...
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم تو را در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید...
می توان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید ! (فروغ فرخزاد)
پ.ن3:
من با تو از تمامی درهای بسته که روزی باز خواهند شد ، من با تو از شوکت نسیم سخن گفتم.
ژرف ترین پاکروبی ها پیمانی ست با باد؛ بگذار باد بروبد.
بگذار که رستنی ها به دست خویش برویند
از تمام دروازه ها آن را باز بگذار که دروازه بانی ندارد، و یک طرفه است به سوی درون.
از تمام خنده ها آن را بستای که جانشین گریستن شده است.(نادر ابراهیمی)
پ.ن 4:
عروسک کوکی ! بدون باتری هر چقدر هم کوک بشه ...؛ عروسک راه نرفت،حرف نزد ؛ نخندید.عروسک، تنها یک عروسک بود !
پ.ن 5:
آموزشگاه ما تقریبا یه جای خلوته و کوچه پس کوچه های باریک و تنگ داره ، یه چیزی مثل هزارتو P:
میگن توبه گرگ مرگه؛ با اینکه یه بار همونجاها کیفمو زدن باز هم از رو نرفتم
اینجانب امروز هنگام برگشتن از آموزشگاه توسط یک موتوری ناشناس ِ (...) محکم به دیوار اصابت کردم و از تعجب خشکم زد ، در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد؛خوشبختانه نتونست کیفمو از دستم بکشه بیرون،هر چند اگه کیفو برمی داشت احتمالا از خجالت یه چیزی هم میذاشت داخلش و بهم برمی گردوند P: آخه از اون ماجرا به بعد تو کیفم اسکناس های درشت در نهایت 1000 یا 2000 ریالیه ، البته تنها زمانی که مسیرم اون طرفا باشه...این از کیـــــــــــف؛ اما اینکه به سرم ضربه نخورده باشه تشخیصش با شماست...الان حالم خوبه ؟؟ ;)
پ.ن 6:
کی داشت کم می آورد ؟ کی بود نمی خواست دیگه حرف بزنه؟...مطمئنم من نبودم :)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*