تبليغاتX
يك نفس تازه هرگاه که تلاطم زندگي تو را به سختي به صخره ها مي کوبد ... تنها کافي ست که چشمانت را ببندي... نفسي عميــــــق بکشي ...و بداني که...خدا اينجاست
يك نفس تازه
زندگی درک همین اکنون است
جمعه 1385/01/25
شبهایی که گذشت


خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان !

کسي رو ديدم که روي آب دريا به راحتي مي دويد بدون اينکه در آب فرو بره و اين در حالي بود که من همقدم با اون اما در خشکي راه مي رفتم !...در مسير برگشت دست بچه اي رو گرفته بود و اين بار هر دو با هم روي آب راه مي رفتن...احساس کردم من هم مي تونم اما وقتي پامو تو آب گذاشتم در حال غرق شدن بودم!!!
هر چيزي رو نمي شه تجربه کرد؛ و هر مسيري که ديگران رو به پيروزي رسونده لزوما ما رو هم به همونجا نمي رسونه؛ کمي تحمّل ,تامّل و تعقّل مسير را هموارتر خواهد کرد

پ.ن 1:
شبها روحم از جسمم جدا ميشه و منو به جاهايي مي بره و کساني رو بهم نشون ميده که مي شناسم يا نمي شناسم...
اين خوابها مي خوان يه چيزي بهم بگن...
لذتش براي من در معماگونه بودنشه ...از من چيزي رو نپرس که خودم هم جوابشو نميدونم...باشه؟ مقابله به مثل اونم با من ؟ چطور دلت مياد؟ از من ديگه گذشته...ما بايد سنگ صبور هم باشيم نه باعث رنجش هم...در نهايت هميشه اين منم که بايد توبيخ بشم؟ کمي هم انصاف داشته باشيم !

پ.ن 2:
بهترين دوست ؟! چي باعث ميشه که يکي بهترين دوست آدم بشه؟ من هنوز جواب اين سوال رو نگرفتم ...کمي حوصله مي کنم چرا که جوابش برام مهمه و ارزشمند اگر از دل برآيد !


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
سه شنبه 1385/01/22
بپذیریم...


هرچه اتفاق افتاد مي بايست اتفاق مي افتاد
هرچه بايد رخ دهد نمي توان متوقف کرد
جهان هرگز نمي بخشد زيرا هرگز سرزنش نمي کند!!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
جمعه 1385/01/18
بگذار و بگذر 2


مدتي قبل بهم آدرس پيرزني رو دادن و گفتن برم پيشش که هر چي ازش بخوام بهم ميده ، معجزه ميکنه چون قلب پاکي داره....رفتم تا خواسته ام رو ازش بخوام !....راهي که براي رسيدن به خونه ش طي کردم سربالايي بود ...اما بالاخره رسيدم...وارد اتاق خالي و بزرگي شدم که پيرزني با صورت پر از چين و چروک کنار يه بخاري هيزمي نشسته بود....يه لحظه دچار ترديد شدم اما رفتم جلوتر ...دلم مي خواست نتيجه بگيرم...خواست دستمو بگيره...ترسيدم،نذاشتم!!!!!! اما بعدش پشيمون شدم؛ اين بار من مي خواستم برم جلو دستشو بگيرم که کسي ! اومد جلوم و فورا دست پيرزنو گرفت !! رو به من کرد و گفت : من قبل از تو بودم اما ديرتر از تو رسيدم اول بايد مشکل منو حل کنه !!! دلم سوخت ، اون لحظه به هيچي فکر نکردم ، حتي به اينکه شايد اون شخص! آرزوي منو ازم گرفته باشه و من به راحتي اونو تقديمش کردم !
قبول کردم و منتظر بودم تا من هم حرف دلمو بزنم....انتظارم طولاني شد و من چشم انتظار رسيدن به خواسته اي که داشتم از خواب بيدار شدم...اشکم بود که مي ريخت...
هنوزم چشم انتظارم، انتظاري که پاياني نخواهد داشت...به گمونم خوابم تعبير شده !!!

نمي دونم دعاي چه کسي مستجاب شده که من در وضعيت فعلي هستم !...اما اميدوارم هر کي بوده خوشبخت بشه !

پ.ن :
بگذار که انتظار ، فرسودگي بيافريند، زيرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. و ما مي توانستيم ايمان به تقدير را مغلوب ايمان به خويش کنيم.آنگاه ما هرگز نفرين کنندگان امکانات نبوديم...(نادر ابراهيمي


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
سه شنبه 1385/01/15
بگذار و بگذر


من بار سنگينم مرا بگــــذار و بگـذر
نيکـــم بــدم اينم مرا بگـذار و بگــذر
دانم ز مسکينان بتـابي چهره از نـاز
انگــــار مسکينم مرا بگــــذار و بگذر
در ديده روياي عدم سنگين نشسته
در خواب شيـــرينم مرا بگذار و بگـذر
آئينه دل تيـــره از زنگار غمهاســــت
بي رنگ و رنگينم مرا بگذار و بگــــذر
بگــــذار جــز کابوس ناکامي نبينــــد
چشم جهان بينم مرا بگــذار و بگـذر


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*