اگر می توانستم...
** انتخابگر واقعی ناشناختنی ست نه ما ! اين اوست که تعيين می کند چه کسی محبوب باشد و چه کسی محبوب نباشد !
امروز به تو نگريستم و پيش از اين تا اين حد احساس غرور نکرده بودم...
تو را ديدم که به روياهايت می انديشيدی و با صدای بلند آنها را بر زبان می آوردی ؛ دلم می خواست کاری کنم که روياهايت به حقيقت بپيوندد.شايد بدين ترتيب مجبور نبودی منتظر بمانی، زيرا کاری نيست که من برايت انجام ندهم ، تنها اگر می توانستم.
اگر می توانستم اطمينان حاصل می کردم که هرگز طعم شکست را نمی چشی؛ اما آنگاه همواره از پيروز شدن چه می آموختی؟
اگر می توانستم، هنگام زمين خوردنت دستت را می گرفتم؛ اما آنگاه هرگز نيروی دوباره برخاستن را نمی شناختی.
اگر می توانستم، تو را مستقيما به مقصد زندگيت می بردم؛ اما آنگاه هرگز وحشت گم شدن در راه را نمی شناختی.
اگر می توانستم، عشقی که آرزوی آن را داری برايت می يافتم؛ اما آنگاه هرگز نمی فهميدی لذت عشق واقعی در مسيری است که در طی آن، عشق را می يابی.
اگر می توانستم، تمام روزهای تو را آفتابی می کردم؛ اما آنگاه هرگز پاکی باران را نمی شناختی.
اگر می توانستم، تو را با گنجينه های دنيايی که در آن زندگی می کن احاطه می کردم؛ اما آنگاه هرگز به ارزش گنجينه های دنيای درون خود پی نمی بردی.
اگر می توانستم، خوشبختی را در دستانت می گذاشتم؛ اما آنگاه هرگز ياد نمی گرفتی که رشد واقعی از تلاش برای دست يافتن به چيزهايی می آيد که در دسترس تو نيست.
اگر می توانستم و می توانم، تو را تا پايان عمر و تا ابد دوست خواهم داشت...
**چشمانت برای ديدن است نه بستن؛ پس چشمانت را برای ديدن حقايق بگشا...نترس، باور کن حقيقت است
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
تلخ و شیرین
یک روز بهاري ابري:
نمي دانم چيست آنچه مرا به ادامه زندگي وا مي دارد ، به گمانم اسمش را اميد گذاشته اند ، همان واژه آشنا ؛ همان که همه به آن دل خوش مي کنند!
خودمانيم ، گاهي چه کلاه هاي گشادي سرم مي گذارم (خودم را مي گويم)، آنقدر گشاد که جلوي ديدم را مي گيرد! همين است ديگر، شايد اين کلاه گشاد چشم مرا به روي حقايق مي بندد؛ حقايق ، واژه غريبي ست ! بي خيال که مي شوم چيزي به اسم حقيقت مي آيد و ابراز وجود مي کند و آنوقت است که ديگر باورش نمي کنم ، حقيقت هم مثل چوپان دروغگو شده ، مي دانم دروغ است؛...من اين حقيقت را دوست ندارم...
عجــــــــــــب، من همه اينها را ميفهمم ؟! پس چرا آدم نمي شوم؟؟
همه چيز در آنِ واحد اتفاق مي افتد لحظه اي که انتظارش را نداري و تو مي ماني و آن لحظه خاص و آن اثر به ياد ماندني از تماميت تو براي تو...
مي گويند بين داشتن و نداشتن؛ يک خواستن، فاصله است: فاصله اي است به نزديکي من تا خورشيد و به دوري من تا من !
مي خواهم اما در حين خواستن ، نمي خواهم! اين هم مرضي است بي درمان !
انسانها به دو دليل به آنچه مي خواهند نمي رسند : يا براي رسيدن به قدر کافي تلاش نمي کنند ، يا بهتر از آنچه در دل و ذهن خود دارند در انتظارشان است !...من تلاش مي کنم پس دليل دوم را بهتر مي پذيرم !
نمي دانم، شايد از حقيقت مي گريزم...راستش را بخواهيد اين روزها صداقت مردم هم مرا به وحشت مي اندازد...
سادگي را دوست داشتم، هنوز هم دوست دارم اما ...
من هنوز هم خامم، تا پختگي فاصله بسيار است و عمر...اگر مجال دهد نيم پخته هم کفايت ميکند !
من...
من...
من...
من...
بدون آغاز به انتها رسيدم !
تمام !؟
نــــــــه؛ ايستگاه من اينجا نبود، باز هم بايد بروم تا بي نهايت خودشناسي!!!
------------
پ.ن 1:
اين متن ها هيچ ارتباطي به غمگين بودن من ندارد، نه ناراحتم نه غمگين ، لطفا سوء تعبير نشود .
پ.ن2 :
اين چند روز فرصت خوبي بود تا کمي از اين دنياي مجازي فاصله بگيرم و بيشتر وارد دنياي حقيقي شوم.حقيقت ، صداقت....همه جا هست حتي اينجا، اين ما هستيم که حقيقي يا مجازي بودن را به آن نسبت مي دهيم...دلم براي اينجا تنگ شده بود...اينجا و در اين دنياي به اصطلاح مجازي، ارزشهاي انساني هنوز زير پا له نشده...هنوز هم مي توان بي ريا بود ؛ بي تکلف و ساده...من از هجوم حقيقت دنياي حقيقي به خاک افتاده بودم...
پ.ن 3 :
يکشنبه؛ يک روز بهاري ابري:
21 روز مي شود که خورشيد را نديده ام! دلم براي آفتاب؛ براي نور طبيعي؛ براي گرماي زندگي ، براي هر چه که دوست داشتم و ديگر نمي بينم تنگ شده !!...پيش ترها باران را دوست داشتم، بعد از يک دوره گرما ؛ وقتي باران مي باريد بوي خاک، دل انگيز بود...از اين باران ديگر بوي خاک نمناک به مشام نمي رسد...
گفته بودم : اگر هميشه چهره ات را رو به خورشيد نگه داري هرگز سايه ها را نخواهي ديد...مي دانم ، اما آفتابي بايد باشد تا سايه اي شکل گيرد!
من آفتاب مي خواهم !!!
-----------
دوشنبه؛ يک روز بهاري دل انگيز: خورشيد با تمام عظمتش خودنمايي کرد :)
-----------
پ.ن 4 :
اين روزها عظمت خداوند را با تمام وجودت حس ميکني ؛ دردت را مي داند، قلبت را مي خواند، صدايت را مي شنود، نگاهت را مي بيند...تو به حکمت و رحمتش ايمان داري...تو از آغاز تا بي نهايت به يک نقطه مي رسي : اميد
" از خدا
سپاسگذارم به خاطر لطفي که به من دارد .
اين روزها عاشق او بودن؛
افتخاري ست که...
نصيب هرکس نمي شود!!! "
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
تولدی دوباره
آنچه کرم ابريشم آن را پايان دنيا می پندارد در نظر پروانه آغاز زندگی ست!!!
- چند وقته متنهاي غمگين ميذاري؛ دير به دير آپديت مي کني...خبريه؟
- خبر؟ نــــــــــــــــــه...دلم به حال يکي سوخته بود گفتم بياد مطالبشو تو وبلاگ من بذاره ؛) ولي حالا پشيمونم !
- اِ؛ چـــــــــــرا؟
- چون هر وقت خودم اين وبلاگو باز مي کنم از زندگي نااميد مي شم، مطالبش به دلم نمي شينه، حس بدي پيدا مي کنم، منم ديشب ازش عذرخواهي کردم و وبلاگو پس گرفتم
- يعني از اين به بعد باز همون " يه دوست" سابق اين وبلاگو آپديت ميکنه؟
- بــــــــــــــــــــــــــــــــــــله:)
- قول ميدي مثل موجيا بعد يه مدت دوباره ماتم نگيري، دوباره اشک و آه راه نندازي؟
- قول ميدم ، از خدا متشکرم به خاطر چيزايي که ازم گرفت! چون ميدونم که بهترش در انتظارمه ...خيلي خوشحالـــــم، و راضيم به رضاي اون، من دوباره متولد شدم .....گذشته ها گذشت ؛ فراموش مي کنم ولي خاطرات خوشم هميشه با من همراهن...از دوستاي خوبم متشکرم با وجود اينکه از درون من خبر نداشتن ولي سنگ صبور خوبي بودن...دوستايي که لازم بود بهم تلنگري بزنن تا به خودم بيام : ميدونم اگه گاهي خورشيد خودشو به ما نشون نميده حتما حکمتي داره، بايد ابري بباره تا سبزي و لطافتي احساس بشه ( اگر هميشه چهره ات را رو به خورشيد نگه داري هرگز سايه ها را نخواهي ديد).....و از همه اينا مهمتر خدا که هر چي دارم و خواهم داشت از اون دارم...هر کسي در زندگي فراز و نشيب هايي رو طي مي کنه ، من با سن کم خودم به هر دليلي از نظر خودم بيشتر نشيبها رو که حقم نبوده پشت سر گذاشتم ، شايد دعاي دلهاي پاک مستجاب شد :)
- الان چه احساسي داري
- به آرامش روحي رسيدم ، آرامشي که مدتهاست از من گرفته شده بود
- :)
پ.ن 1:
براي تويي که هرگز اينجا رو نمي خوني :
چقدر دوستت داشتيم، به ما بد کردي...
(ماه هميشه پشت ابر نمي مونه)
پ.ن 2:
فال اين روزها :
مژده اي دل که دگر باد صــــــبا باز آمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد
برکش اين مرغ ســحر نغمه داودي باز
که سليـــــــــمان گل از باد هوا بازآمد...
"به سولماز: اين فال از اون فالها نيستااااا :) "
پ.ن 3:
آن گاه که؛ دوازدهمين زنگ
نيمه شب
نواخته مي شود،
در انتظار پايان شادي هايت
نباش
و بدان که هيچ دري به روي
تو بسته نخواهد شد .
زيرا در اين قصه...
خداوند؛ فرشته مهربان توست!
پ.ن 4:
من باز هم به همراهي دوستاي خوبم نياز دارم :)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
