بازگشت کوتاه
- ...چرا ساکتي؟ حرف بزن ...دلم براي مکالمه هايي که با هم داشتيم تنگ شده
- "ما دعا مي کنيم براي آنهايي که گاهي به اشکهايشان مي خنديم ، که لبخندهايشان مي تواند ما را به گريه اندازد !!! "
- يک جمله به جبران چند ماه سکوت...
- خدا ميدونه که من روزي چند بار دعا مي کردم براي اونايي که با غمشون همدردي کردم و با شاديشون خنديدم اما...
- امـــــــــا اونا دعا نکردن...به اشکهاي تو خنديدن، از غم تو شاد شدن، با لبخند تو غم عالم ريخت تو دلشون !!! همينه که نمي توني هضم کني...
- ...بعضيا لياقتشو نداشتن( اين افراد جزء دوستانم نبودن و نيستن؛ سوء تعبير نشه )... الان که به گذشته فکر ميکنم بغضم ميگيره...چقدر پاکي و صداقت و محبت آدم ميتونه زير سوال بره
- آيينه اتو مبيل براي اين نيست که رو به عقب رانندگي کنيم بايد از گذشته درس بگيريم نه اين که در گذشته زندگي کنيم ! دشمناتو ببخش، با اين کارت نابودشون مي کني
- عمل کردن بهش خيلي سخته ، ولي خدا هم خيلي صبوره ...
- تو هم صبور باش مثل گذشته، هيچکس از بدي نتيجه خوبي نگرفته ...ببخش ، هيچ ناز بالشي نرم تر از وجدان آسوده نيست :)
- بله، وجدانم راحته :)...راستي ؛ ديروز دوستمو تو خيابون ديدم، 14 ماهه نديده بودمش...تپل شده بود ...ميگه خيلي لاغر شدم :)
- نه اينکه خيلي چـــــــاق بودي ، لاغر که مي شي کاملا مشخصه P:...از گرماي هواست؛ مگه نه؟
- :)...از خدا خواسته بودم منو از راهي به آرزوهام برسونه که به خودش نزديکتر بشم
- پس راهتو درست انتخاب کردي...نکنه رياضت مي کشي؟ مي خواي مرتاض بشي ؟ ;)
- رياضت؟ نه ؛ ولي تلاش خودم رو کردم که راهمو درست انتخاب کنم...و اينم بگم که پاکي به ظاهر نيست ، دل بايد پاک باشه :)...گيج بودم...پريشون بودم...ذهنم درگير بود...نمي دونستم به چي فکر کنم؟...ديگه حتي نمي دونستم چي بايد از خدا بخوام؟...نمي دونستم چيزايي که ازش خواستم و قول داده بود بهم بده اصلا به صلاح من هست يا نه؟...مي ترسيدم از اون روزي که خدا هم بهم طعنه بزنه...مي ترسيدم از روزي که بهم بگه : ازم نخواستي هر چي به صلاحته بهت بدم ...هر چي رو که خودت دوست داشتي ازم خواستي، حالا هم بايد تحمل کني!
ولي نه...الان ديگه نمي ترسم؛ خودش گفته نترس؛ زندگي فراز و نشيب داشته...باز هم داره...نبايد جا بزنم...بايد جلو برم...بايد همه سختيهاش رو تحمل کنم...شکست باز هم هست اما نبايد زندگيم رو تحت الشعاع قرار بده...بايد براي بلند شدن از دستهام هم کمک بگيرم...
- " فرشته کوچک من !
به ياد آور چگونه با بالهاي زخمي از گردباد حوادث گذشته اي
... چگونه در اوج نيازمندي و بي کسي؛ بي نياز شده اي
... چگونه دستان ياريگري تو را از قعر ظلمت و سياهي به سوي روشني هدايت کرده است...ظلمتي که تو را در اوج بي گناهي به کام خود مي کشيد...
به ياد آور ....خالق مهربان تو به لکه سياه کينه جايي براي سکني نداد
و تو اين همه را مديون اويي که سزاوار بهترينهاست !
فردا روشن است ، مراقب آفتاب رحمتش باش ، مبادا تشعشع خورشيد تو را بسوزاند !!!...مبادا از خود بي خود شوي!!!...مبادا راه را گم کني!!!
فرشته کوچک من !
قلب تو امانت است ...نشکن تا نشکني " (گريه هاي بي صدا)
- چشـــــــــم :)...خدايا براي من همين نعمت بس كه بنده توام و همين افتخار بس كه تو پروردگار مني..... تو چناني كه من دوست ميدارم پس مرا چنان دار كه خودت دوست مي داري ! آميــــــــن
------------------
پ.ن 1:
زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
پ.ن 2:
آدما گاهي اونقدر پيچيدگي ذهني دارن که قادر نيستن اونو صرفا در قالب چند جمله بيان کنن ، شايد درکش براي خيليها مشکل باشه...از اينکه گاهي سکوت مي کنم منو ببخش سولماز خانوم گل :) ؛ نمي خوام اين کلاف پيچيده در هم ، ديگران رو هم گيج کنه...نگران نباش ؛ هر چيزي به وقتش :)
پ.ن 3:
- اگر به آينه بنگري؛
براي افتخار کردن،
چيزهايي زيباتر از
غمهايت
خواهي يافت!!!
پ.ن 4:
از تکرار جمله هاي تکراري خسته نمي شم...اگر شما خسته شدين نظر ندين :)
اين جمله ها اونقدر برام تکرار شده تا باورش کردم...تکرار براي خيلي ها به جاي تاثير مثبت ، به عادت تبديل ميشه، به عادتي که از روي اجبار تحمل مي کنند و هيچ چيز به قدر اجبار ، زندگي رو سخت و خسته کننده نمي کنه !!!هرگز نذاشتم گوشهاي من تنها از روي عادت پذيراي اين جملات بشن ...پذيرفتم و احساس کردم ...
پ.ن 5:
اينا رو که تايپ کردم احساس آرامش مي کنم :)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
احساس واقعی
سعی کن تنها زندگی کنی
زيرا تنها به دنيا آمده ای
و تنها از دنيا خواهی رفت بی آنکه بدانی
بگذار خانه عشقت خالی باشد
زيرا اگر عشقت در آن زندگی کند
بر ويرانی های آن رحم نمی کند
اما...
اگر کسی را دوست می داری
عميق دوستش بدار
زيرا ...
دنيا غروب آرزوهاست !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
در ناامیدی؛ بسی امید است...
همگی به صف ايستاده بودند تا از آنها پرسيده شود.
نوبت به او رسيد.
از او پرسيدند : دوست داری روی زمين چه کاره باشی؟
گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم.
پذيرفته شد!
چشمانش را بست...
باز کرد...
ديد به شکل درختی در يک جنگل بزرگ در آمده است.
با خود گفت : حتما اشتباهی رخ داده ، من که اين را نخواسته بودم.
سالهـــــــا گذشـــــت.............
روزی داغی ارّه را روي کمر خود حس کرد.
با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگی نگرفتم!
با فريادی غمبار سقوط کرد.
با صدايی غريب که از روی تنش بلند می شد ، به هوش آمد.
حالا تخته سياهی بر ديوار کلاسی شده بود!!!
هدفت رو مشخص کن و به رسيدن بهش ايمان داشته باش...اگه خدا رو از ته دلت صدا زدی مطمئن باش به ندای دلت پاسخ مثبت ميده اما از مسيری تو رو به هدفت می رسونه که :
اولا : به مصلحتت باشه
دوما : تنها تو رو شايسته طی کردن اون مسير دونسته...خوشحال باش چرا که :
در نااميدی بسی اميد است... !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
دریا باش
دريا باش که اگر کسی سنگی به سويت پرتاب کرد ؛
سنگ غرق شود
نه آنکه تو ،
متلاطم شوی !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
پژواک
پژواک اصل زندگيست. زندگي هميشه چيزي را که از خود بروز مي دهيد ، به شما باز مي گرداند. زندگي آئينه اعمال خود شماست:
اگر عشق بيشتر بخواهيد؛ عشق بيشتر مي دهد.
اگر مهر بيشتر بخواهيد؛ مهر بيشتر مي دهد.
اگر احترام بخواهيد؛ محترمتان مي دارد.
اگر از ديگران محبت و صبر بخواهيد؛ شما را با افرادي رو به رو مي سازد که بامحبت و صبور هستند.
اين قوانين طبيعت، در تمام جنبه هاي زندگي ما ديده مي شود.
زندگی هميشه چيزی را به شما می دهد که منتظرش هستيد.
زندگی شما يک تصادف نيست ؛
بلکه آئينه ای از خواسته های شماست ...!
*هرگاه قلبت از تبعيض به ستوه آمده بود،
به کوهستان برو و خدا را فرياد کن...
"هنوز هم جاي اميدواري هست؟!"
پاسخت را زودتر از آنچه
فکر مي کني مي دهد که...
"..... آري هست !!؟ "
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
لبه پرتگاه
وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدايت كرد، كاملا به او اعتماد كنيد. چون يكی از اين دو اتفاق خواهد افتاد:
او شما را میگيرد اگر بيفتيد
يا اينكه يادتان میدهد چگونه پرواز كنيد!
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*