تبليغاتX
يك نفس تازه هرگاه که تلاطم زندگي تو را به سختي به صخره ها مي کوبد ... تنها کافي ست که چشمانت را ببندي... نفسي عميــــــق بکشي ...و بداني که...خدا اينجاست
يك نفس تازه
زندگی درک همین اکنون است
شنبه 1385/04/31
غروب دل انگیز یا غم انگیز؟!

حرف مرا تنها از من بشنو
و بگذار تمام کلاغها از خشم بمیرند !
.
.
.
.
با سفر کلاغها قصه به پایان نمی رسد
و این هنوز، آغاز حکایت است.
و آسمان، همچنان در تسخیر کلاغهاست !

(نادر ابراهیمی)
-------------------------------------------------
دیروز بعد از ظهر بالاخره رفتم کنار دریا...البته نه در رویا، واقعی بود
خانواده ها هر کدوم جداگانه تو آلاچیق های کنار ساحل نشسته بودن
روی یکی از نمیکت های چوبی که به فاصله 4 متری از ساحل گذاشته بودن نشستم... هوا عالی  ولی دریا طوفانی بود...خشم دریا چقدر زیباست...این همه شکوه و عظمت برای من ِ تنها قابل ستایشه...آخه من با بابای خوبم چیکار کنم که همیشه جنگل رو به دریا ترجیح میده ..بابا منم آرزو دارم...نمیشه بین اینا یه تعادلی برقرار کرد ؟ نه که نمیشه...تا وقتی خونه بابات باشی هر جا میرن نه سر پیازی نه تهش...بعدشم که رفتی باز آقا بالاسر داری، هر چی اون گفت باید بگی چشـــــــــــم !
_ نمی گم
_ رو حرف من حرف می زنی؟ (ترق...تروق)
اونوقت تو هم چمدونتو می بندی میری خونه بابات
خلاصه اینجوریاااااست :)
سعی کردم با کسی حرف نزنم ، فقط به خورشیدی که داشت غروب می کرد نگاه می کردم ...اشعه های باریک خورشید که از لابه لای ابرها عبور می کرد منظره بسیار زیبایی رو به وجود آورده بود...مطمئنم که غیر از چند نفر کسی  این همه شکوه رو با تمام وجودش احساس نکرد !
هر چند دقیقه یکبار موج بزرگی خودشو به ساحل می کشوند ...آب به پاهام رسیده بود...تمام خاطراتم  در همون چند دقیقه مثل فیلم جلو چشام مرور شد :

هدیه های واقعی زندگی
معمولا در سکوت تقدیم می شوند
دوستی، عشق
تولد و مرگ
شادی و درد
گلها و طلوع آفتاب
و سکوت
همچون درکی عمیق !

(مارگوت بیکل)

چقدر دلم می خواست برم تو آب...یاد اون رویا افتادم که زیر آب در انتظار چیزی بودم ...هنوز هم بالا نیومدم ...
دوست داشتم هیچ مزاحمی نبود و من ساعتها همونطور به دریا خیره می شدم...نذاشتن بیشتر بمونم...حس آدمو از بین می برن بی ذوقا :(

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
بر گرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ میزد
خود را هلاک می کرد

(مشیری)


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
یکشنبه 1385/04/25
تبريك :)

 
تقدیم به همه مادران :) 

تاج از فـــــرق فلــــــک برداشـــــتن
جاودان آن تـــــــاج بر ســـر داشتن
در بهشـــــــــت آرزو ره یــــافــــــتن
هر نفس شهدی به ساغر داشــتن
روز، در انــــــواع نعمـــــت ها و نـــاز
شـــــب بتی چون ماه در بر داشتن
صبــح، از بام جهــــــــان چون آفتاب
روی گیتــــــی را منــــــور داشـــتن
شامـــــــگه ، چون مـــاه رویا آفرین
ناز بر افــــــــلاک و اخـــــتر داشتن!
چون صـــــــبا در " مزرع سبز فلک"
بــــــال در بــــــال کبـــــــوتر داشتن
حشـــمت و جاه سلیمـــــان یافتن
شــــــــوکت و فرّ سکنــــدر داشتن
تا ابـــــد در اوج قــــــــــدرت زیستن
مُلک هســـتی را مســــخر داشتن

بر تو ارزانی، که ما را خوشتر است
لذت یــــــــک لحظه : مادر داشتن !
(فریدون مشیری)
--------------------------------------
اینم تقدیم به سولماز عزیز

گل در بر و می در کف و معشوق به کامست
سلــــــطان جهــــانم به چــنین روز غلامست
گو شـــــــمع میارید در این جـــمع که امشب
در مجــــلس ما ماه رخ دوســـــت ! تمامست

http://www.riversongs.com/cards/new_baby.html

تولدت مبـــــــــارک سولماز جان..."یه دوست" خوشبختی ، سلامتی و لبی خندان رو از صمیم قلب برات آرزو می کنه :)


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
شنبه 1385/04/17
ياد آريد...

بزرگي به مرد گرياني رسيد و گفت:
- چرا گريه مي کني؟
- دوستم مرده و در فراق او گريه مي کنم .
- با کسي دوست شو که هيچ وقت نميرد !!

----------------------------------------------------
امروز دلم خيلي گرفته بود...کسي که نيست با من حرف بزنه ، يا هستن ولي فقط يه جفت گوش مي خوان تا خودشون حرف بزنن...هيچکس وقت نداره ولي من هميشه وقت دارم ! سخته...
چيکار کنم؟ بس که رو تخت دراز کشيدم و به سقف اتاق زل زدم چشام سياهي رفت...رفتم کنار ساحل، دمپاييم تو ماسه هاي نرم فرو رفت، رفتم تو آب تا زانو...جلو تر رفتم تا کمر تو آب...نترسيدم باز هم رفتم تا گردن تو آب فرو رفتم...رفتم زير آب ، من زير آبم ، هنوز تصميم نگرفتم که بالا بيام يا نه؟ ......خيال بود ولي عجيب هوس کردم برم دريا...اونقدر شجاعت دارم که کاملا برم زير آب ؟

شب رفتم تو حياط قدم بزنم هر جا پا گذاشتم سوسک بود، احتمالا مي خواستن منو از تنهايي در بيارن ! (بد نيست گاهي به اطرافيانمون خوش بينانه نگاه کنيم ! همه که با نيت بد به آدم نزديک نمي شن) اومدم تو اتاقم ، يکي اونجا بود (منظورم يکي از سوسکا ست) ، ترسيدم آخه سوسک بالدارن ...تا چشم به هم بزني غيبشون ميزنه، از پنجره اومده بود تو اتاق... با تارومار کشتمش !

کي ميگه زندگي بي رحمه؟! آدما از زندگي هم بي رحم ترن...آدما براي حفظ منافعشون دست به هر کاري مي زنن ...اونوقت براي توجيه عمل غير انسانيشون فلسفه بافي ميکنن و هزارو يک دليل ميارن...لابد ميگين سوسک چه ارزشي داره که اينقدر در موردش حرف مي زني ، موجود مزاحمي بوده و کشتنش دليل نمي خواد !.........مقصود ذکر يک نکته بود ! خود حديث مفصل بخوان...

 رفتم سراغ حافظ...بهم آرامش ميده...

معاشران، ز حريف شـــــبانه يــــاد آريد          حقوق بنــــدگي مخـــلصانه يـــاد آريد
به وقت سرخوشي از آه و ناله عشاق           به صوت و نغمه چنگ و چغانه ياد آريد
چو لطف باده کند جلـــوه در رخ ساقي          ز عاشقان، به ســـرود و ترانه يـاد آريد
چو در ميـــــان مراد آوريد دســــتِ اميد          ز عهــــد صحـبت ما در ميانه يـــاد آريد
سمند دولت اگر چند سر کشــيده رَود           ز همرهــــان به سـر تازيــــانه ياد آريد
نمي خوريد زمــــاني غــــــم وفـــاداران          ز بي وفــــــايي دور زمــــــانه يــاد آريد
به وجه مرحمت اي ساکنان صدر جلال          ز روي حافـــظ و اين آســـتانه يـاد آريـد

همچنان که شير، ايستاده يا خوابيده شير است و دلير و شجاع، تو نيز در هر مرحله از زندگي، پردل و شجاع و دلير باش( زمين خوردي نترس، بلند شو)
همچنان آب زلال که نيک و بد را يکسان سيراب مي کند و پالودگي و صفا مي بخشد، تو نيز با دوست و دشمن، يکسان مهر و صفا بورز.
-------------------------
چشمان تو
دوست من
پنجره روح توست
من در آن مي خوانم
غمت را
سرزندگي ات را
خستگي ات را
دلتنگي ات را
اشتياقت به عشق را
وفاداري ات را
ترست را
اميدت را
شوق زندگي ات را

چشمان تو
دوست من
پنجره روح توست

(مارگوت بيکل)


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
دوشنبه 1385/04/12
معجزه رنج !

وقتی شرايطي دشوار را تحمل مي کنيم و با سختيها رو به رو مي شويم، جسارت پيدا مي کنيم.
رنج باعث شجاعت مي شود.
آسان نيست که اوقات سخت را به جاي تنبيهي غير منصفانه ، به عنوان نعمتي الهي بپذيريم.
وقتي در سختي و دلشکستگي گرفتار شده ايد، احساس مي کنيد که خداوند شما را براي بدبختي آفريده است .
از صميم قلب مي خواهيد بگوييد:
اصلا برايم مهم نيست که بايد چيزي مهم ياد بگيرم، فقط آرزو مي کنم که رنجم تمام شود!
اما فراموش نکنيد که :
باد با قدرت و به شدت بر درختان جوان می وزد، نه برای اينکه به آنها صدمه برساند، بلکه برای اينکه به ريشه هايشان بياموزد که محکم به زمين بچسبند !
پس در مواقعی که سختی و رنج فرا می رسد به ياد بياور که .......
تو نمی توانی امواج را متوقف کنی ، اما می توانی موج سواری را بياموزی...
موج سواری يعنی آموختن حرکت بر امواج، بنابراين در جهتی که امواج شما را می برند حرکت کنيد . و اين بهترين روش مقابله با رنجها و بحران هاست !
بيشتر فرو رفتن در آن ، به جای تلاش برای دوری گزيدن.

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
سه شنبه 1385/04/06
...Love is


. There was a blind girl who hated herself because of being blind
. She hated everyone except her boyfriend
, One day the girl said that if she could only see the world she would marry her boyfriend
, One day someone donated their eyes to her and then she saw everything including his boyfriend
                                                        : her boyfriend ask her
 " ?now that you can see, will you marry me"
! The girl was shocked when she saw her boyfriend is also BLIND and she REFUSE to marry him
, her boyfriend walks away with TEARS and said
"!!! JUST TAKE CARE OF MY EYES DEAR


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*