اکسیر تلخ
خداوند به شیطان گفت:
اینک ایوب در دست توست ؛ اما جان او را حفظ کن !
« تورات _ کتاب ایوب »
طعمش تلخ بود. تلخیاش را دوست نداشتيم. نمی دانستيم كه دواست. دوای تلخترين دردها !
نمیدانستيم معجون است. معجون انسان شدن. گمشكرديم. شيطان از دستمان دزديد. بیطاقت شديم و ناآرام. دهانمان بوی شكايت گرفت و گلايه... و تازه فهميديم نام آن اكسير مقدس، نام آنچه از دستش داديم، «صبر» بود !!
ديگر عزم آهنی و طاقت فولادی نداريم، ديگر پای ماندن و شانه سنگی نداريم.
انگار ما را از شيشه و مه ساختهاند. برای شكستنمان توفان لازم نيست. ما با هر نسيمی هزار تكه میشويم. تركمیخوريم. میافتيم، میشكنيم، میريزيم و شيطان همين را میخواست .
خدايا، ما را ببخش، اين تعريف انسان نيست. ما ديگر ايوب نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه فاصله است. ما اما چقدر بیحوصلهايم. ما پيش از آنكه راه بيفتيم، خستهايم. از ناهموار میترسيم، از پست و بلند می هراسيم، از هر چه ناموافق میگريزيم.
شانههايماندرد میكند، اندوههای كوچكمان را نمیتوانيم بر دوش كشيم، ما زير هر غصهای آوار میشويم، توی سينه ما جا برای هيچ غمی نيست.
خدايا ! ما را ببخش. اين تعريف انسان نيست، ما ديگر ايوب نيستيم. خدايا اما به ما برگردان، آن معجون تلخ، آن اكسير مقدس، آن صبر قشنگ را....................
پ.ن 1:
*ای که از کوچه معشوقه ما می گذری برحذر باش که سر می شکند دیوارش*
پ.ن 2 :
می دونم صدامو می شنوی ؛ اما این تنها کافی نیست !
من حق دارم زود عصبی بشم...حق دارم زود از کوره در برم...حق دارم وقتی بهم بد می کنن گریه کنم...حق دارم ؟ ...مگه یه آدم چقدر طاقت داره؟
یادت باشه تو تمام حقها رو از من گرفتی ...ولی کاش به جای اونا ، اینا رو از من می گرفتی...من از ذره ذره آب شدن، از ذوب شدن به خاطر دلهای آلوده بیمار می ترسم...این بازی نیست، زندگیه منه ...نذار فکر پلید و قلب سیاه آدما روی منو کم کنه !
اگه بگم خسته شدم عهد شکنی کردم !...بنده های ناسپاس تو که همیشه از زندگی شاکی هستن ؛ خسته م می کنن وگرنه من هیچوقت این جمله رو به کار نمی برم ...
نذار کم بیارم...توقع زیادی نیست! هســــــــــــــــت ؟؟؟
پ.ن 3 :
باز هم از خطر گذشتم...فاصله بین مرگ و زندگی به اندازه یک قدم کوتاه بود...اما زندگی همچنان جریان داره !..........
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
عمر گران می گذرد خواهی نخواهی...
این قافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد
به اصطلاح می گن چند بهار از عمرمون گذشته
ولی من می گم یه تابستون دیگه ، یه مرداد دیگه به انتها نزدیک شد !
در بیست و پنجمین روز از پنجمین ماه سال هزارو سیصد و هشتاد و پنج تنها به گفتن چند جمله اکتفا می کنم :
تویی که الان اینجا رو می خونی،
یا تویی که اصلا نمی دونی "گریه های بی صدا" وجود داره؛
آرزوی من خوشبختی توئه دوست من
امیدوارم چشمات لبریز از مهر و قلبت دنیایی از عشق باشه
«هرگز صیاد خوبی نخواهم شد
همیشه تورم را پاره به آب می افکنم
شاید کسی در انتظار آمدنش باشد
زندگی؛ عشق بی منت، وجدان آسوده
خوشبختی یعنی همین ! »
پ.ن 1:
به خاطر همه بلاهایی که سال گذشته سرم اومد فقط می گم:
خدا رو شکر که امسال شروع خوبی خواهم داشت...
بهترین چیرها برای شما زمانی اتفاق می افتند که اصلا فکرش را نمی کنید ، بناپرین همیشه امیدوار باشید
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
یادگار
دریغــــــا هـــــــاله ابهـــــام و رنـــــج بیکــــــران دارم
تمنـــــای دلی خوش نــــــازنیـــنی دلــــسِــتان دارم
نوای خـــوش نمـــــی آیـــد ز بوم و مرز ایــــــــن داور
چنــــــان ناداوری ها از زمیـــــــن و آســــــمـان دارم
لبی خندان،سری شیدا،چه شوریده ست در محفل
که مـــن ایـــن نالــه ها چندان به عرش آسمان دارم
مرا بنــــد از دلـــم در تار ِکِ روی تو بنــشسته ســت
چنان مانی که حاصـــــل، حامــــلی در آسـمان دارم
ز زیورهای این هســــــــتی تو تنــــهایی در این عالم
تو هســــتی آرزوی من به جــانــــانی که جــان دارم
(پدر خوبم / بهمن 1381)
امروز 3 سال و نيم از اون روزها می گذره...
امروز شرایط اطرافمون تغییر کرده...
امروز ما همون آدم دیروز نیستیم...من چقدر تغییر کردم!!!
امروز نمیدونم باز هم این شعر خطاب به من هست یا نه ؟! :)
امروز...
امروز..
امروز.
---------
با 1 روز تاخیر روز پدر رو به بابای خوب خودم و همه پدرا و اونایی که قراره در آینده پدر بشن تبریک می گم ...
امیدوارم پدر خوبی برای بچه هاشون بشن :)
کیه که از این دعای من خوشش نیاد ;)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
حرفهای تکراری؛ امید به زندگی
گاهی در زندگی با کسانی برخورد می کنید که از همان ابتدای آشنایی مطمئن هستید وجودشان در زندگی شما تاثیرگذار خواهد بود!
شاید در رسیدن به هدفی یاریتان کنند و یا درسی به شما بیاموزند و یا حتی موجب گردند که خود را بهتر بشناسید.
گاهی اتفاقاتی در زندگیتان رخ می دهد که ناراحت کننده؛ دردناک و یا غیر منصفانه هستند اما در برخورد با آنها در می یابید که از طریق رویارویی با آنها توانسته اید قدرت و توانایی، اراده و عشق و ایمان خود را محک بزنید.
برای هر اتفاقی حتما دلیل خاصی وجود دارد...هیچ چیز بر حسب اتفاق ، تصادف یا شانس رخ نمی دهد.
بیماری، عشق نافرجام و یا فرصتهای از دست رفته، همگی به نوعی یک آزمایشند.بدون این آزمایش ها زندگی همچون جاده ای صاف و یکدست، هموار ؛ بدون هدف و به سوی برهوت خواهد بود.
آنها که به نوعی بر زندگیتان تاثیر می گذارند و یا موفقیت ها و شکست ها همه و همه می توانند شما را بسازند.
در واقع دردها و ناکامی ها و تجربیات سخت زندگی می توانند نقش بسیار مهمی را در زندگیتان ایفا کنند.
اگر کسی قلبتان را شکست، اگر شما را آزرد و رنجاند او را ببخشید، چرا که به شما آموخت تا چگونه در برخورد با دیگران و آنها که قلبتان را به رویشان می گشایید، آگاهانه و با چشمانی باز رفتار کنید.
اگر کسی شما را دوست دارد او را بدون قید و شرط دوست بدارید.نه چون، او شما را دوست دارد بلکه به این دلیل که او دوست داشتن را به شما آموخت و چشمها و قلبتان را بروی موضوعات جزئی و کوچک باز کرد.
قدر لحظه لحظه زندگیتان را بدانید و کاری را که می خواهید انجام دهید، انجام دهید زیرا ممکن است هرگز فرصت دوباره ای دست ندهد!
خود را باور داشته باشید چرا که بدین ترتیب دیگران نیز شما را باور خواهند کرد.
زندگیتان را بیافرینید، به پا خیزید و زندگی کنید، همانگونه که خود می خواهید.
به یاد داشته باشید ، اگر چشمهایتان را به روی اهدافتان ببندید ، آنچه می بینید تنها مانع است و بس!
پ.ن 1:
من امشب با خدای خود مناجــــاتی دگر دارم
نیایش ها به درگاهش از این شور و شرر دارم
ز لطـــــــف بی کران او تشــــــــکرها کــــنم اما
شکایت ها به درگاهش ز سودای بشــــر دارم...
(اونا میدونن و خدای خودشون)
پ.ن 2:
خیلی ساده است
دست کشیدن بر سر سگی ولگرد
نگاه کردن به برخورد او با ماشینی
و گفتن اینکه سگ من نبود
خیلی ساده است
تحسین زیبایی یک گل رز
آن را چیدن
و فراموش کردن اینکه
آب در گلدان بریزی
خیلی ساده است
از انسان استفاده کردن
دوست داشتن بدون عشق
او را ترک کردن و گفتن اینکه
دیگر او را نمی شناسم
خیلی ساده است
اشتباهات خود را شناختن
لذت بردن
به خرج دیگران و گفتن اینکه
من همینم
خیلی ساده است
که ما چگونه زندگی می کنیم
چرا که
زندگی
خیلی ساده
یک مسئله
جدی است.
(مارگوت بیکل)
پ.ن 3:
اگر می توانستم آرزو کنم زندگيم کامل باشد، چنين آرزويی وسوسه کننده است ولی من با برآورده شدن آن موافقت نمی کردم زيرا ديگر زندگی هيچ چيز نداشت که به من بياموزد !!!
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
یک قطره زهر، تقدیم به تمام کلاغها (قسمت دوم)
آسمان هنوز در تسخیر کلاغها بود.چرخ ریسک غمگین، در میان آنها نقطه رنگینی بود و حتی دمی او راتنها نمی گذاشتند.
روستاییان به آسمان نگاه می کردند و می گفتند : این همه کلاغ از کجا آمده اند؟ چه سر و صدای بدی راه انداخته اند. باید به یکی از این شکارچی ها بگوییم چند تای آنها را با تیر بزند.بقیه حتما از اینجا خواهند رفت.
***
- درخت بلند ! جواب سرو این است : من آنقدر قشنگم که تمام درختهای باغ مرا دوست می دارند.من احتیاجی به دوستی درخت بدقواره ای مثل تو ندارم.
چرخ ریسک گریه می کرد و می گفت : حرفهایشان را باور نکن ! آنها تزویر می کنند.آنها عهد کرده اند که دوستی ها را به هم بزنند.
کلاغی با خشم فریاد زد : پرنده حقیر دروغگو ! آیا ما همان جمله سرو را برای درخت بلند نگفتیم ؟
پرنده کوچک گفت :«چرا؛ اما شما به او دروغ گفته بودید»
کلاغها تنها گذاشتند که درخت بلند «چرا»ی پرنده را بشنود؛ و بعد جنجالی بزرگ به پا کردند.
- بس است دیگر .از اینجا برویم.
- برویم جایی که از دوستی خبری باشد.
درخت بلند گفت : کلاغها ! پیش از آنکه از اینجا بروید آخرین پیام مرا برای سرو ببرید.بگویید : «نفرین بر تمام گذشته های من ! من آنها را در نخستین زمستان ، زیر باران خواهم شست و دور خواهم ریخت.»
کلاغها چرخ ریسک را برداشتند و با خود بردند و روی سر سرو نشستند.
- « تو ، پرنده حقیر! خودت بگو که درخت بلند چه گفت !»
اشک در دیدگان پرنده کوچک بود.لحظه ای صبر کرد و بعد گفت : من هیچ چیز نشنیدم.درخت بلند هنوز سرو را دوست دارد.
- پرنده کوچک مزوّر ! آیا تو نشنیدی که چنار برای سرو بیچاره چه پیامی فرستاد ؟
- شنیدم؛ اما هیچوقت نمی گویم.
سرو التماس کرد: بگو پرنده من، بگو هر چه را که درخت بلند گفت!
پرنده با صدای بلند گریه کرد و فریاد زد : نمی شود گفت، سرو سبز من ! هیچوقت نمی شود گفت. این کلاغها با دروغهایشان چیزی برای گفتن نگذاشته اند.چنار تو را دوست دارد؛ مثل همیشه .
- دروغ می گوید.او هیچوقت راست نگفته است.چنار گفت :«نفرین بر تمام گذشته های من ! من آنها را در نخستین زمستان ، زیر باران خواهم شست و دور خواهم ریخت.»
چرخ ریسک پس از لحظه ای ، برای نخستین بار احساس کرد که همه او را فراموش کرده اند .آنها کارشان را تمام کرده بودند و دیگر از چرخ ریسک نمی ترسیدند.آهسته برخاست و از جمع کلاغها جدا شد و به سوی درخت بلند پرواز کرد.
- درخت بلند باور کن سرو تو را خیلی دوست دارد.کلاغها تنها برای دروغ گفتن آمده اند.اینجا، زیر سایه کلاغها ، دیگر هیچ حقیقتی وجود ندارد.
اما درخت بلند، گوشهایش را بسته بود و در قلب تابستان ، عزای برگریزان داشت.
کلاغها رفتند، روی زمین سبز نشستند، و یکی شان گفت : بچه ها برویم.برویم جایی که از دوستی خبری باشد.
و کلاغ دیگری جواب داد: نه...باز هم صبر کنیم.این تنها رسالت ما کلاغهاست !
***
روزها ، کلاغها بر سر سرو می نشستند و آوازهای پرکینه می خواندند.پرنده کوچک گریه می کرد و می گفت :«بروید کلاغها ! بروید و بگذارید ما به گذشته هایمان باز گردیم !» .
لحظه ای با سرو سبز بود و لحظه ای با درخت بلند.به آنها می گفت :«درختها ! درخت های خوب ! مرا تنها به شنیدنی مهمان کنید! من قصه دردناکی برای شما خواهم گفت» اما دیگر نه سرو سخنش را می شنید نه درخت بلند.
درخت بلند با خود گفت : تا زمستان به امید چه چیز زنده بمانم؟ من خودم را خواهم کشت.
ریشه هایش را از خاک بیرون کشید و در هوای داغ تابستان برهنه نگه داشت.ریشه ها ، چون استخوانهای خشک گورستانی پیر سر از خاک در آوردند و تشنگی خاکسترشان کرد.
قنات دهکده از عمق خویش درخت بلند را دید که می سوزد، به جوی گفت : بشتاب و سیرابش کن ! مگذار بسوزد !
جوی، هر چه آب داشت به زمین داد و گفت : زمین ! مگذار درخت بلند تشنه بماند ! مگر نمی بینی که او دارد خشک می شود ؟
زمین گفت : افسوس! این درخت ریشه هایش را از من پس گرفته است.
تنه درخت بلند شکافت و از آنجا قلب سوخته اش چون غبار فرو ریخت.
بچه های رهکده به جستجوی لانه گنجشکها از میان سینه تَهی درخت بالا رفتند، و رهگذران خسته نیمروز ، در شکاف بزرگ و خالی میان درخت خوابیدند.
پرنده می گفت : صبر کن! صبر کن تا سفر پاییزی قمری ها ! صبر کن تا زمستان ! کلاغها خواهند رفت و من برای تو تمام داستان را دوباره خواهم گفت.
سرو سبز که ماجرای مرگ درخت بلند را دید آهسته آهسته پیر شد، خمید و با نخستین برف زمستان از کمر شکست .
کلاغها در هوا ماندند و گفتند: برویم ! برویم جایی که از دوستی خبری باشد .برویم جایی که دست کم دو درخت همدیگر را دوست داشته باشند.
چرخ ریسک هم دیگر دیوانه شده بود.سرش را در میان شاخ های نیم پلاسیده سرو فرو می کرد و می گفت :
من با اشک ، تو را آبیاری خواهم کرد.
من با آه تو را باد خواهم زد.
من برای تو به تقلید از خوبترین قصه گویان عالم ، قصه خواهم گفت.
نمیر ای سرو ! و مگذار که تزویر بر باغ دهکده ، سایه ای سیاه بیندازد...
برگهای خشک درخت بلند را مثل دانه از زمین برمی چید، به هر دو روی آنها نگاه می کرد و با خود می گفت :
این اشک که نمی گذارد من روی برگها را بخوانم.شاید میان آنها نامه ای هم برای سرو باشد !
***
با سفر کلاغها ، قصه به پایان نمی رسد.
و این هنوز ، آغاز حکایت است.
و آسمان، همچنان ، در تسخیر کلاغهاست...
پ.ن 1:
کلاغ های زندگی موجودات عجیبی هستن...مراقب باشید!
پ.ن 2:
18 سال قبل اول صبح کلاغی با شدت سرش رو به پنجره خونه یکی از خانواده ها کوبید...می دونید که کلاغ پیام آور چه اخباریه !!...می خواست اونا رو از مسافرت منصرف کنه...اما تلاش کلاغ برای بیان مقصودش بی نتیجه بود و چند ساعت بعد جنازه دختر 7 ساله و پسر 12 ساله اونها از دره عمیق جاده های پر پیچ و خم منطقه (!) بیرون کشیده شد...
اون خانواده رو دوست داشتم اما حالا ........
فقط به احترام دو کودک پرپر شده در گرمای تابستان 67 ...عکست هنوز هم تو آلبومه...نمی دونم اگه تو هم زنده بودی مثل خانواده ت می شدی یا همونطور معصوم و آروم بودی...هرگز یادم نمیره که با چه محبتی می خواستی عکس گل سرخی رو که من خیلی دوست داشتم از کتابت جدا کنی و بهم بدی ولی من نذاشتم...
و یک هفته بعد ...گل سرخی که خودش پرپر شد...
باورش سخت بود اما حقیقت داشت.
پ.ن 3:
خدایا، دادهها، نداده ها و گرفته هایت را شکر می گویم
چرا که
داده هایت را نعمت؛ نداده هایت را حکمت و گرفته هایت را آزمایش می دانم ...
(آره واقعا...)
پ.ن 4:
روزی خواهد آمد
که در آن
آب در خلاف جریان روز حرکت می کند
دانه های برف در هوا ایستاده می مانند
کودکان به آدمهای بالغ
و آدم های بالغ به کودکان تبدیل می شوند
دنیا در جهت مخالف خود می چرخد
بادها همه چیز را می برند
زمین از هم پاشیده می شود
و بارور می گردد برای خردمندی
اینک اگر کسی دوباره بذر زندگی افشاند
«انسانیت» می تواند
باری دیگر در کمال به گل بنشیند.(مارگوت بیکل)
پ.ن 5 :
هشتم مرداد 1384...سولماز حتما یادشه ! :)....
چه زود یکســــــــــــــــال گذشـــــــت ! این روزم برای من جزء خاطره های خوب شد :)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
یک قطره زهر، تقدیم به تمام کلاغها (قسمت اول)
حرف مرا تنها از من بشنو
و بگذار تمام کلاغها از خشم بمیرند !
در باغ دهکده ای درخت سروی بود ساده و سبز، و کنار جوی آبی - کنار آبادی - درخت چناری بلند و پربرگ.
درخت بلند چنار با سرو سبز دوست بود.
و این آغاز حکایت بود...
***
هیچکس نمی توانست باور کند که یکدفعه آن همه کلاغ از راهی بیایند و بر درختان دهکده منزل کنند. مثل آن بود که از یک جنگ بزرگ برگشته اند یا به جنگ بزرگی می روند.
آسمان ، یکدست در تسخیر کلاغها بود.غروبها فریاد می کردند و از سر و بال هم بالا می رفتند.روزی که آمدند یک "چرخ ریسک" کوچک میان شاخه های سرو منزل داشت و نامه رسان میان سرو و درخت بلند بود به آنها خوشامد گفت :
کلاغهای نجیب و محترم! خیر مقدم مرا بپذیرید.دلم می خواهد که اینجا خیلی به شما خوش بگذرد.آیا برای همیشه در این دهکده خواهید ماند یا تنها چند روزی مهمان ما هستید؟
یکی از کلاغها خندید: " قاه قاه قاه ! این پرنده حقیر چه حرفها می زند! مثل اینکه تمام درختها را خریده است.یادت باشد که ما هر جا بخواهیم می رویم و هرقدر که بخواهیم می مانیم، و این، به چرخ ریسکها هیچ مربوط نیست" و همه کلاغها با هم خندیدند : قاه قاه قاه !
پرنده کوچک، هیچ دلگیر نشد. فکر کرد که آنها اینطور بار آمده اند.چه کارشان می شود کرد؟ اما وقتی که یکی از آنها با نوکش لانه او را کند و از درخت پایین انداخت، راستی دلش گرفت. با وجود این گفت:" باشد! هیچ عیبی ندارد.شاید این هم در طینت کلاغهاست.برای من ، هر برگ؛ گهواره است و هر نسیم؛ پرستار" و رفت زیر سایه یک برگ کوچک درخت چنار خوابید.
درخت بلند گفت: چرخ ریسک ! از که قهر کرده ای که این وقت روز خودت را به خواب می زنی؟
پرنده جواب داد: کلاغها لانه ام را خراب کردند
***
یکی دو روز بعد تمام کلاغها از دوستی سرو و درخت بلند باخبر شدند.رفتند روی زمین نشستند و گفتند: « دوستی؟ این دیگر چه حکایتی ست؟ »
چرخ ریسک که همان نزدیکی ها بود گفت:« این حکایت تازه ای نیست دوستان! سالهاست که این دو درخت با هم دوست هستند» ولی صدای پرنده کوچک در میان فریاد کلاغها هیچ نبود.
کلاغها قدری که با هم صحبت کردند بلند شدند رفتند روی سر سرو نشستند.یکی گفت:" حالا فهمیدید؟فهمیدید که من دروغ نمی گفتم؟درخت بلند، عاشق درخت انجیر کنار دیوار است.من خودم امروز نامه چنار را برای درخت انجیر بردم"
سرو لرزید و یکی دیگر از کلاغها گفت:«بله، درست است؛ اما من فکر می کردم که او سرو را دوست دارد.این چرخ ریسک حقیر اینطور به من گفته بود»
کلاغ سوم گفت: او سرو را دوست داشت، ولی حالا دیگر خسته شده است.درخت بلند هر تابستان، دوست تازه ای می خواهد.مگر چقدر می توانست به سرو نگاه کند و سیر نشود؟
چرخ ریسک فکر کرد که کلاغها دارند شوخی می کنند.اوقاتش تلخ شد و گفت: این کلاغها حتی شوخی خوب هم بلد نیستند.
سرو - که همه حرفها را شنیده بود - گفت: شما پرنده ها چه دروغها از خودتان در می آورید.من اینطور شوخی ها را ابدا دوست ندارم.
کلاغها حرفهای سرو را نشنیده گرفتند، و یکی گفت: بیچاره سرو! بیچاره سرو !
و کلاغ دیگری اضافه کرد : اما خودمانیم.اگر چنار بلند حقیقتا عاشق درخت انجیر شده باشد که خیلی بد سلیقه است.
- صبر کنید بچه ها ! من آن نامه را یکجا پنهان کرده ام .بگذارید بروم بیاورم و برای شما بخوانم.
چرخ ریسک گفت : واه...چه دروغ ها! مثل اینکه دارند نمایش می دهند.
کلاغ رفت و با برگ سبزی باز گشت: «درخت پرشکوه انجیر ! مدتها بود که می خواستم برای شما نامه ای بفرستم؛ اما به این چرخ ریسک دروغگو هیچ اعتمادی نداشتم.راستی که شما چقدر سر به زیر و زیبا هستید.»
چرخ ریسک گفت: آخ...اینها شوخی نمی کنند.واقعا دارند میان دو درخت را به هم می زنند.
- « افسوس که فاصله میان ما خیلی زیاد است و من مجبورم روز و شب به نزدیکترین درختی که می بینم نگاه کنم. این سرو چقدر خودخواه است.
پارسال پاییز برای او چندین نامه فرستادم؛ حتی یکیش را جواب نداد.»
سرو گفت: این دروغ است.باور کنید دروغ است.آخر باد همیشه از طرف او می آمد و شاخه های کوچک مرا برای درخت بلند نمی برد.این چرخ ریسک می داند که من چقدر درخت بلند را دوست دارم.آخ پرنده کوچک ! مگر تو پیام مرا به او نمی رساندی؟
- چرا.من این کار را می کردم.این بدجنس ها هیچ راست نمی گویند.
- «بله...سرو عیب های زیادی دارد.شنیده ام پشت سر من با درختان همسایه اش بد می گوید.»
چرخ ریسک فریاد زد: وای بر شما کلاغهای حقه باز ! این حرفها را از کجا در می آورید؟ شما که همه اش سه روز است با ما آشنا شده اید.
سرو التماس کرد: نگویید این حرف را.من هیچوقت پشت سر درخت بلند بد نگفتم.آخر او هیچ عیبی ندارد.
کلاغ برگ را برگرداند و دنبال حرفش را گرفت :« درخت انجیر من ! باور کنید پیش از آنکه آن درخت سپیدار خشک را از جلوی شما بیندازند من شما را ندیده بودم؛ والا ممکن نبود با همچو درختی دوست بشوم.خودتان فکرش را بکنید! او آنقدر خودخواه است ، آنقدر مغرور است که دلش می خواهد حتی زمستان هم سبز باشد.این مایه سرشکستگی همه ماست.»
سرو گفت: باور کنیدمرا اینطور درست کرده اند.من اگر یکدفعه خشک بشوم دیگر سبز نمی شوم !
کلاغ گفت: بگذریم.خیلی حرفهای دیگر هم نوشته.حالا من حوصله ندارم بخوانم؛ ولی روی هم رفته درخت بلند هیچ خوب نکرده که اینطور سرو بیچاره را فریب داده .دست کم کاش به او می گفت که دوستش ندارد.
سرو با غصه گفت: اگر راست بگویید خیلی دردناک است.
چرخ ریسک فریاد زد : نه...نه ای سرو بلند ! حرفهایشان را باور نکن.اینها فقط دروغ می گویند.اینها را از روی سر خودت دور بینداز ! خودت را بتکان و بگذار این دروغگوها از اینجا بروند .
سرو جواب داد: اگر این حرفها درست باشد شاخه های من همه از غصه می شکنند.کلاغها ! بروید به درخت بلند بگویید سرو گفت : من خوشحالم که تو دوست تازه ای پیدا کرده ای.من فقط شادی تو را می خواهم ؛ وگرنه همه میدانند که ما هیچوقت با هم "کنار" نمی آییم.
پرنده کوچک گفت: من خودم درخت بلند را باخبر می کنم.او به قدر تو ساده نیست و فریب کلاغها را نمی خورد.کلاغها می خواهند میان تو و چنار را شکرآب کنند؛ اما نوکشان به سنگ می خورد.من شنیدم که آنها روی زمین سبز...
اما صدای او در میان فریاد کلاغها هیچ نبود.
کلاغها برخاستند و رفتند روی درخت بلند نشستند.چرخ ریسک می خواست همه داستان را بگوید؛ اما کلاغها نگذاشتند.
- حالا فهمیدید؟ من نمی گفتم که سرو، عاشق درخت انجیر شده است؟
چرخ ریسک می لرزید و می گفت: وای بر شما کلاغها ! باید خجالت بکشید ! این که برای شما زندگی نشد.میان درختهای دوست را به هم زدن گناه بزرگی ست.
- دیدید چه پیامی برای چنار بلند فرستاد؟ من که جرات نمی کنم به این درخت بیچاره چیزی بگویم.
درخت گفت: کلاغها ! من شما را خوب می شناسم.بروید پا از سر من بردارید.سرو با من آنقدر دوست است که هرگز کلمه ای به من بد نمی گوید، و درخت انجیر آنقدر کوچک است که به چشم سرو هم نمی آید.
- کاش که اینطور بود.ما خیلی خوشحال می شدیم. حالا که حرف ما را باور نمی کنی ما می رویم.می رویم جایی که به ما «دروغگو» نگویند، اما خودت یک نامه برای او بفرست و ببین چه جواب می دهد.
چرخ ریسک گفت: بدهید من ببرم!
کلاغها جواب دادند :هیچ عیبی ندارد؛ با اینکه تو مدتهاست پیامهای سرو را برای چنار نمی آوری و دروغ می گویی.
درخت بلند روی برگی نوشت : سرو سبز مهربان من ! مثل همیشه دوستت دارم.
وقتی چرخ ریسک نامه را برداشت و پرواز کرد، آسمان را دید که یکدست در تسخیر کلاغهاست.گرد او حصاری از سیاهی ساخته بودند.
- بدجنس ها ! بدجنس ها ! راه مرا باز کنید ! من دیگر نمی گذارم که شما میان دو درخت دوست را به هم بزنید .
لحظه ای پرنده رنگین در میان حصار سیاه ناپدید بود.کلاغها باز گشتند و گفتند : این نامه ات ای درخت بلند ! آن را نخوانده پاره کرد و پس فرستاد.چرخ ریسک باز هم به تو دروغ خواهد گفت.
پرنده کوچک، رنجور و زخم خورده، بر شاخه درخت بلند نشست ، گریست و گفت:
«من ایمانم را به خوب بودن از دست خواهم داد.»
«من ایمانم را به دوستی از دست خواهم داد»
«من ایمانم را به زندگی...»
درخت بلند گفت: شما همه دروغ می گویید.پاییز که شد من تمام برگهایم را برای او نامه خواهم کرد.چرخ ریسک! به سرو بگو که مثل همیشه دوستش دارم .بگو هر که را می خواهد می تواند دوست بدارد؛ اما عشق او در تمام ریشه های وجود من باقی خواهد ماند.
پرنده کوچک، بیمار و ناامید برخاست، کلاغها با او همرا شدند و بر سر سرو نشستند.
پرنده تمام وجودش را فریاد کرد: بگذارید حرفم را بزنم ! بگذارید پیام درخت بلند را برای سرو بگویم !
اما صدای او، در میان جنجال کلاغها ، هیچ نبود.
- چقدر درخت خودخواهی است.
- دوستی جند ساله سرو را چه زود از یاد برده است.
- چه حرفها از سرو برای ما گفت.
- بله...بهتر است فراموش کنیم.اصلا بهتر است از اینجا برویم.جایی که از دوستی خبری باشد.این که زندگی نشد.
- ولی من نمی توانم حرف نزنم.بیچاره سرو ! او باید بداند که درخت بلند برایش چه پیامی فرستاده است.
- نه،نه...هیچ مهم نیست که چنار درباره من چه می گوید.من همیشه او را دوست خواهم داشت.
کلاغ گفت: سرو سبز بیچاره ! این تنها حرف از میان حرفهای اوست که ما می توانیم به تو بگوییم «من هیچ احتیاجی به اینجور فداکاریها ندارم.اگر خیلی دلت می خواهد به من محبت کنی از جلوی چشمم کنار برو و بگذار با درخت های تازه ای آشنا شوم! »
چرخ ریسک هنوز می نالید : شما را از کدام جهنم فرستاده اند؟ چرا اینقدر پرکینه و نیرنگباز هستید؟
کلاغ دوم گفت: سرو بلند ! غمگین نباش ! تو آنقدر خوبی و آنقدر قشنگی که تمام درخت های باغ تو را دوست خواهند داشت.تو احتیاجی به دوستی با این درخت بدقواره نداری.هم نشینی با هر خار و خسی برای تو هیچ خوب نیست. شاید که تو را برای تنها بودن آفریده اند.راستی فکر کن ! تو به هیچکدام آنها شبیه نیستی.نه پاییز برای تو پاییز است نه زمستان برای تو زمستان. تو می توانی در این بهار جاویدانت تمام گیاهان را تحقیر کنی.ای سرو، تنها باش و تنهایی را دوست داشته باش !
چرخ ریسک عصبانی تر از همیشه بود.فکر می کرد که اینها چه حرفهای خوبی بلدند، و چه قلبهای بدی دارند: «خدایا ! آیا تو به آنها یاد داده ای که اینطور حرف بزنند؟تو به آنها چه چیزها یاد داده ای خدای من! »
سرو آهسته گفت : باشد! هرچه دلتان می خواهد از قول من به درخت بلند بگویید.بگویید سرو گفت :«من آنقدر قشنگم که تمام درختهای باغ مرا دوست می دارند.من احتیاجی به دوستی درخت بدقواره ای مثل تو ندارم» .همین برای او کافی ست .
ادامه دارد...
پ.ن :1
چرخ ریسک : پرنده کوچیکی شبیه گنجشکه به رنگهای مختلف خاکستری، زرد ، آبی ، سیاه . آوازش شبیه صدای دوک نخ ریسیه به خاطر همین بهش چرخ ریسک می گن.
پ.ن 2:
شب آرزوها هیچ کدوم از دوستای قدیم و جدیدو از قلم ننداختم و برای همه با ذکر اسمشون آرزوی خوشبختی و سلامتی کردم...اونایی که می دونستم آرزوشون چیه که براشون بهتر شد :)
پ.ن 3:
داستان کوتاه بالا از نوشته های زیبای نادر ابراهیمی ...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
In the SILENCE of the night...
When the world falls down around you
and a prayer will see you through
Say an extra prayer for someone
Who may need it more than you
For who knows whose hearts are breaking
In the SILENCE of the night
Just that extra prayer you whisper
May help someone to see the light
Every time you help a stranger
With an extra prayer or two
You are building extra blessings
!That will always come back to you
.
..
...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:0 توسط : *يه دوست*
