اسکناس مچاله
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید : چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.سخنران گفت : بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید : چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دست های حاضرین بالا رفت. این بار مرد ، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگدمال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید.بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود ؟ و باز دست همه بالا رفت.سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم ، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.و ادامه داد:
در زندگـی واقعی هم همین طور است، مــا در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشـــکلاتی که روبـــه رو می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیــم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده اســت، هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم باارزشی هستیم !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 15:44 توسط : *يه دوست*
خوشبختی و بدبختی
آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت می داند ،
آن كه از ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور می كند ،
اما هر دو در اشتباهند ،
زيرا ما گاهی خوشبختيم و غالبا بدبخت :
بدبختی ما در آن ايامی است كه به نقايص زندگی خود توجه داريم
و خوشبختی ما در لحظات كوتاهی است كه به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازيم !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 15:57 توسط : *يه دوست*
برنده زندگی
بلند می گويی اما،
بلند نمی انديشی
مثل آسمانخراشی که هر چه کبوتر بود ، پر داد .
از چه حرف می زنی؟
مثل آدمهای آهنی
چشم در چشم تو ايستاده ام اما ، آرام ،
نسيمی که از پنجــره بيرون وزيد ،
من بودم .
با که حرف می زنی؟
با من سرسنگین شده بود؛ به حرفام گوش نمی داد، روشو از من برگردونده بود ...دلش می خواست صداش کنم اما نه اینطور ؛ من خیلی خوب اینو می فهمیدم.
چرا ؟! اشتباه کرده بودم یا سهل انگاری یا .......
خدا هیچوقت بی دلیل از بنده ش رو بر نمی گردونه...اگه احساس کردی تنها شدی بدون یه جای کارت اشتباه بوده.
برگرد...
بد نیست گاهی به پشت سرت هم یه نگاهی بکنی شاید کسی داشته بدرقه ت می کرده یا این راهو طی می کرده ولی تو بی تفاوت از کنارش گذشتی.
فقط مستقیم رفتن و چشم به جلو دوختن مهم نیست...مهم چطور رفتنته ! بعضی از همسفرات خسته میشن؛ زخمی میشن؛ نمی تونن پا به پات بیان...
انصاف نیست به خاطر رسیدن به مقصد اونا رو به حال خودشون رها کنی.
زندگی مسابقه نیست اما بازنده داره !!!!
بازنده زندگی کسیه که زودتر از همه و بی تفاوت از اونچه که در اطرافش می بینه به مقصد می رسه !
امیدوارم تو برنده ای باشی که شرطش بردن به قیمت هر چیز نباشه !
پ.ن 1 :
درک متقابل یعنی چی !؟
پ.ن 2 :
از اثرات پست قبلی ، سردردشه که هنوز رفع نشده،خدا کنه تا فردا اینم بره...
پ.ن 3 :
چه می دونم...یه بار دیدی به سرم زد دکمه «حذف وبلاگ» رو زدم و همه چیز پرید !
حالا کی ؟ خدا می دونه!
اینجا راضیم نمی کنه!
-----------------------------------
پست قبلی رو برداشتم...چون هر وقت این وبلاگو باز می کردم بهم انرژی منفی می داد.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:58 توسط : *يه دوست*
به همین سادگی !؟
به زمانی که
پا در راه
نهاده ای
تا
دلت از جای کنده شود
نيازی به بدرقه ديدگان اشک آلود
نيست
و کرشمه انگشتان ظريفی که
شوخگينانه
بخار از شيشه پنجره
به سويی
می زنند
تا مه ،
به خاطر چشمهای عاشق
از هم بشکافد.
به همان سادگی
که کلاغ سالخورده
با نخستين سوت قطار
سقف واگن متروک را
ترک می گويد،
دل،
ديگر
در جای خود نيست
به همين سادگی !
(حسین منزوی)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:22 توسط : *يه دوست*
سرگرمی های کوچک برای فراموشی
بعد از چند روز بارندگی مداوم ، بالاخره خورشید در اومد؛ دیدن آفتاب پاییزی چقدر لذت بخشه اونم در ماه مهــــــر .
امروز امتحان تئوری خیاطی داشتم.با اینکه مربی تاکید کرده بود تا آخر وقت بشینیم ولی اولین نفری که از سر جلسه بلند شد من بودم .بالاخره بعد از 1 سال و نیم کلاسم تموم شد ، کلاسی که باید در مدت 7 ماه تموم می کردم ولی دلم نمی خواست تمومش کنم! چه روزهای خوبی بود وقتی خیاطی رو شروع کرده بودم ! با چه شوقی می رفتم کلاس ! کیه که بدونه...یه عالمه خاطره که فقط برای من خاطره ست !
بعد از امتحان هوس پیاده روی کردم...اصولا وقتی آدم از کاری که می کنه راضی باشه احساس آرامش میکنه، منم همینطورم امروز :)...از همونجا تا خونه نیم ساعت پیاده روی برام خوب بود البته بیشتر از اینم نمی شد سر و ته این شهر یه ساعته تموم میشه ...
تو کمد لباسا :نخ
تو حموم:نخ
تو یخچـاااااااال :نخ
روی فرش :نخ
تو دستشویی: نخ
نخ...نخ...نخ...همه جا تکه های کوچیک نخ؛ یکی اومده بود تو اتاقم و ...چی؟ خجالت؟ معلومه که نکشیدم، چه حرفا...ولی اکنون هیچ نخی در اتاقم نمی بینند :)
و بدتر از اون چند وقت پیش وقتی کلاسم تموم شد قبل از اینکه بیام بیرون طبق عادت جلو آینه قدی کلاس واستادم که اگه نخی چیزی به لباسم گرفته باشه برش دارم که مایه آبرو ریزی نشه...خب ظاهرا همه چیز مرتب بود . اومدم تو حیاط که بچه ها صدام زدن ...من موندم که چطور متـــــر زرد رنگ به اون بزرگی رو که دور گردنم بود تو آینه ندیده بودم !!! خیـــــــــــلی ضایع بود.
یاد یکی از بهترین دوستای دبستانم افتادم که مدتهاست ازش بی خبرم...یه روز روناک با یه لنگه کفش و یه لنگه دمپایی اومده بود مدرسه...دکمه های مانتوش هم جا به جا بسته شده بود...آخی ، دلم براش تنگ شده !!! خوابشو زیاد می بینم ...
پرده های سفید، خاکستری شده بود.خیلی وقته می خواستم بشورمشون ولی نمی شد! این لوور هیچ وقت سایه روشن نشده چه برسه به اینکه کنار کشیده بشه؛ تختم کنار پنجره ست . رفتم روش تا بتونم پرده ها رو در بیارم و بشورم...
اومدم ابرو رو درست کنم چشمو کور کردم... وزن درست و حسابی که ندارم ولی چند دقیقه ای که روش بودم یه دفعه زیر پام خالی شد...تخت نازنینم شکســـــت. چوبی بود...کسی برام تخت نمی خره ...حالا شبا رو چی بخوابــــم ؟( مگه زمین خدا رو ازت گرفتن ؟)
به هنر علاقه زیادی دارم...سعی می کنم از هر چی که خوشم میاد یه چیزایی یاد بگیرم...تا حدی اصول اولیه شونو...
چند تا الگوی عروسک از زن دائیم گرفتم و عروسک سازی رو یاد گرفتم. 2 روزه 2 تا سگ پشمالوی سفید؛ یه اردک خوابیده ؛ ووووووووو یه کلاغ فضول درست کردم. بر خلاف اونچه که از کلاغها می دونم این یکی رو خیلی دوست دارم چون خودم ساختمش و می دونم که ذاتش خبیث نیست! فقط یه کم فضوله ؛ رو ضبط صوت نشسته و با چشمای کج و کوله ش به ریش من می خنده که دارم ازش تعریف می کنم ...چه کنیم، پدر ژپتو هم از پینوکیوش تعریف می کرد با اینکه آش دهن سوزی هم نبود( ای خدا ، عروسکا هم شانس دارن ...والا... یکی نیست سر سوزنی هم از ما تعریف کنه )
کسی چیزی نمی خواد براش درست کنم؟ تعارف نکنین ...چه کسی بهتر از شما ؛ به هر حال از ما گفتن بود :)
پ.ن 1 :
همیشه با واقعیت باید زیست نه با وهم و خیال و آرزو ! ( ای بابا...اینا چی میگن؟ )
پ.ن 2 :
هنر، کلید فهم زندگی ست (اسکاروایلد)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:14 توسط : *يه دوست*
یک نفس تازه
مروری بر گذشته :
* دعا بهترين هديه رايگانی است كه میتوان به هر كسی داد و پاداش بسيار برد .
* به خاطر خدا هم كه شده اينقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو
و كمی هم جرأت دريا شدن داشته باش ( از مرداب شدن تنها چیزی که نصیب آدم میشه وقت تلف شده ای هست که بعد از بیرون اومدن از مرداب فقط حسرت از دست دادنش به دل آدم می مونه)
* اگر امروز به دليل آنچه در جهان بيرون می بينم آشفته شوم به ياد خواهم آورد ادراک و تجربه های من نتيجه بازتاب افکارم از جهان بيرون است.
* ما نكاشته هايمان را هرگز درو نمی كنيم! (اندیشه ای بکار تا عملی درو کنی: بازتاب تفکر مثبت)
* اگه زندگی رو تحلیل کنی و اگه با منطق پیش بری از بازی لذت می بری....(یعنی زندگی رو درست تحلیل نکرده بودم؟)
* باز هم کودکی باش سبکبار
روحت را آزاد کن
به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،
تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،
بخواه که تنها خودت باشی،
می توانی تنها اگر بخواهی
( اگه به اختیار من بود که همین الان بچه می شدم...چه کنیم که از ما توقع دارن با شخصیت باشیم P: )
* وقتی گریه می کنی وجودت خالص؛ ساده و معصوم میشه، این نشونه ضعف نیست !
اشک نوعی پاکسازی روانیه که هیچ ارتباطی به جنسیت نداره !...( اگه به عادت تبدیل بشه روش خوبی نخواهد بود)
امروز همان فردائی ست که ديروز از آن بيم داشتی؛
حال که دانستی امروز ترسناک نيست، پس از فردا واهمه نداشته باش :)
تقریبا 1 ماه پیش ؛ چند روز قبل از تولد 1 سالگی وبلاگم ، اسم وبلاگ رو از « گریه های بی صدا » به « آفتاب شبانه » تغییر دادم.
گریه های بی صدا گرچه حرف دل من بود و شاید شخصیت پنهانی که ناخواسته از سالها پیش در وجودم شکل گرفته بود و هر روز پر رنگ تر از قبل می شد و این با اون چیزی که باید می بودم تفاوت زیادی داشت .برای من خوشایند نبود... نمی خواستم اون چیزی باشم که به خاطر تلقینات منفی اطرافم به وجود اومده بود...من در واقع همونی بودم که همیشه می گفتم اما یک مانع ذهنی بزرگ سد راه افکار مثبتم می شد و این بود که گریه های بی صدا رو شکل داده بود.
مدتها طول کشید تا تونستم خودم رو تغییر بدم و به جنبه های مثبت زندگی بیشتر فکر کنم
متاسفانه خیلی از فرصت ها رو از دست دادم ........اینجا به نظر شما کدوم اصطلاح نقش بیشتری داره ؟
آب رفته به جوی بر نمی گرده !
یا اینکه
ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست !
اما از طرف دیگه؛ وقتی فکر می کنم می بینم هیچ زمانی به بطالت نگذشته...شاید در اون شرایط که در حال رکود بودم بهترین فرصت برای تمرکز بود...همیشه نیاز نیست برای پی بردن به ارزش وقت ، خودمون رو درگیر آموزش و یادگیری کنیم...باید فرصتی رو هم به فکر کردن درباره اونچه که عمل می کنیم و یا تصمیم به انجامش داریم اختصاص بدیم.
من بر این باورم که فرصت های خیلی بهتری پیش میاد که گذشته های ناخوشایند و سخت رو کم رنگتر خواهد کرد
هنر زنده موندن یعنی همین...نفس می کشی تا « زنده گی» کنی...
زندگی رو به عادت ؛ به اجبار و به تقدیر تعبیر نکنیم...
آفتاب شبانه ؛ اسم قشنگی بود ؛ شاید خواسته بود امیدی رو در تاریکترین لحظات زندگی تداعی کنه که متاسفانه دیگه نتونستم در اون وبلاگ چیزی بنویسم...
نوشته های قبلی رو مرور کردم...احساس کردم خیلی چیزا تغییر کرده..یا برعکس، شاید هم من خیلی تغییر کرده بودم...
یعنی کجای کارم اشتباه بود؟ اون همه انرژی که به دست اومده بود کجا رفت؟ آیا این طبیعی بود که با هر پیشامدی تمام اونچه که ملکه ذهنم شده بود فرو پاشیده شه؟ ....من در حال امتحان بودم...هنوز هم هستم...خیلی مهمه که بفهمی خداوند؛ دقیقا تو رو در شرایطی قرار داده که قدرت مثبت اندیشیت رو محک بزنه !...داشتم خودمو گم می کردم....مثل یه لکه جوهر روی آب ؛ داشت به سرعت پخش میشد...از بین بردمش.
یه حس خاصی دارم...یه بلوغ فکری یا پیری زودرس D:..ای بابا؛ بهت بر خورد؟ دوست شاد و شنگول می خوای؟
نمی گم اینجا دیگه دردودل نمی کنم و فقط مطالب مثبت می نویسم...مشکلات همیشه در زندگی پیش میاد حتی زمانی که اصلا انتظارش رو نداشته
باشیم...بنابراین مهم ترین کار اینه که اونقدر به خودمون انرژی بدیم که بتونیم هر مشکلی رو با آرامش از سر راه برداریم...
و بعد از یک ماه و نیم
می خوام دوباره شروع کنم...از اینجا، با یه اسم جدید...با حرف جدید...با فکر جدید...با انگیزه جدید...با هر چیز مثبت و خوب...
آدمها حالتهای روحی مختلفی رو در شرایط مختلف نشون میدن...و تبعا اگر هر کی کاری رو انجام بده که بهش علاقه داره یا با افرادی برخورد داشته باشه که همفکر هم باشن حالتهای روحی مثبت در اون فرد بیشتر تقویت میشه...اما این همیشه میسر نیست...باید بدونیم که چرخ زندگی همیشه به کام ما نمی چرخه...تنها راه؛ سازگاری با شرایطه و امید به بهتر شدن...
اینجا می نویسم ...شاید کمتر از قبل ...خواستم جایی رو برای خالی کردن احساسات مثبت و حتی منفی داشته باشم....بشر مجموعه ای از احساساته و من هم نمی خوام یک بعدی باشم .
یک نفس تازه ؛ یک دم عمیق؛ فکر کردن به چیزایی که بهم آرامش میده و لذت همین یک نفس کافیه که منو به فردا امیدوارتر کنه...
اون وبلاگ برای من خاطره بود...دلم نیومد فراموشش کنم...شروع می کنم اما نه با کنار گذاشتن گذشته....همه اون مطالبو به اینجا منتقل کردم جز بخش نظر خواهی که به خاطر مشکلات سایت امکان انتقالش نبود...
از دوستای گلی که قبلا همراهیم می کردن می خوام باز هم بهم سر بزنن ...شاید نه تنها به خاطر من که بیشتر تغییرات به خاطر شماها بود...
دوستتون دارم ولی خواهش می کنم کمی مثبت تر به آینده فکر کنین...من هم به انرژی نیاز دارم...هیچ منبعی تا شارژ نشه ارائه کننده خوبی نخواهد بود مثل این اواخر که مدتی شارژرم رو به عمد گم کردم ولی هیچ کس منو شارژ نکرد؛ به حال خودم رها شدم...زمین خوردم و دوباره بلند شدم !!
اینجا به قشنگیه اون وبلاگ نیست اما امیدوارم که حرفهای خوبی برای گفتن داشته باشه :)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:46 توسط : *يه دوست*
