خیال دوست نمی رود از یادم !
امروز تو را دیدم ...چرا اینگونه؟
تو مرا به دنیای دیگری بردی، شاید به 10 سال پیش ، به دنیای دل خوشی های دبیرستان.
دخترک شیطان کلاس ! با توام ! هنوز یادم نرفته که چگونه بچه ها پشت در کلاس کشیک می دادند تا مبادا ناظم یا مدیر از راه برسند و حکم اخراجمان را کف دستمان بگذارند ، بگذریم که یک بار هم این کار را کرده بودند .هنوز رقص های عربی و بابا کرمت در زنگهای تفریح یادم هست. هنوز به یاد دارم که چطور ادای خانم (!) را که سینه های بزرگی داشت در می آوردی در حالی که نمی دانستی دختر تازه وارد کلاس برادر زاده اش است .عکس العملت بعد از شنیدن آن دیدنی بود و بعد از آن شما دوست های صمیمی شدید.
یادم هست که همیشه در دستت ورقهای کلاسور لوله شده داشتی .پرسیدم چرا ؟ گفتی : عادت کردم ، اعتماد به نفس پیدا می کنم، می دانی هنوز به یاد آن حرفت به عادت همیشه هنگام بیرون رفتن مجله ای به دست می گیرم؟
یادم هست وقتی تو را با بینی عمل کرده دیدم گفتم چقدر تغییر کردی و در دلم گفتم با بینی قبلی شیطنتش حس و حال دیگری داشت.
تو به فرداهای بهتر امید داری...می دانم...احتمالا تا 2 ماه دیگر زندگی جدیدی را شروع می کنی . مگر اینطور نیست؟ نمی خواهی جوابم را بدهی؟با تو حرف می زنم !
مگر تو همان دختر شاد و امیدوار کلاس نبودی؟ امروز هر کس نامی از تو می برد از شادیت می گوید از شیطنتهایت. من تو را با همان شیطنتها به خاطر سپرده ام.
چرا تغییر کردی؟ زمانه به تو سخت گرفت؟ باشد، با سختی بجنگ! بیمار شده ای؟ مشکلی نیست ، با روحیه ای که از تو سراغ دارم می توانی پیروز میدان باشی.
به من نگو که ناامید شده ای.به من نگو شنیدن جمله " blood cancer " تو را دچار شوک کرده است.به من نگو خود را باخته ای .آنهم به این زودی ، تنها در فاصله چند روز !
امروز تو را دیدم ، اسمت را و عکست را...اشکها راه خود را باز کرده اند : شادروان .....من ضعیف تر از آنم که تا خانه طاقت بیاورم! گرچه با تو صمیمی نبودم، اما دردت را با تمام وجودم حس کردم، می دانم چه کشیدی ! باور کن ...
همه را دچار شوک کرده ای . هیچکس رفتنت را باور ندارد.بسیار ناگهانی ! اینگونه انصاف نبود !
هفته ها پیش کاغذی را با چند جمله سیاه کردم . این اواخر چرا در ذهنم پرسه می زدی ؟ نکند دنبال چیزی می گشتی ؟
روزی که این جمله ها را نوشتم نمی دانستم آن را باید تقدیم دختری کنم که روزی شوق زندگی در رفتارش موج می زد ، مرا ببخش ، به خدا اینها را برای تو ننوشته بودم :
اینجا
آرامگاه من است
خانه ابدی دختری
که همه آرزوهایش را
سوار بر بال فرشتگان
به آسمان پرواز داد !
----------------------------------------------
نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟
کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان،
روی کدامین کوه ؟
که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد !
کجا باید صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر، آسمان کور است
نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم.
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختی هاست
نمی خواهم از اینجا دست بردارم!
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب و نازنین بسته است.
دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق
با این مهر، با این ماه
با این خاک ، با این آب...
پیوسته است.
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.
جهان رنجور و بیمار است.
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است.
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردایی ، چه دنیایی !
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است...
نمی خواهم بمیرم ، ای خدا !
ای آسمان !
ای شب !
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است ؟
(فریدون مشیری)
-------------------------------------
روحت شاد
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:39 توسط : *يه دوست*
یک روز سرد !
چرا حصار ؟
مگر عاشقی پریدن نیست؟
من آن شقایق دلتنگ پشت پرچینم ! (از یک دوست خوب)
روز بسیار سردی ست ؛ از آن روزهای زمستانی بدون برف که خود را میان روزهای پاییزی رها کرده . هیچ چیزش به پاییز نمی ماند : نه آسمانش نه حال و هوای مردمانش .چند روزی ست گوش هایم درد دارند . نمی دانم چه شنیده اند که اینطور در التهابند...سر درد و دل درد را هم به آن اضافه کن.
صبح به قصد رفتن به دکتر بیرون می روم.باد سردی می وزد و باران هم .چتر را روبه رویم می گیرم تا سرما اذیتم نکند اما جلو را به سختی می بینم و نتیجه اش هم برخورد با ماشینی ست که سر راهم پارک شده آن هم کجا ؟ جایی که نباید ...خوشم نمی آید زیر نگاه کسی باشم.
یک جاهای سعی داری خود را بی تفاوت نشان دهی یا می افتی توی یک گودال آب ، یا ماشینی آب گل آلود خیابان را روی لباسهای تر و تمیزت می پاشد...یا چترت به هوا می رود ...نایلکس محتوی وسایلت وسط خیابان ولو می شود...برگه های کلاسورت را باد پراکنده می کند...پاشنه کفشت در جایی فرو می رود و خیال بیرون آمدن هم ندارد و از این قبیل اتفاقات که همه را تجربه کرده ام .لابد این هم از خوش شانسی ام بوده !
همیشه همینطور است ...خیابانی که باید از آنجا رد شوی...مکانی که هر روز می بینی...افرادی که هر ساعت از شبانه روز گوشه هایی از خاطرات را پر رنگ می کنند حتی برای لحظه ای که به جایی نه چندان دور خیره می شوی ! حتما برای تو هم اتفاق افتاده.
صبح مطب دکتر متخصص باز نیست، فراموش کرده بودم.ناچارا به یک پزشک عمومی مراجعه می کنم . منشی پیرمردی تقریبا 70 ساله است با عینک ته استکانی اش مشغول خواندن روزنامه است.
صدای خس خس سینه می آید.جز من و مادرم و منشی کسی در اتاق نیست.سرم را بلند می کنم . منشی با خنده ای که سعی در کنترل آن دارد ( صدای خس خس سینه که همان صدای خنده پیرمردانه اوست) قسمتی از روزنامه را نشان می دهد : سوء ظن زنی به شوهر 80 ساله اش باعث قتل شد ! می خندد و باز هم...گویا خود را جای آن پیرمرد می گذارد.آخر در این سن و سال هم سوءظن ؟ می گوید پیرمرد زنش را به قتل رسانده و فرزندانش هم ادعا می کنند که مشکل از مادر بوده و به پدرشان اطمینان دارند ...
بعد از معاینه از مطب دکتر خارج می شویم.کاری برایم نکرده ، باید به متخصص گوش و حلق و بینی مراجعه کنم.
وارد خیابان می شویم.هوا سوز عجیبی دارد.بینی و لبم را با دستکش می پوشانم تا باد اذیتم نکند.باران نمی بارد.چتر را بسته ام.نیرویی وادارم می کند سرم را بلند کنم.دو نفر از مقابل می آیند...نزدیک...باز هم نزدیک و نزدیکتر...می بینیم، چیزی نمی گوییم ، می گذریم ، بهترین راه ممکن همین است. دورتر بی اختیار بر می گردم.رد پایی که در حال محو شدن بود دوباره پررنگ شد... سوز سرما اشک به چشمم می آورد...عجب هوای ست... چیزی فرو ریخته است شاید. بنیادش را سست بنا کنی با تلنگری فرو می ریزد ، مصالح را خوب نمی شناسی .اما پایه خاطره را چنان محکم بنا کردی که ویران کردنش مشکل شد!
وقتی برنده ای مرتکب اشتباهی می شود،
می گوید : " اشتباه کردم"
وقتی بازنده ای مرتکب اشتباهی می شود،
می گوید : " تقصیر من نبود "
نمی دانم چه بگویم !
تغییر باعث پختگی می شود، تغییرات آرام ؛ مثبت تر و تاثیر گذارتر خواهند بود .
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:59 توسط : *يه دوست*
یکی بود ، یکی نبود !
ستاره ها نمی ميرند، حتی اگه تيره ترين شب ها از راه برسه.حتی اگه تو خواب باشی و اون ها رو نبينی.حتی اگه فرسنگ ها از اون ها فاصله داشته باشی.ستاره ها هميشه زنده اند و می تابند.چه روز و چه شب.
در اين هوای سحرگاهی ، دلم هوای تو رو کرده ، يه دوست که بشه با اون حرف زد ، تو چشماش نگاه کرد. يه دوست که بتونه چشم های منو باز کنه.احساس منو لمس کنه و نگاه منو نسبت به هرچيزی که می بينم ، بالا و بالاتر ببره.يه دوست که جرأت کنه در اوج با من ملاقات کنه، دور از هر ترديد و ترسی.دور از هر تصوری که پا در زنجير خاک داره.دور از بايدها و نبايد ها.يه دوست که مثل يه ستاره روشنم کنه، اسير زمان و دربند مکان نباشه و هر لحظه منو به ابديت پيوند بده.منو تا اون ستاره که به من چشم دوخته نزديک کنه.من از ذوب شدن نمی ترسم ، اگه بدونم تا هميشه در قلب يه ستاره ، خواهم سوخت !
من هنوز به دنبال توام.هيچ مانعی منو نااميد نکرده.هيچ جادويی برام دور نبوده ، هيچ صخره ای برام بزرگ نشده.هيچ دردی در اين مسير، برام بی درمون نبوده.من به دنبال توام کسی که معرفت رو چشيده و شهد عشق رو سر کشيده.اون هايی که تنهايی رو ديدن خوب می دونن من چی می گم.دراين هياهوی روزمرگی!صبح تا شب دويدن ، و شب تا صبح آرميدن، در اين روز های تب آلود زندگی به دنبال يه لقمه نان ،هی عرق ريختن.بپا رفيق فراموش نکنی.بپا از ياد نبری.اين لحظه ها کم ات نکنند، تا روزی روزگاری زير اين گنبد کبود ، تو بحر قصه يکی بود يکی نبود ، گم بشی.يادت باشه يکی هست که ستاره توست.يکی که می تونه لحظه های تو رو پر کنه.سرشار از بودنت کنه.يکی که بشه چشم، تو گوش.يکی که بتونی باهاش يه قل دو قل بازی کنی.جر نزنه.کم نياره.تا آخر بازی باهات همدمه! يکی که تو رو وصل کنه به اصلت.يکی که وقتی نباشه دلت هری بريزه.
شايد بگی ای بابا اين چه دل خوشی داره.کو يار؟تو اين زمونه بدو جوون تا از قافله عقب نمونی ! از صبح تا شب کار کار ، کلاغه خبرداردار ! کی به فکر ياره؟يار سيری چند؟!همه فکر و خيالم گذرون زندگيه ! همه آرزوم يه نمه بی خياليه ! اما کو مجال؟!
منم بهت می گم رفيق، زير اين گنبد کبود ، اگه فقط يکی بود، يکی ديگه نبود اين قصه پيش نمی رفت.اين آدما جوونه نمی زدند ، گل نمی کردند .خودت رو قابل بدون تا بهت پيشکش کنند. تا وقتی به بيکاری می گی دمت گرم ! تا وقتی قيافت اين جوری رفته تو هم ، فکر نکن گشايشی از راه می رسه!گشايش واسه اونايی تو راهه که، می گن يا علی !تو جزو کدومشی.يا به خودت راست بگو يا روزگار بهت می گه که راست کدومه !
تا وقتی بی تحرک مثل يه مترسک وسط مزرعه زندگيت وايسی، حتی يه گنجشک رو شونه هات نمی شينه! خودت رو تکون بده.اين رسم برنده شدن نيست.اين ختم بازيه ! برو به سمت شاد زيستن ، رها شدن، شادی يه انتخابه رفيق.يه مدال نيست که کسی اونو رو تخت سينه ات سنجاق کنه! غم يه توهمه. هر اتفاقی توی هستی ، با نگاه تو معنی می شه.وقتی عزيزت پر می کشه ، وقتی از کسی که انتظار نداشتی زخم می خوری، وقتی بهت تهمت می زنن ، وقتی بهت خيانت می کنن يه حالتی بهت دست می ده که اسمشو می ذاری«غم» .اما به مرور زمان ، زمونه يادت ميده يه جوری با اون حادثه کنار بيايی.پس غم، يه واکنشه نسبت به خواهشی که برآورده نشده.اون چيزهايی که ما می بينيم همه واقعيت نيست.ما هميشه نسبت به بخش هايی ازهستی نادانيم.
حالا تو که اخم کردی ! تو که توی خودت فرورفتی ، تو فقط دچار افت انرژی هستی.يکی از راه های جذب انرژی داشتن يارو رفيقی شفيقه، تا در کنار هم احساس بهتری نسبت به هر حادثه ای داشته باشين.ما نياز داريم کسی رو دوست بداريم و کسی هم ما رو دوست بداره.اين نياز حياتيه.
اگه تنهايی تو رو دچار افت انرژی کرده ، نگو که می ترسم دنبال ياری بگردم تا با هم همراه بشيم.اول بخواه و مشتاق باش. بعد بجو و به کاينات بسپار.ستاره ها ، به من و تو پيغام می دن که هرکسی به دنبال جفت خودش می پره ، تا در کنار هم آروم بگيرن.ستاره ها توی آسمون کنار هم می درخشن و هيچ کدوم جای ديگری رو تنگ نکرده.بيا من و تو هردو نگاه تازه بشيم؛ واسه رها شدن هی ساده بشيم.وصل کن خودتو به اين همه ستاره که بهت زل زدن.اگه کوله بارت سنگينه! اگه خيلی تنهايی وهمدمی نداری.اگه بيماری و دستت خالی ! اگه بيکاری و در به در دنبال کار ،
يادت باشه حتی در تيره ترين شب ها ، دراوج تاريکی و ظلمت ، هميشه ستاره ای هست که چشمش به توست.اون ستاره يه پيغامه ، يه خبر خوش واسه اونايی که به دنبال نورند.
ستاره ها هرگز نمی ميرند،حتی اگه تو خواب باشی و اونا رو نبينی !
(منبع:موفقيت با اندکی تلخیص)
پ.ن ۱:
این نوع متنها خیلی به دلم می شینه.
پ.ن ۲ :
من
یک اشتباه ساده را مرور می کنم
و تو
در « یک اشتباه ساده » تکرار می شوی !
و من می مانم و
بغضی فرو خورده در جمعی خاموش
و گاه
لبخندی که بازتاب روزهای پر خاطره است
تلخ یا شیرین
اما عجیب آن را دوست دارم
...!
پ.ن ۳ :
دلم از شکاف عمیق ناخواسته تنگ نیست؛
از خراشهای کوچکی دلتنگم که روزی دست به دست هم ؛
ما را به قعر حفره ای عمیق بکشاند.
طناب دوستی!
جنسش را خوب انتخاب کرده بودم.
حفظ آن با من
غبار زمان را تو از روی آن پاک کن !
پ.ن ۴ :
فردا
پ.ن ۵ :
به یاد داشته باش فراموش کنی آنچه را اندوهگینت می سازد
اما فراموش نکن به خاطر بسپاری آنچه را که شادمانت می سازد ( به یاد گذشته )
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 1:27 توسط : *يه دوست*
دوستی
راهی پیدا کرده ام،
که تا ابد با هم دوست باشیم.
راهم خیلی ساده است.
" من می گویم چکار کنی ،
تو هم همان کار را می کنی ! "
(شل سیلور استاین)
پ.ن ۱:
عمریست همین کار را انجام می دهم از کودکی ، از زمانی که عروسکهایم را به آسانی می بخشیدم ، یک صحنه هرگز یادم نمی رود ، در ۳ یا ۴ سالگی بود که بسته ای کادو شده را از دستم کشیدند و من با آنکه بعد از باز کردن زرورق ، عروسک را دیدم اعتراضی نکردم ! عزیزی که از نزدیک شاهد برخوردم با اطرافیان بوده ملامتم می کند.می گوید بارها دیده ام اگر از کسی چیزی بخواهی کم پیش می آید همان لحظه اجرا شود اما دیدم که به فاصله کمی بی درنگ کار آنها را انجام داده ای بدون منتی ! (متاسفانه بد جایی مچم را گرفت، نمی توانستم انکار کنم ) تو آنها را بدعادت کرده ای ! چرا؟ چرا به خودت ظلم می کنی؟ چیزی برای گفتن یا دفاع از خود نداشتم! عادت بدیست، نه؟ حداقل می توانم بگویم باید روشم را در آینده تغییر دهم. این شیوه در آینده نه چندان دور کار مرا به ناکجاها می کشاند ! آنوقت به کودک درونم چه بگویم؟چگونه مجابش کنم؟ کتابی تحت عنوان « 24 قانون به دست آوردن قدرت» تالیف "رابرت گرین" و 2 کتاب دیگر را به من هدیه کرده است..."یک آموزش بی رحمانه ! بیاموزید که چگونه دیگران را از سر راهتان کنار بزنید و نیروی دشمنانتان را در راستای اهدافتان بکار بگیرید" .گاهی که حوصله کنم گوشه هایی از آن را در اینجا خواهم آورد.روی هم رفته کتاب جالبی ست .
پ.ن ۲:
می گویی به آدمهای اطرافم بدبین شده ام، خواهش می کنم حقایق تلخ دیده و شنیده ام را به بدبینی تعبیر نکن.آنقدر تلخ که طعمش تا مدتها مرا آزار خواهد داد، مثل داروی تلخی که به زور به خوردت دهند، با این تفاوت که آن تلخی درمانگر است و این ویرانگر...باید با شیرینی ، خود را تطهیر کنم وگرنه ریشه می دواند تا عمق وجودم. من به دنبال همان شیرینیم که آن را به زور از چنگم می قاپند آنها که از تلخی گریزانند ! من نمی خواهم آن بنفشه ای باشم که مرا زیر پا لگد مال کنند و انتشار بوی من نشانه بخششم باشد، عزیز دلم، آنها که تو نمیدانی لیاقت این بخشش را ندارند ، باید برای پیروزی بجنگی، خالی کردن میدان افتخار نیست ، نشانه ترس است : و ترس یعنی بزرگترین گناه !
انگار از اثرات همان کتاب است، چه زود جوگیر شدم، قرص اکس هم بخورند اینقدر زود اثر نمی کند :)
بنفشه باش اما برای کسی که ارزشش را داشته باشد !
پ.ن ۳:
برای امتحان عملی دوباره اندازه هامو گرفتم.چقدر لاغر شدم ! افتضاحه، وقتی خودمو تو آینه می بینم خجالت می کشم، به خودم ظلم کردم ، با خودم جنگیدم، ولی در نهایت خودمو بخشیدم . این چند روز اگه نمیرم هنر کردم ، باز به قرصای اشتها آور رو آوردم، چه فایده وقتی از صبح تا الان که 11: 30 دقیقه شبه نتونستم مثل آدم یه نارنگی و سیب و موز و خیارو تموم کنم ؟ و 2 تاش هنوز دست نخورده باقی مونده !
پ.ن ۴:
من تند نمی رم عزیزم، مگه نمی دونی مدتهاست لاکپشتها و حلزونها هم از من سبقت گرفتند ! بذار فکر کنن برنده اند بدون تصوری از ترحم من ! با یک جهش سریع ازشون جلو می زنم، بذار نیرومو برای آخر کار بذارم !
پ.ن ۵ :
- به نظرت رابطه دوستی ما در آینده چطوره؟
- مثل گذشته
-سیاه ، سفید ، خاکستری...کدومش؟
- هیچکدوم . آبی ! تو چی؟
- خواستم بگم مداد آبی من خیلی وقته تموم شده، یادت میاد ؟ اونقدر سریع می خواستم رنگ دوستیمونو به رنگی که تو دوست داری رنگ کنم و به خاطر تو هی مداد آبیمو تراشیدم بدون اینکه متوجه تموم شدنش بشم.دلم می خواست بگم من دارم سعی می کنم با ته مونده مغز اون مداد آبی ، دوستی رو رنگ می کنم ، اما کمرنگ تر تا تموم نشه، تا بتونم یه مداد دیگه جایگزین چیزی کنم که به دوستی من معنای واقعی داده.اما نتونستم بگم دلم نمیاد این یادگاری رو دور بریزم.خواستم بگم بذار این مغز کوچیک آبی رو نگه دارم ولی تو این دوستی رو بدون رنگ ادامه بده.خواستم بگم سفید ببین ، چون سیاه و خاکستری رو دوست ندارم. نگفتم رنگی چون دلم نمی خواست رنگ خودم رو بهت تحمیل کنم ! خواستم بگم من همیشه هستم ولی نه با ماسک بی تفاوتی.خواستم بگم اما نگفتم.........تو باقیشو بگو !
پ.ن ۶:
مار نیستم ولی از پونه بدم می آید...دل به دل راه ندارد ، باور کن اما آه نکش .
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:34 توسط : *يه دوست*
از تو تا بی نهایت
سلام
اومدم یک نفسی تازه کنم و برم
آره بابا ؛ زنده م ولی خیلی خسته شدم امروز ، امتحان عملی خیاطی هم با خاطره خوب تموم شد ...فعلا رمقی برای تایپ کردن نیست تا بعد، چون نتیجه فردا مشخص میشه...راستش رو بخواین حوصله تایپ ندارم! همینش هم زورکیه...ببین یه نفر یا یک مساله چقدر باید برام مهم باشه که کلی وقت براش بذارم و خودمو روی صندلی رو به روی مونیتور میخکوب کنم .
خلاصه اومدیم که ابراز وجودی کرده باشیم :)
به نظرم زیبا بود ؛ گذاشتم که شما هم بخونین :
قطره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.هر بار خدا می گفت:«از قطره تا دریا راهیست طولانی.راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست»
قطره عبور کرد و گذشت.قطره پشت سر گذاشت.قطره ایستاد و منجمد شد.قطره روان شد و راه افتاد.قطره از دست داد و به آسمان رفت.وهر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.تا روزی که خدا گفت:«امروز روز توست.روز دریا شدن».خدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید.طعم دریا شدن را.
اما...
روزی قطره به خدا گفت:«از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟»
خدا گفت :«هست.»
قطره گفت:«پس من آن را می خواهم.بزرگترین را.بی نهایت را.»
***
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:«این جا بی نهایت است.»
آدم عاشق بود.دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد.اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت !
قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت :
« حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشک عاشق است! » (عرفان نظرآهاری)
پ.ن 1 :
- آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن ، آستينها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را می بينی که زودتر از تو دست به کار شده اند. " امام علی (ع)"
- می بینم :)....اگر امیدهایش واهی هم بود مرا چند گام به خودش نزدیکتر کرد به قیمت چیزهایی که از دست دادم و برای پذیرفتن معقول آنچه که خود برایم مقدر کرده...من آدم هستم... گاهی اشتباه می کنم...گاهی ناراحت می شوم...گاهی غصه می خورم...گاهی عصبی می شوم...گاهی خشن می شوم...گاهی...گاهی از خودم بدم می آید...اما
خدا هرگز اشتباه نمی کند...خدا مهربان است و خیر مرا می خواهد...هیچ اتفاقی بد نیست ، این نوع نگرش ماست که آن را بد تعبیر می کنیم !
ای خدای پــــاک و بی انباز و یار
دست گیر و جـــــرم ما را درگذار
گر خطا گفتیم ؛ اصلاحش تو کن
ای تو خود اصلاح ساز هر سخن
(مولانا)
پ.ن 2 :
مثلا خسته بودم اینقدر تایپ کردم !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:13 توسط : *يه دوست*
خودآگاه یا ناخودآگاه
ذهن ما همانند آهن ربایی بسیار قوی است که بیشتر چیزهایی را به سمت خود جذب می کند که زمان بیشتری را به آنها فکر کرده ایم و از لحاظ عاطفی به آنها پایبند بوده ایم !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:0 توسط : *يه دوست*
خودت رو پیدا کن
چرا سکوت اینقدر سخته.چرا اگه حرف نزنیم انگار یکی بیخ حلقمون رو فشار میده؟ چرا پیش از شنیدن، همیشه آماده جوابیم؟چرا واسه حرف زدن همیشه بی تابیم؟ چرا اگه کمتر حرف نزنیم حالمون خرابه! تا حرف می زنیم حالمون سر جاشه؟! شاید واسه اینه که می خوایم از سکوت درونمون فرار کنیم، سکوت درون به هر کسی راستش رو میگه.هر عیب و ضعفی که داشته باشه، رو میکنه.سکوت درون گاهی وقتا به ما میگه تو چیزی بارت نیست.اونقدر که حرف می زنی عمل نمی کنی، اونقدر که ادعا داری باور نداری! اونقدر که نمایش میدی قرار و سکون نداری.سکوت درون ، ترسای ما رو می ریزه رو دایره.ادعاهای توخالیمون رو نشونمون میده.مشتمون رو پیش خودمون وا میکنه.مثل خاصیت یه آینه هر چی رو ببینه رو میکنه.
سکوت درون بهت میگه تو چرا خودت رو پشت حرفات پنهون می کنی ! راز بی قراریت رو فاش میکنه.بهت میگه واسه دل مشغولی هی حرف می زنی ! اونوقت می خوای وسط این همه های و هوی ، وسط این همه دل مشغولی ، نفسی به راحتی بکشی، به خودت نرسی، از خودت هی دور بشی.چون وقتی درباره هر کسی حرف می زنی اونوقت مجبور نیستی به خودت جواب پس بدی.واسه همینه که ما آدما به حرف زدن اعتیاد داریم.بهش محتاجیم چون آروممون می کنه!
راهش چیه؟ خیلی ساده ست، فقط کافیه سکوت کنی.با دقت به ندای درونت گوش کنی بدون اینکه بخوای زور بزنی تا خسته تر بشی.به سکوت درونت توجه کن.یکی تو وجودت هست که هدایتت می کنه.یکی که همیشه حاضره و تا پرده های تاریک ذهن و فکرت رو لایه لایه کنار نزنی نمی تونی ببینیش!
وقتی دیدی که با سکوت تونستی جلوی یه بحث، یه فتنه و یه جدال رو بگیری، وقتی تونستی بارها و بارها آتیش خشم و غضب و نفرت رو با سکوت خاموش کنی ، وقتی با سکوتت از اجرای چند تصمیم نادرست جلوگیری کردی اونوقت یه احساس لطیفی، روحت رو نوازش می کنه.احساس احترام به خودت ، احترام به خواست و روش دیگران. احترام به نگاه هر کسی به زندگی.به خودت میگی:
راستی، چه قضاوتهای نادرستی که می شد با سکوت گفته نشه! چه تصمیم های غلطی که می شد با سکوت گرفته نشه ! چه دلها که می شد با سکوت به هم نزدیک تر بشن.
پس میشه از راه سکوت ، به یک حقیقت رسید.به این حقیقت که سکوت ، ناتوانی نیست، قدرته ! توان یک نوع عمل کردنه، استعداد یاد گرفتنه.سکوت قادره خیلی کارا ازش سر بزنه.هر کسی که نمی تونه به جا و به وقت و با خواست و اراده سکوت کنه، ضعیفه .باید بگرده علت و ریشه این ناتوانی رو کشف کنه.
ای کاش تو هم تو خودت گم بشی.نترس از پیدا کردن خودت.رفتن و گاه بیراهه رفتن ، بهتر از نرفتن و به گل نشستنه!
(منبع : موفقیت ، با اندکی تلخیص)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:29 توسط : *يه دوست*