تبليغاتX
يك نفس تازه هرگاه که تلاطم زندگي تو را به سختي به صخره ها مي کوبد ... تنها کافي ست که چشمانت را ببندي... نفسي عميــــــق بکشي ...و بداني که...خدا اينجاست
يك نفس تازه
زندگی درک همین اکنون است
شنبه 1385/09/25
اگه پیر بشی...

امروز ، فردا ، زمانی از افق زندگیت غروب سر می زند . رنگهایش آسان تر آشکار می شوند وقتی چشمهایت در زمان مناسب ، برای فراز و نشیب زندگی ، آموزش دیده باشند ! (مارگوت بیکل)

(+)
هر ماه چند روزی مهمان ماست ، کمی بیشتر از چند روز و این بار سه هفته . مادربزرگم را می گویم.حرفهای زیادی برای گفتن دارد.راست است که هیچگاه قصه های قدیمی کهنه نمی شوند ، قصه که نه ، داستان زندگی.دیگر عصا هم یاریش نمی کند اما هنوز چین و چروک پیری بر صورتش ننشسته است.ارمغان کارهای سخت و طاقت فرسای جوانی ، پوکی استخوانی بیش نیست.بسان کودک یک ساله ای که هنوز چهار دست و پا راه می رود ، با این تفاوت که آن به شوق ایستادن روی دو پا خود را به دیوار می چسباند و این یکی از غصه از کار افتادن دو پا  ! آن یکی به عشق شنیدن ، به هر طرف که صدایی می شنود بر می گردد و این یکی به جرم پیری هم بینایی و هم شنوایی اش را در حال تحلیل می بیند.دلم می گیرد وقتی خود را جای کسی می گذارم که هر روز در خلوت خود اشک می ریزد.نمی دانم ناسپاسی است یا...نمی دانم باید شکرگزار باشد که خداوند او را تا به اینجا رسانده یا شاکی از اینکه اعضای بدنش را تک تک فرسوده می سازد و داغ عزیزانش را یکی پس از دیگری بر دل سوخته اش می نهد.
زندگی کردن را در این سن و سال بی ثمر می داند وتنها یک آرزو دارد.خب، معلوم است در این سن و سال یک پیرزن یا پیرمرد از خدا چه می خواهد ! اما...عجیب است شوق زندگی .امید را می توان در هر چیزی دید : در استفاده از قطره های بی اثر به شوق اینکه دوباره نوری را به چشمان کم نورش بیاورد یا دعاهای بعد از نماز که خواهان ایستادن بر روی دو پایش است آن هم به این صورت که با خدا معامله میکند: یا منو بکش یا سالمم کن!!
یک چیز دیگر هم هست ، ترس از مرگ ، توهم ، و همین آزارش می دهد.
گذشته از تمام این قضایا هروقت کنارماست خاطرات گذشته را دقیقا با همان جمله هایی که قبلا می گفت تکرار می کند بدون جا گذاشتن حتی یک واو ؛( مثل پسر عموی مظفرخان زرگنده ؛ به خدا راست می گویم ، گاهی فکر می کنم اگر آن زمان پدر و مادرها به بچه هایشان بها می دادند حتما دستی در اداره این مملکت داشتند).سواد خواندن ندارد اما گاه و بیگاه اشعار شاعران قدیمی را زیر لب چنان زمزمه می کند که به حافظه اش آفرین می گویم.متلک هایی که حواله من و خواهرم می کند شنیدنی ست و البته جای همه آنها اینجا نیست.
با اینکه دید چشمانش ضعیف شده است ولی گاهی اساسی گیر می دهد به طرز لباس پوشیدنمان که دامن را حجاب درستی می داند حتی با دکولته ولی ...شلوارک دیگر چه صیغه ایست ! چه دوره زمانه بدی شده !
ساعت شش که از خواب بیدار می شود آنقدر به در و دیوار می کوبد و با صدای بلند حرف می زند تا همه را بیدار کند. احتیاج به ساعت نداریم ، صدایش هم  یک چیزی ست همردیف صدای شجریان ، شوخی که نیست ، شش دانگ صدا ، این همه استعداد ناشناخته که من کشفش کردم.البته چون خودش در شنیدن کمی مشکل دارد فکر میکند همه همین حالت را دارند.
-----------------------------------------------------------------
شب شده.اولین کلاغ ساخته دست مرا بردند ! وسایلم را کنارش روی زمین گذاشته ام و شروع به ساخت یک کلاغ دیگر برای سولماز می کنم (والا تقصیر من نبود، سعی می کنم این یکی رو بهتر از اولی درست کنم، شلخته تر و کثیف تر و فضولتر )...بماند که سر ساخت اولی همین مادربزرگم چقدر از سیاهی و زشتی آن ایراد گرفت.
-----------------------------------------------------------------
صبح شده ، صبحانه اش را خورده .من و او تنهاییم .هوس می کنم فیلمش را بگیرم آن هم در حین حرف زدن.متوجه نشده است و شروع به خواندن اشعار می کند.در صدایش غم سالهای سپری شده نهفته است.از خاطرات ازدواجش می گوید.از سیزده سالگی.از اینکه بدون لباس سپید عروس شد.از اینکه به خطبه عاقد ، اولین بار بله گفت و مادرش سرزنشش کرد.خب دختر سیزده ساله ای که در حال عروسک بازی ست چه می داند شوهر یعنی چه! اما زیبا بود با چشمهای سبز و گیسوان بلند بافته مشکی ، مانند خاله خدابیامرزم .( اگر شانس داشتیم حداقل رنگ چشم و پوست لطیفشان را به ارث می بردیم که متاسفانه هر دو جزء ژنهای نهفته هستند)...
---------------------------------------------------------------
صحبت از خاله شد: در سالهای آخر خاطرات او هم شنیدنی بود، قصه غصه ها .همیشه از تقدیرش می نالید. ولی امید به زندگی در او هی می مرد و زنده می شد .چقدر دلم برای شنیدن حرفهایش تنگ شده . هنوز هم هر وقت یاد روزی می افتیم که چطور با درد زیادی که تحمل می کرد از روی تخت بلند شده بود و عصا زنان خود را به اتاق من رسانده بود و از پشت پنجره در مورد آن غریبه که در حال رفتن بود نظر می داد می خندیم !!! هنوز یادم نرفته که با آن همه درد لباسی که در حال دوختنش بودم  را هفت بار پرو کرده بود، خب آن وقتها اوایل کارم بود، هنوز ناشی بودم....بعد از رفتنش آن پیراهن را به عنوان یادگاری برداشتم : پیراهنی سفید با گلهای اناری قرمز.
-------------------------------------------------------------
فیلم را به مامان نشان می دهم.تحت تاثیر قرار می گیرد.سخت است، سخت است.پیری درد بدی ست . می گویم درد چون چیزی جز درد ندارد.ناتوانی ست.
حرفهایم از سر دلتنگی ست .به دل نگیرید.
خلاصه اینکه هر چند وقت یکبار ماجرای خانه ما مثل فیلم سینمایی ست که البته دوستان خواهرم هم به این نکته واقفند . 

پ.ن 1 :
عمر دست خداست ولی تا حالا به این فکر کردی که اگه پیر شدی چطور آدمی میشی؟ یک پیرزن یا پیرمرد غُرغُرو ؟! یا یه مادربزرگ و پدربزرگ مهربون که برکت زندگیه بچه هاشه. خب اگه دندونات ریخته باشن ، اگه همون دستمالی رو که باهاش بینیتو پاک می کنی به جای حوله استفاده کنی ، اگه راه به راه به نوه هات که سر و صدا می کنن زیر لب بد و بیراه بگی ، اگه چای بعد از غذات به موقع حاضر نباشه، اگه قرصاتو سر وقت بهت ندن، اگه هر چی می گی همون لحظه چشم نگن........خب ، اگه تا اون موقع شوهرت زنده بود که یا رفته سراغ یکی دیگه یا اونقدر عاشقت بوده که با همه چیز ساخته.اگر هم زن داشتی که خیلی خوش به حالته، زنی که تا اون موقع همچین شوهری رو تحمل کرده باشه یا عاشقشه یا چاره ای جز زندگی نداشته ....ایــــــــنه آخر پیری. و البته همیشه صدق نمی کنه ، چون در اون سن و سال اکثرا یکی زودتر از اون یکی میره و این خیلی بده...خیلی .
من که هیچوقت دلم نمی خواد پیر بشم.دوست دارم اون لحظه که به مرز ناتوانی رسیدم حتی اگه دوران جوونی باشه بدون مزاحمت و دردسر برم که نه خیانتی رو ببینم نه بی توجهی اطرافیانمو و نه نگاههای سرد رو.
دوست دارم بدونم هر کدومتون چه تصوری از زمان پیری خودتون دارین ! و اینکه فکر می کنین اگه من پیر بشم ، اصلا قابل تحمل هستم ؟ سعی می کنم بی جنبه نباشم  :) ، حتما بگید تا جایی که روی من شناخت دارین.
 
پ.ن 2 :
(++)
امروز صبح ، مادر دخمل کوچولوی ما اومد یه سری بهم بزنه . اولش باورم نشد آخه تا سه شنبه نمی تونست راه بره .کلی از اومدنش خوشحال شدم و خوشحال تر به این دلیل که بلوز دخترونه و شلوار و کلاه و جوراب صورتی رو که واسه نی نیش کادو برده بودم رو به همه لباسا ترجیح داد :)...قراره با همون لباسا نی نی رو بیاره تا خاله شو ببینه.

پ.ن 3 :
(+++)
بعد از ظهر . سالن شماره شش . به دیدن سارا رفتم . و به فاصله ای نزدیکی ؛ فروغ خوابیده بود. کاش اشکها اونقدر قدرت داشتند تا خاک سردشونو گرم کنند ! از اونجا من و مامان میریم خونه مادر سارا . چقدر حرف برای گفتن داشت، آخرین عروسکی رو که سارا خریده بود بغل می کنه.خرگوش بسیار زیبایی که بچه ای به بغلشه .تا آخرین لحظه عروسک رو تو دستاش گرفته ....کاش بچه ای داشت ؛ یک یادگار !

پ.ن 4 :
دو روزه به شدت درد دارم به حدی که اشکمو در میاره تا آروم بشم .باز هم رو زبونم آفت زده . بعضیا ادای حرف زدنمو در این حالت در میارن چون نمی تونم به خاطر دردی که دارم بعضی کلمات رو درست تلفظ کنم. خدا آدمو ناتوان نکنه. آخه جا قحطی بود رفتین رو زبونم ؟!
یادمه یک سال پیش همین وقتا در وبلاگ قبلی یه اشاره ای به این درد کرده بودم.انگار دوره ایه. ولی اینجور مواقع همه اطرافیان یه پا دکتر میشن واسه خودشون ، میگن از استرسه، ولی من استرس ندارم . شاید از دندون باشه.و یا لازم بوده کمتر حرف بزنم و چون نمی تونم جلوی زبونمو بگیرم خدا حکمتشو اینجوری بهم نشون داده . والا :)


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:20 توسط : *يه دوست*
یکشنبه 1385/09/19
رد نگاه

این یکی را همیشه به خاطر خواهم سپرد ،
باور کن !

نگاه تلخ و گزنده ات !
- نمی دانم آکنده بود از
نفرت
       یا عاری از آن ؟! -
شاید...
پاسخی بود بر غروری
که در مقابلت شکسته نشد !
به گمانم ، تو در آن لحظه
لبخند چشمهای مضطرب را
چون حبابی در هوا پنداشتی ؛
که با فاصله ای نزدیک
                          در برابرت
                                     جان داد !!!
 (*یه دوست*)
--------------------------------------------------

پ.ن 1 :
چشمانی که ابعاد بی نهایت را دریابند
و دگر باره شهابی را ببینند
نگاهی که اشتیاق را در چشمان کودکی درک کند
و در تاریکی قوس و قزحی را ببیند
لحظاتی اوج بگیرد
بر لبه سیاره خویش فرود آید
به میل خود زندگی کند ، شادمانی کند ...

(مارگوت بیکل)

پ.ن 2 :
دخمل کوچولوی ما به دنیا اومد ، از هر طرف دارم خاله میشم...هر هدیه ای با یک جعبه کادوی قشنگ (کلی وقت برای ساختنش گذاشتم) تقدیم می شود ، حتی برای شما دوست عزیز !...پس بجنب تا از قافله عقب نمونی :)


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:44 توسط : *يه دوست*
سه شنبه 1385/09/14
لذت پرواز

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ، هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد !

دیشب بر بام خانه ققنوسی نشسته بود
افسانه ققنوس را که می دانی !
نکند...
آن سبد ستاره ای که از آسمان چیدم
از شراره های پیکر ققنوس باشد ؟
کاش از شوق چیدن
ستاره ام را در هیاهوی آن همه نور گم نمی کردم !

(*یه دوست*)

پ.ن 1 :
تا کنون لذت چیدن ستاره را با دستهای خود از آسمان ، تجربه کرده ای ؟
کاش ستاره ای که می چینی ، ستاره خودت باشد !

پ.ن 2 :
فکر می کنم باید بهتر از قبل باشم...فردا یه نوزاد کوچولو به دنیا میاد...باید برم بهش خوشامد بگم .

پ.ن 3 :
تو
نا آرامی
به هم ریخته ای
به این سو و آن سو کشیده می شوی
در نا آرامی امیدهایت ،
آرزوها
از جایی آمده اند
و هیچ جا
فرود نیامده اند

تو خیلی
نا آرامی ، دوست من
حتی نا آرامی هم
مرزی برای آرامش دارد
در انزوا
جرات برخورد
با یک صخره را داشته باش
و از خرابه هایش
برای خودت
قایق تازه ای
بساز !

(مارگوت بیکل)

فکر می کنم هدیه یک دوست خوب ، بعضی جاها تونسته بهم آرامش بده


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 11:53 توسط : *يه دوست*
جمعه 1385/09/10
زیباترین بخشش

شاید پدری برای دخترش...  ( خیلی به دلم نشست)

من فکر می کنم خدا اونقدر دوستت داشت که نمی خواست بیشتر از این رو زمین بمونی تا مبادا به گناه آلوده بشی.

پ.ن ۱ :
در جواب فرناز گلم باید بگم : اینجا قراره از عروسیت بنویسم و نه چیز دیگه !! البته اگه تا اون روز زنده باشم ...دیگه هم از این حرفا نزن که ناراحت میشم ، پی نوشت ۲ مطلب قبلی خطاب به خودم بوده نه شماها ، آرزو می کنم همتون ۱۲۰ سال عمر با عزت داشته باشین.
از تو جز خوبی ندیدم . همین الان بهت میگم ، شاید فردا خودم نباشم . شاید واسه اینکه از یادت نرم . نمیدونم این وبلاگ تا کی نفس می کشه اما می خوام تا زمانی که هستم از شادیهای شما توش بنویسم .
از من چی میگین ؟ اگه نگین بهتره ، شما هم که همه تون دوستای خوووووووووب ، خصلت دوست خوبم می دونی که چیه ، باید رک و راست عیبهاتو بهت بگه تا اونا رو رفع کنی ، اونوقت دیگه واسه من که آبرو نمی مونه..شاید چند تا غریبه اومدن اینجا رو خوندن ، جون من ضایع نکنین ...پول زورم میدما :)....( خنده من از.... . )

پ.ن ۲ :
خداوندا ! مرا شایسته آن کن تا به همنوعانم که در سراسر دنیا در فقر و گرسنگی به دنیا می آیند و می میرند خدمت کنم . خدایا ، امروز با دستهای ما روزی عشق و آرامش و سرور به آنها ببخش. خدایا ! مرا معبر آرامش کن تا آنجا که نفرت هست عشق جاری سازم ، آنجا که خطا هست بخشایش بگسترم ، آنجا که جدایی هست وصل بیافرینم .آنجا که لغزش و دروغ هست حقیقت بیاورم ، آنجا که تردید هست ایمان بنا کنم ، آنجا که ظلمت هست نور بتابانم ، و آنجا که اندوه هست شادی منتشر کنم .

خداوندا ! مرا موهبت آن اعطا کن تا به جای آسودن به دیگران آسایش بخشم و به جای آنکه دیگران درکم کنند ؛ درکشان کنم و به جای آنکه عشق دریافت کنم؛ عشق بورزم . زیرا با فراموش کردن خویش است که می توان به هر چیز رسید.با بخشایش است که بخشوده می شویم و با مردن است که زندگی ابدی می یابیم !

پ.ن ۳ :
گفته بودم پاییز را دوست دارم ، پاییز سه ماه دارد :
مهر : خاله ام
آبان: همکلاسیم
آذر : دوست خوبم
پاییز را چگونه دوست باید داشت حالا ؟ می تونم دوست داشته باشم ، آبان نوزادی متولد شده .و چند روز بعد در آذرماه نوزاد دیگه ای متولد میشه و جای اونو میگیره . همینه دیگه ، حد فاصل مرگ و زندگی خیلی کوتاست...
از رفتن عزیزانی غمگینم اما باید به خود بقبولانم که شکفتن دو غنچه در فصل خزان ، روزهای آینده را زیبا می آفریند ... 

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:58 توسط : *يه دوست*
پنجشنبه 1385/09/09
ز چشــــم بد ، رخ خــــوب تو را خداحافظ

نیکی بیافرین تا نیــکی های تو نیـــکی بیافریند.
محبت بیافرین تا محبت های تو محـبت بیافریند.
همگان را دوست بدار تا همگان دوستـت بدارند.


(کوروش)

پذیرفتم که همه یه روز رفتنین و چه خوبه مثل تو برن ، داغی رو دل همه گذاشتی که حتی نتونستن یه خاطره بد ازت به یاد بیارن تا کمی آرومشون کنه ، اما من نه ، دل دوستام از من خونه :)
به تو الان چی باید بگم ؟ به امید دیدار یا خداحافظ ؟
بگو بادمجون بم آفت نداره ...خوب معلومه که آفت نداره :)

چقــــــدر من حافظو دوست دارم . میگن وقتی خواستی فال حافظ بگیری ، قسمش نده ! ولی من ... و این اومده :

ز چشــــم بد ، رخ خــــوب تو را خداحافظ                     
که کرد جمله نکــویـــی به جای ما حـافظ
بیا که نوبت صلح است و دوستی و وفاق               
که با تو نیسـت مرا جـــنگ و ماجرا حافظ
اگرچه خون دلت خورد لعـــــل من بستان                    
به جای من ز لبـــم بوسه خون بها حافظ
تو از کجــــــا و امیــــــد وصــــال او ز کجـــا                             
بدامنش نرســــــد دســـــت هر گدا حافظ
به زلف خان بتـــــــان دل مبنـــــد دیگر بار                         
اگر بجســتی از این بنـــد و این بلا حـافظ
بیا بخوان غزلی خـــــوب و تــــاز و تر و نو                       
که شعر توست فرح بخش و غمزدا حـافظ
تو دلق شـــعبده پوشیـــــده ای برو زاهـد                      
تو درد درد بنـــــوشیــــده ای بیــــا حــافظ
به وقت صبح چو رندان بنـال از دل و جـان                  
به کار من مکـــــن آنــدم یکی دعا حـافظ

می بینی چی گفته ؟حافظم میگه من بادمجون بمم :)

پ.ن 1 :
تو دوست خوبم ، تویی که اینجا رو می خونی یا نمی خونی ! تویی که خیلی وقته منو می شناسی ، آره ، تو : سولماز ، ساره ، فرناز ، زهره ، ...
اگه برات آف می ذارم یا میل میدم، اگه زود به زود SMS میدم ، اگه گاهی زنگ می زنم و نمی دونم خوشحال میشی یا ناراحت ! ، ولی... این کارو می کنم فقط برای خودم ، می دونم خودخواهیه اما به این فکر می کنم که شاید فردا برای من خیلی دیر باشه ! 
باید قدر لحظه ها رو بدونم ، پس به بزرگی خودت تحملم کن ...اگه جواب نشنوم ناراحت نمیشم ولی روشم رو تغییر نمی دم .
اینا همه برام نشونه ست ، زندگی به من میگه : منو دوووووســــت داشته باش ولـــــــــــــی بهم وابسته نشو  !!!  سنگدل شده تا به من درس بزرگی بده ، به چه قیمتی ؟ میگه ارزش این درس بیشتر از این حرفاست ! نمی دونه بزرگی رو از خودش یاد گرفتم ، دل گنده و صبور !... به خدا همتونو دوست دارم ، مثل خانواده خودم، بیشتر مواظب خودتون باشین !

پ.ن 2 :
غم از دست دادن دوست خوب سخته ، حتی دلم نمی خواد خودتو جای من بذاری تا بدونی امروز بر من چه گذشت .
انگار خدا خوبا رو گلچین می کنه. تا حالا به مرگ خودت فکر کردی؟ تصور کردی اگه نباشی چه اتفاقی می افته ؟ روی چه کسانی بیشتر تاثیر گذاشتی؟ چی از خودت به یادگار گذاشتی؟ پشت سرت چیا میگن ؟ از واقعیت فرار نکنیم ، اون که نمی دونست میره ،ما هم نمی دونیم کی ، کجا ، چطور ؟ اما سعی کنیم تا هر وقت که فرصت داریم از خودمون یه الگوی دوست داشتنی با معصومیت کودکانه بسازیم !

پ.ن 3 :
من این روزا شدیدا نیاز به تخلیله احساساتم دارم ، اگه نه خفه میشم ، بخونین ، اگه خیلی ناراحتتون میکنه چاره ش یه کلیک رو ضربدر سمت راست صفحه ست !

--------------------------------
به دلایلی بیشتر قسمتهای این پست رو هم ، بعد از ویرایش برداشتم ، هر وقت این صفحه رو باز می کردم اون صحنه ها برام زنده می شد ...یاد آوریش آرامشمو به هم میزد...هرچند اصلا دلم نمی خواست پاکشون کنم اما تصور اون صحنه ها ، در روحیه شما هم اثر بدی می ذاشت و من اینو نمی خوام !


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:44 توسط : *يه دوست*
چهارشنبه 1385/09/08
چه رسمی داری ای دوره زمونه !

سلام مهربون ، کاش اینجا رو می خوندی !
چند روز پیش رو یادته؟ خیلی با هم حرف زدیم،  من بیشتر گوش می دادم و تو می گفتی .
امروز وقتی سوار تاکسی می شدم بدنم سست شد .دست و پام شل شد.من هیچی نمی فهمم.دارم با خودم حرف می زنم.خانمی کنار من تو تاکسی نشسته، میگه چیزی شده؟ حالتون خوبه؟ حالم خوب نیست! یعنی چی ؟ روی اون پرده سیاه درگذشت تو رو به پدرت تسلیت گفتن ؟! چه شوخی بی مزه ای !!! اینا چی میگن؟ من گیج شدم...شوکه شدم...نمی دونم چطور خودمو به خونه تون رسوندم.
واقعی بود!  برات حجله درست کردن، برات پرده سیاه زدن ! داداشت درو باز میکنه ، بچه با یه حالت شوک سلام میکنه، بمیرم الهی، حس می کنم نتونسته باور کنه چی به سرشون اومده ...
در تنهایی خودت چی کشیدی ! فقط یه هوای تازه می خواستی !!!..... این جور مرگ بی انصافی بود خدا ! از تو فقط خوبی دیدم ، یه چهره همیشه خندون مثل اون یکی...تو رو با خودش برد تا تنها نباشه ؟

خدایا ! تو اون بالا چیکار می کنی؟ چرا همه جوونمرگ میشن ؟ چرا تا می خوام بخندم از زمین و آسمون برام می باره ؟! با همه این اتفاقات باز هم میگی زندگی زیباست ؟! پس چرا نمی ذاری زیباییشو ببینم. مردن زیبا نیست لااقل در این سن و سال ! در اوج جوونی ! هر روزنه ای رو که باز می کنم چرا می بندی؟
مگه من نبودم که می گفتم پاییزو خیلی دوست دارم ؟ مگه من نبودم که می گفتم پاییز ، زیباترین فصل ساله ؟ که پاییز یادآور خاطرات خوبه ؟ الان چی بگم ؟

چطور بگم پاییز باز هم زیباست؟ به چه بهونه ای ؟اونایی که تو پاییز اسیر خاک شدن برگهای زرد و نارنجی نبودن ، گلهای شادابی بودن که انگار زیر ریشه شون آب داغ ریختی ، عجب دنیاییه که حتی فرصتی برای خداحافظی نداشته باشی ! این پاییز واقعا فصل خزان آرزوها بود !!!!
کی میگه ما برای خودمون اشک می ریزیم نه برای اونایی که می میرن ؟
انگار اونایی که امیدوارن ، پیمونه عمرشون زودتر به سر می رسه !
زندگی ! چی رو می خوای به من بفهمونی ؟ نمی فهمم! نمی فهمم چرا در جواب این همه تلاش برای زندگی ، به خواست خدا باید جامونو به یکی دیگه بدیم  بدون اینکه زندگی کرده باشیم ! نمی فهمم چرا کار بعضیا تو این دنیا زود تموم میشه ؟ می فهمم ؟ باید بدونم که اینا برای من یه نشونه ست ؟ باید قدر زندگی رو بدونم ؟ یا فکر کنم که زندگی اونقدر بی ارزشه که ارزش غصه خوردنم نداره.
کدوم زندگی ؟  شب شده ، تو به فاصله کمی از من توی سردخونه بیمارستان خوابیدی ،میام خونه تون ، عکست هم داره به ما خوشامد میگه ، اونجا هم می خندی !...

اون رفته ، خونواده ش نمی تونن دختر دیگه ای رو جایگزین عزیز از دست رفته شون کنن اما دختر دیگه ای جای اونو در کارش می گیره ، و بعدها دختر دیگه ای جایگزین او در زندگی شوهرش خواهد شد....واقعیت تلخه ولی همینه که هست .چه رسمی داری ای دوره زمونه!

بیدارم و مــی بینمـت رویـــــا به رویـــــا
از پیش چشمم می روی دنیا به دنیـــا
این کوچه ها بی تو همیشه بی قرارند
حس غریبـــــی بین پاییـــــــز و بهارند !

« ما آغاز می کنیم زیستن را و با هم یکی شدن را و شقایقهای عشق به زندگی را در دلهایمان می پرورانیم همچون دو پروانه در یک پیله، پس با خوش بینی شروع می کنیم...» کارت عروسیتو هنوز هم دارم.بعد از چند سال یکی از پروانه ها از پیله رها شد!
چهره ت یه لحظه از جلو چشمم دور نمیشه، صدات آخرین باری که با هم حرف زدیم هنوز تو گوشمه...کی می دونست اون روز ، خدا نگهدار ؛ آخرین کلمه ای یه که من از تو می شنوم ؟ به خاطر همینه که هر کسی رو دوست دارم بهش میگم به امید دیدار ، خداحافظی در فرهنگ لغت من معنی نداره !

-------------------------------------------------
ای غم نهاده بر سر غم ، از هراس مرگ
برگ درخت را و زمین را نگاه کن ،
این برگ ، خاک می شود ،
                                این خاک ، باز برگ !
ما نیز چون درخت
باید که تن دهیم به آن تندباد سخت
باید به زیر خاک بیابان بریم رخت !

سال دگر ، جوانه نخواهی زدن چو برگ
ای همزبان من .
می باش خوش به تسلیتی ، میهمان من :
ما پاره ای ز جان جهانیم ، بی گمان
بودیم پیش از این ،
                       در تار و پود آن
هستیم بعد از این
همراه او روان .

در تنگنای خاک
این پاره ها اگرچه ز هم می پراکند
هر پاره ، زندگانی بی مرگ خویش را
دنبال می کند
تا باز کی ، کجا
ده ، صد هزار سال دگر ، با کدام برگ
در پیکر کدام گیاه از کدام دشت
یک صبحدم جوانه زنان سر بر آورد
بار دگر به چهره خورشید بنگرد .

(فریدون مشیری)

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
                     
                        اشک من تو را بدرود خواهد گفت .

روحت شاد ...دلم برات تنگ میشه........تا همیشه !

پ.ن  1:
خدا یا بذار یه کمی نفس بکشم ، داغون شدم ،  پیله شیشه ای من چه سخت  ترک برمیداره !

پ.ن 2:
هر چند دوست ندارم مطالب غمگین بذارم اما کسانی که درباره شون می نویسم برام خیلی ارزش دارن ! این تنها کاریه که می تونم انجام بدم و با نوشتنش کمی تسکین پیدا کنم . فردا روز سختی خواهد بود !!

پ.ن 3 :
به یاد تو

--------------------------------
بیشتر مطالب این پست به دلیل تاثیر روحی نامطلوبی که روی من داشت ، حذف شد.
شاید برای حفظ روحیه م به نوعی خودسانسوری دچار شدم !


 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:44 توسط : *يه دوست*
دوشنبه 1385/09/06
دیوانــــۀ عاقل

امروز برای دست زدن به کاری غیر عادی روز خوبی ست.
مثلا می توانیم موقع رفتن به سر کار برقصیم ( می دونی که بعد از اون جات کجاست ! )
می توانیم به چشمان غریبه ای خیره شویم و با او از عشق سخن بگوییم ( میشه تصور کرد عکس العملش بعد از این کار چیه ! مخصوصا اگه به چشم اون غریبه ، آشنا باشی !! )
می توانیم به رئیس طرح جدیدی بدهیم که مضحک به نظر می رسد ( البته بذار برای وقتی که می خوای استعفا بدی ! )
جنگجویان نور به خود اجازه می دهند که چنین روزهایی داشته باشند .
امروز می توانیم برای خاطره تلخی که هنوز قلبمان را می خراشد ، اشک بریزیم .
امروز می توانیم گوشی را برداریم و با کسی تماس بگیریم که با خود عهد کرده بودیم هرگز با او صحبت نکنیم ، همانی که دوست داریم روزی پیامی از او روی پیامگیر تلفنی مان دریافت کنیم.
امروز می تواند روزی باشد متفاوت با روزهای عادی .
امروز هر خطایی پذیرفته و بخشوده است.
امروز ، روزی است برای لذت بردن از زندگی .


(پائولو کوئیلو)

والا چه عرض کنم ، خواستم در باب حرکات غیر طبیعی نشاط آور ( یا به عبارت اسلامی ، خارج از عرف ) تجربه ای داشته باشم که هر چه ناسزا بود امروز بارم کردند، البته غریبه نبود، خواهرم بود. گاهی عجیب هوس می کنم سر به سرش بگذارم ، اینجور مواقع دیوانه محترمانه ترین کلمه ای است که نثارم می شود . شما هم امتحان کنید ، به لذتش می ارزد ، و در آخر اضافه کنم که من سادیسم ندارم . دارم ؟

پ.ن ۱:
گفته بودم هر بار که فرصت کنم خلاصه ای از  کتاب " ۲۴ قانون به دست آوردن قدرت " را ذکر می کنم...بیشتر برای خودم،  می دانم که همه شما قدرتمندید :)

۲۴ قانون به دست آوردن قدرت (رابرت گرین)

قانون اول :
هرگز برجسته تر از مافوق خود نباش.
همیشه به افراد بالاتر از خودت اجازه بده خود را مافوق و راحت احساس کنند.اگر می خواهی برای آنها خوشایند باشی ، هرگز سعی نکن توانایی هایت را به رخ آنها بکشی. در غیر اینصورت ، نتیجه معکوس خواهی گرفت و در آنها ترس و ناامنی ایجاد خواهی کرد.افراد مافوق خود را برتر از خودت جلوه بده تا به اوج قدرت برسی .

تصویر : ستارگان آسمان . در هر زمان فقط یک خورشید می تواند وجود داشته باشد.هرگز نور خورشید را نپوشانید و مانع درخشش آن نشوید. در آسمانی که خورشید می تابد ، خود را کم رنگ کنید تا نور ستاره مافوق ، درخشان تر به چشم آید .

منبع : از درخشیدن بیش از مافوق بپرهیزید، همه برتری جویی ها نفرت انگیزند ، اما برتری رعیت نسبت به شاه ، نه تنها ابلهانه ، بلکه مرگبار است .این درسی است که ستارگان آسمان به ما می آموزند :
آنها نور خود را از خورشید می گیرند ، و گاهی به اندازه خورشید درخشانند ، اما هرگز با خورشید ظاهر نمی شوند !

پ.ن ۲ :
نگاه منتقدانه منطقی را دوست دارم ، سکوت گاهی خسته کننده است...حرف بزنید تا در خلال حرفها ، لبخندی به لب آوریم و نشاطی به دلهای گرفته بخشیم ! 

پ.ن ۳ :
ساره جان ، می بینم که دست  تو و سولماز ، تو یه کاسه ست ! از کجا ؟ از اون ور دنیا ! ....اگه بنا به یارکشی باشه منم می رم سراغ مرسده    


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:4 توسط : *يه دوست*
جمعه 1385/09/03
پیله شیشه ای

به قفل بيهوده خشم می ورزی

درهای همه زندانها از درون باز می شوند !

--------------------------------------------------

از شنیدن کلمه « پیله شیشه ای » چه احساسی پیدا می کنی؟

*
یک دوست :
«نسبت به پیله احساس خوبی دارم ، جزء معدود محدودیت هایی هست که قبولش دارم.چون بعدش یه چیز فوق العاده انتظارتو می کشه .اما مطمئن نیستم اگه شیشه ای باشه باز هم بیام بیرون. یک حس دیگه اینکه گاهی هم خوبه وقتی به یه انزوا برای پیدا کردن خودت نیاز داری بری توی یک پیله شیشه ای تا اطرافت رو هم بتونی از دور بدون اینکه آسیبی به خلوتت وارد بشه ببینی و بتونی درست خودتو درست کنی! »

**
یک دوست خوب :
«ما همه دائما داریم پیله عوض می کنیم ، هر چی شفاف تر باشه پیله ها ، آدماش هم پاکترن.پیله ها در نتیجه کارهامون به وجود میان . در مراحل مختلف زندگی آدما از پیله در میان و پیله جدید می سازن تا به پرواز که آزادی از پیله هست برسن.»

***
« دوست دارم همیشه توی اون پیله شیشه ای بمونم که دیگه هیچکس از من چیزی نخواد که من نتونم انجامش بدم.دلم یه جایی می خواد که همه رو ببینم اما فکر کنم چون حبس شدم کاری از دستم بر نمیاد برای کسی انجام بدم با اینکه دلم می خواد کمکشون کنم.»

****
« احساس خفگی می کنم ...»

سایر نظرات مشابه بود .
 
و من :
نسبت به « پیله شیشه ای » تا قبل از شنیدن این جملات حس خوبی نداشتم . مدتها این دو کلمه ذهنم را مشغول کرده بود.از کجا ریشه گرفت ؟ از یک احساس ! ..دقیقا نمی دانم کی اما شرایط مطلوبی نبود.
تصور من از پیله ، پیله ای بود برای پرواز ، برای رسیدن به آرزو ، برای پروانه شدن.اما جنس شیشه ای مرا نگران می کند، شیشه را باید شکست آن هم بدون ابزار .باور کنید سخت است..هرچقدر هم به شیشه چنگ بزنی خراش بر نمی دارد.تو درون پیله نشسته ای و به دنیای بیرون می نگری.پیله شیشه ای تو حتی منفذی برای تنفس ندارد (باید منطقی باشید، به جنس پیله هم توجه کنید) .حس بدیست، یاد کودکی ام می افتم که با یک لیوان به جان مگس ها می افتادم و آنها را زیر لیوان حبس می کردم، لذت می بردم از این کار .
تو دنیای بیرون را می بینی.می توانی از دو زاویه به آدمها ، به اتفاقات، و به زندگی نگاه کنی. می توانی تصور کنی پیله شیشه ای تو را از دورویی ها، حسادت ها، کینه ها و نفرت ها و هر چه احساس ناخوشایند در قلب آدمها ، محافظت می کند .می توانی حس کنی که چگونه به پیله ات چنگ می زنند و تو همه را می بینی بدون تجاوز دستی که تو را آزار دهد.
و دیگر اینکه :
بدانی قفس ، قفس است حتی اگر طلایی باشد ، حتی اگر شیشه ای باشد و تو محروم شده ای از هر آنچه که لایقش بودی .پیله شیشه ای ست ، تو به دنبال راهی برای خروج هستی.می خواهی هرچه را در خارج از پیله می بینی تجربه کنی.تو زیبایی های زندگی را می بینی نه بدیها و زشتی ها را.تو می خواهی پرواز کنی، این حق توست.
از بین این همه ، کسی پیدا می شود که تو را حس می کند ، تمام حرکاتت را در پیله از نظر گذرانده است !
پیله ترک می خورد، بزرگترین و سخت ترین قدم را او برداشته. پیله را فشار بده، روی قسمت های ترک برداشته بیشتر تمرکز کن.
او کنار پیله ایستاده است و تقلای تو را برای آزادی می بیند.
تو از شوق پرواز ، از شوق رهایی بالهای خونینت را نمی بینی...بیرون می آیی، هوا هست، زندگی هست، عشق هست ، خوبی هست ، مهربانی هست ، اینجا همه چیز هست...تو به شوق اینها بیرون آمدی، تحمل کن تا زخمهایت التیام یابند، مهم نیست او برود یا بماند ، مهم قلب توست که قدر خوبی ها را تا همیشه می داند ! 

پ.ن :
غروب شد
خورشید رفت...
آفتاب گردان ، دنبال خورشید می گشت.
ستاره ای چشمک زد !
و آفتاب گردان ، سرش را پایین انداخت !!
گلها ، هرگز خیانت نمی کنند !!!
 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:10 توسط : *يه دوست*