هنر ، روح زندگی
از میان این همه ستاره ،
مرا به شهابی پیوند داده اند !!
شب و سکوت و من و ساعت ، و قلمی که با دستهای ناآرامم کلمات را با تمام توان روی کاغذ سپید می کشد . ناله قلم و صدای سه تار درهم می پیچند :
همگام با صدای ساز زمزمه می کنم :
من شمعم شمع شبانه
در عالم گشته فسانه
همه جا خود را می سوزم
که شب یاران افروزم
می سوزم تا به سحرگه
از رازم کس نشد آگه
.
.
.
یک امشب را
با شادی می سوزم
تا که شود فردا
دل من ز وفا می سوزد
که وفا به شما آموزد
در این دنیا...
می نویسم :
شبان آهسـته می نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هرچه در عـــــالم رسید آواز پنهانم
من آن مرغ سخنرانم که در خالم رود صورت
هنوز آواز می آید به معنی در گلســـــــتانم
تمرکزم کلمات را در هم می شکند . من این شکستگی را دوست دارم .از دوران دبستان به خطاطی علاقه داشتم. شرایط فراهم نبود و هنرکده ای هم نه ، به خط چندان بهایی داده نمی شد . مثل الان نبود که تابستانها ، انجمن خوشنویسان پر باشد از بچه های قد و نیم قد .
چندین سال گذشت . دانشگاه هم تمام شد و فرصتی تازه ، رفتم دنبال علایقم . خود را با انواع هنرها خفه کردم . از اینکه لباسهایم را خودم بدوزم ، تابلوهای دلخواهم را نقاشی کنم یا شال و لباسهایم را به دلخواه خود رنگ آمیزی کنم ، اشعار و متون دلنشین را به سلیقه خود خطاطی کنم ، عروسکهای دلخواهم را بسازم ، آهنگ و ترانه دلخواهم را بنوازم ، غذایی را که دوست دارم خودم درست کنم و ....و لذت می برم و خدا را شکر از عهده همه بر آمدم . بر خلاف خیلیها اینها را نشانه امل بودن نمی دانم.
این روزها خود را با معرق سرگرم کرده ام . اوایل خوشم نمی آمد اما حالا وقتی وارد کار می شوم گذشت زمان را حس نمی کنم. نباید هم حس کنم .
فکر می کنم گاهی اوقات بیکار بودن ، برای شکوفا شدن استعداد ها لازم است ! اعتراف می کنم که بیشتر استعدادهایم را سرکوب کردم و الان پشیمانم ! شاید قدر خود و این نعمت را ندانستم و به قول دیگران خودم را دست کم گرفتم یا به قول آن یکی آنقدر ایده آلیستم که دلم می خواهد هر کاری را حتی در شروع ، به بهترین صورت ارائه دهم و همین گاهی باعث دلزدگیم می شود و رها کردن آنچه که دوست داشتم !
به عقیده من از روی خط هم می توان شخصیت شناسی کرد. به طور کلی روی افرادی که خوش خطند حساب دیگری باز می کنم و احساس خوبی هم دارم. اگر روحت با خط انس بگیرد ؛ آرامش ، استرس ، عصبانیت ، غم ....و هر احساسی با اجرای هر کلمه خود را نشان می دهد و این احساسات در حرکات قلم درشت ، بیشتر نمود پیدا می کنند . آنها که تجربه کرده اند به راحتی متوجه می شوند به خصوص تحریر اشعار حافظ ! در شگفتم این چه سّریست که حافظ دارد !
استاد می گوید روح به خط ارزش می دهد وگرنه با شابلون هم می توان خطاطی کرد !
حالا که به مرحله آخر رسیدم کم کاری های گذشته را جبران می کنم .
متن زیر در بهمن ماه 2 سال پیش تحریر شد
من در حین تحریر چه احساسی داشتم ؟
پ.ن ۱ :
امیدوارم نگویید وقتم را با این کارهای جزئی به هدر می دهم.
پ.ن ۲ :
حال آپدیت نداشتم ، با این حال...
پ.ن ۳ :
این ترانه را دوست دارم.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 1:33 توسط : *يه دوست*
ساعت ُِ سکوت
یکشنبه ، ساعت یازده و سی دقیقه شب
کلمات فقط برای پر کردن سکوت می آیند :
« میان شاخه های ظریف حنجره ام
بلبلی لانه کرده
فریاد و ویرانی !
رهایی من و نابودی او ؟
هرگز !!
می توان آهسته نالید
می توان فریــــــــــــــــاد را نشنید !
حالا که می دانی
دلیل این سکوت طـــــــــولانی را
تو حنجره باش و
مرا فریاد کن ! »
(*یه دوست*)
------------------------------------------
اینجا هیچکس نیست ، جز هم اتاقی های دوست داشتنی ام ؛ *پینکی و زاغی :) ...پسرهای خوبی هستند . مهربان و بانمک برای پر کردن لحظه های تنهایی .در پُست های بعدی معرفی می شوند !
تنها صدای تیک تاک ساعت ، پابرهنه میان من و سکوت می دود و می خواند :
من
تو
من
تو
...
...
انگار سکوت و ساعت از دیرباز کینه دیرینه دارند .
سکوت ، آن خاموش همیشگی با نگاه ناامیدش زمزمه می کند:
پس چرا « ما » نمی شویم ؟
کدامیک ؟
نادیده گرفتن ساعتهای گذشته و هم آغوشی با خاموشی
یا
شکستن قصه های خاموش و دویدن با تیک تاک لحظه ها به سوی ، هدف ، فردا ، زندگی !؟
کمی بیندیش ، این سه عقربه به عقب باز نمی گردند اما در یک مسیر مشخص به دنبال همند . تو کدام عقربه ای ؟ ثانیه شمار ؟ دقیقه شمار؟ یا ساعت شمار ؟
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود !
می خواهم دقیقه شمار باشم ، اما نه دقیقه شمار لحظه های انتظار ! نه مست و پرغرور ِ پیشی گرفتن از ساعت شمار ِ آهسته رو و کوچک و نه غبطه بر ثانیه هایی که از من سریعتر پیش می تازند .
من همینم ! مرا همین طور که هستم بخواهید .
دلم گرفت ، تفالی بر حافظ می زنم :
حجاب چهـــره ی جــــــــان می شود غبار تنم
خوشا دمـــی که از آن چهــــره پرده برفکنـــم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشـــــن رضـــوان که مرغ آن چمنـــم
عیـــــان نشــــد که چــــــرا آمدم کجـــــا بودم
دریــغ و درد که غافـــــل ز کـــــار خویشــــتنم
چگـــــونه طوف کنم در فضـــــــای عالم قدس
که در سراچـــه ترکیــــب ، تـــختــه بنـــــد تنم
اگـــــر ز خون دلـــــــم بوی شــــوق مــــی آید
عجــــــب مـــــدار که همــــــدرد نافه ی ختنـم
طـــــــراز پیرهـــــن زر کشــم مبین چون شمع
که سوزهاســــــت نهـــــــانی درون پیرهــــنم
بیـــــا و هســـــتی حـــــافظ ز پیـــــش او بردار
که با وجــود تو کس نشنــود ز مـن که منــــم !
دیگه حرفی واسه گفتن نذاشت !
-----------------------------------
پ.ن ۱: وقتی حس می کنم باید چیزی بنویسم نوت پد رو باز می کنم و تایپ می کنم . از هر چیزی که به ذهنم برسه . نوشتن من دلیل بزرگی نمی خواد ، فقط یک نیاز درونیه.
پ.ن ۲: هیچی بدتر از این نیست که متنت رو تایپ کنی و می خوای کانکت بشی و اکانتت تموم شده باشه !
* از بی حواسی بود ، اسمشو اشتباه گفته بودم.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 12:54 توسط : *يه دوست*
تَرَک
هجوم بادهای وحشی
و تازیانه ی توفان
بر شیشه ی ترک خورده ی خاطره !
تلـــــــــخ اســـت...
تیله های قهوه ای پر فروغ
در مسیر توفان سُر می خورند
و پیکر شکسته را با آبی زلال خویش
تطهیر می کنند
امان دِه
قدری امان دِه نازنین
بگذار این خاک سرد
نفسی تازه کند !!
تو نیک میدانی :
طبیعت ؛
ویرانگر قصه های خاموش است !!!
(*یه دوست*)
-------------------------------------------------
پ.ن 1 :
میان شک و یقین ، باور دارم که حکم با یقین است .
سپاسگزارم .
پ.ن 2 :
تا شکافی و ترکی در زندگی روزمره پیش نیاید ، انسان مجبور نمی شود خاطره را فرا خوانَد تا با خمیر خاطره ، آن شکاف یا ترک را - موقتاً - بپوشاند .
(نادر ابراهیمی)
پ.ن 3 :
خدا رو شکر ! در تلخی ها ؛ هنوز هم لحظاتی رو دارم که با یادآوریشون بی اختیار بخندم و بگم آی آی آی روزگــــــــــــــــار ، خیــــــلی عجیبی ، این همه قدرت واسه آفریدن غم و شادی ، از هم پاشیدن و ساختن زندگی ، مرگ و تولد ، عشق و نفرت ....
راستی ! تعادل بین شادی و غم رو فراموش کرده بودی ؟!
پ.ن 4 :
سکوت وبلاگ کَر کننده بود و یه جورایی آزاردهنده !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 14:21 توسط : *يه دوست*
پاداش مهربانی
برحذر باشید از ستم کردن به کسی که یاوری جز خداوند ندارد . ( امام حسین ع )
می توانی به زنبوری که روی لباست نشسته با عشق نگاه کنی و نیش دردناکش را که بر طبق غریزه روی پوستت جا می گذارد ، احساس نکنی ؟
می توانی به سوسک سیاه بالداری که نیمه شب با دستان لاغرش صورتت را نوازش می کند و تو را از خواب می پراند و بعد توی رختخوابت شیرجه می رود ، به عنوان یک موجود چندش آور نگاه نکنی؟
می توانی آرام و بی تفاوت از کنار موشی که با تو قایم باشک بازی می کند بگذری و به جای پنیری آغشته به مرگ موش ، کاغذهای مچاله شده ای برای جویدن ، هدیه اش کنی؟
می توانی تعداد بی شماری مورچه را دور تا دور آن تکه شیرینی که از دستت روی زمین افتاده ببینی و بیشتر به فکر آذوقه زمستانی آنها باشی نه جای گزش مورچه روی دست و پاهایت و تار و مار این همه موجود بی گناه ؟
اصلا به نگاه آن همستری که معلوم نیست از کجا فرار کرده و با باز شدن دروازه به تو حمله می کند چه جوابی می دهی ؟
و یا آن یاکریمی که برای گمراه کردنت به لانه اش که لب پنجره اتاقت است نزدیک نمی شود به خیال آنکه تو جای جوجه هایش را نمی دانی !
حیوانات ، نمادی از آدمهایی هستند که در گوشه و کنار می بینی.
تو می توانی همیشه و در همه حال مهربان باشی؟
می شود؟
اگر لبخندی چاشنی نگاه گرمت به این همه عوامل استرس زای بیرونی باشد، باید بدانی لبخند تو پاسخی نخواهد داشت.
پس بی منت بخند ، متواضعانه عشق بورز و تنها زندگی کن ! حضور خداوند ، پاسخی زیبا بر وجدان بیدار تو خواهد بود.
------------------------------
پ.ن 1 :
از تنها بودن فرار نکن
به تنها بودن پناه نبر
خود را گهگاه جستجو کن
و تحمل کن
و آرامش خیال را امکان بخش !
(مارگوت بیکل)
پ.ن 2 :
:) = ![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:7 توسط : *يه دوست*
حرفی از ته دل
دل آدمها به اندازه حرفهاشون بزرگ نیست ولی حرفی که از ته دل باشه می تونه آدم بزرگی بسازه !
جمعه دلگیر :
این اواخر خیلی گنگ شده ام . به حدی که شرکت در جشن تولد مرد کوچک 10 ساله هم نتوانست شادی و نشاطی را که از آن فاصله گرفته بودم به من برگرداند. برای دلخوشی این بچه ها هم که شده به قولم عمل میکنم و زودتر برای تزئین اتاقشان می روم.بلوز و دامن صورتیم را می پوشم همان که خیلی دوستش دارم. برای تغییر روحیه موهایم را کمی کوتاه کرده ام ، از موی بلند خسته شده بودم هرچند الان هم کوتاه نیست. یک سشوار فرمالیته و آرایش ملایم . همین کافیست.
کادوها را من می برم . چه شوق و هیجانی دارند ، سعی می کنم حضورم دلگرم کننده باشد.لبخندهایی که فقط مرا همرنگ جماعت کند تنها کاری بود که توانستم انجام دهم. ترجیح دادم پشت دوربین باشم تا بعداً قیافه درهم خود را نبینم و عصبی تر نشوم.باور کنید دست خودم نبود یا بود اما این بار نیرویی فراتر از قبل می خواهد تا به قول دوستی ، تکانی اساسی به خود بدهم. مرد کوچک ما هم انگار می داند که هدایای مرا جلوی دوربین نشان می دهد و بوسه های هوایی برایم می فرستد.پس به حرمت این لبخند کودکانه من هم می خندم !
یکشنبه :
پشت مونیتور نشسته ام ، آرام می آید با یک کادو و صورتش را نگه میدارد تا ببوسمش.امروز با اولین حقوقش و خرید این کادو ، آن کدورت از بین رفت. مثل همیشه .دو مجسمه شمعدان به شکل زنان آفریقایی . یکی نشسته با لباس نارنجی بلند با یک ظرف گلی روی سر ، یک پیاله گلی به دست و تکیه داده به زانو و یک کوزه در کنار آن و دیگری زنی نشسته با لباس نارنجی که با دو دست ظرفی گلی را روی سر نگه داشته ؛ فقط 4 شمع کم دارد ، ممنون
من عاشق شمع های تزئینی ام . مخصوصا شمعهای مایع .یک سال پیش چند بسته شمع مایع به رنگ قرمز و آبی و اکلیلی خریدم . نمی دانم چه مرضی دارم چیزی را که دوست دارم به جای استفاده ، در کمدم نگه می دارم ! شمعها هم از این امر مستثنی نیستند . ولی با یک تلنگر! هر چیزی را که برایم ارزشمند بوده سعی دارم به کار بگیرم .
ما بچه کوچک نداریم اما گربه ای داشتیم ؛ با دو چشم نخودی ریز ، که از چند پسر بچه کوچک بیشتر شیطنت داشت.همین گربه در یک چشم به هم زدن اتاقم را زیر و رو می کرد . صبح ها از ترس اینکه تا چشم باز کنم مردمک چشمم را با تیله اشتباه نگیرد و پنجول هایش را روی صورتم نکشد از زیر پتو بیرون نمی آمدم ، خیلی بازیگوش بود ، به محض اینکه دست و پایم زیر پتو حرکت می کرد با تمام قدرتش همان قسمت پتو را به دندان می گرفت . از شاهکارهایش پریدن روی میز عسلی و شکستن گلدان کریستال و شیشه میز ، شکستن یک شمعدان کریستال ، نخ کش کردن پرده های اتاق ، و البته باز کردن در اتاق نشیمن به تنهایی و با فشار دو دست بر روی دستگیره در ، گرفتن سوسکهای پردار و به هوا پرت کردنشان تا لحظه ای که بمیرند ، گرفتن مگس در هوا ! ، بسیار کم غذا ، بچه مثبت و پاستوریزه ، دوست دختر هم نداشت و جالب اینجاست که با دیدن آن ماده گربه پیر که شبها روی حصار برایش چشمک می زد مو بر بدنش راست می شد ! و اینکه دلبستگی عجیبی به یکی از دوستان خواهرم پیدا کرده بود و خصوصیات دیگر که از حوصله من خارج است و طبیعتاً شمع های مایع هم مثل مجسمه ها از دستش در امان نبودند و همین بود که بعد از رفتن جسیکا هم ؛ دیگر تمایلی به استفاده از شمعها نداشتم. یادش به خیر ! صحبت از شمع و شمعدان شد یاد جسیکا افتادم .
حالا که دیگر نیست می توانم از شمعهای مایع استفاده کنم !
حالا که نیست می توانم پرده را کنار بزنم و پنجره چوبی را باز کنم تا یک نفس تازه جایگزین این بغض کهنه شود !! ( من در کلبه زندگی نمی کنم اما پنجره های خانه من چوبی ست)
حالا که دیگر نیست می توانم راحت در حیاط قدم بزنم بدون نگا ههای زیرکانه آن چشمهای کنجکاو در جستجوی سایه ای در حیاط !!!
حالا که دیگر نیست .........
پ.ن :
کاش هیچوقت جمله «چقدر زود دیر می شود» رو بکار نبرم. من خودمو خوب می شناسم ، وقتی اینطوریم بعضی از جمله ها می تونه بهم کلی انرژی مثبت بده و منو از این حالت در بیاره ! شاید این روزها کم می شنوم یا چون حواسم نیست نمی شنوم.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:47 توسط : *يه دوست*

