ساقیا آمدن عید مبارک بادت...
*
خدایا !
ناپاکم و گناه آلود ،
اما می دانم
اگر نگاه رحمتت را بر من بیفکنی
قلب من چون برف ، سپید و پاک خواهد شد.
خدایا !
ذهنم پریشان است ،
قلبم بی قرار است ،
افکارم شوریده اند و درمانده ام.
پس رشته زندگیم را به ذستهای امن تو می سپارم.
خدایا !
مرا قلبی ببخش که برای دیگران بتپد ،
با اشک دیگران اشک بریزد
از شادی دیگران شاد شود
و رنج دیگران را رنج خود بداند.
قلبی که مرا با تمامی آفرینش پیوند زند ! .............آمین
**
همچو نسیم خوش خبر مژده یار می دهم
از چمنی گذشته ام بوی بهــــار می دهـم
تاج شکوفه می نهد گردش چـــرخ بر سرم
من به خزان زندگـــــی نام بهــار می دهم

***
هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد یا ندهد ، هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک می شویم ، هر کداممان باید حق آن را داشته باشیم که با صدای بلنــــــــد بگوییم :
« من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام » . (لویی پاستور)
****
«گاهی اونقدر نگران رسیدنم که مهم ترین چیز رو از یاد می برم : باید حرکت کنم تا برسم » ( از طرف من ) ........ممنونم ![]()
*****
یکسال گذشت ، به همین سادگی و به همین سختی 85 سپری شد ، و من چقدر حرف دارم و من چقدر سکوت را دوست دارم ...
******
- «کالسکه عمر ، جاده پر فراز و نشیب زندگی را در پیچ و خم کوره راه های زندگی می پیماید و در این گذر ، تنها غباری می ماند به نام خاطره .»
- علاوه بر خاطره ، تجربه و ثمره اون فراز و نشیب هم مثل جای چرخهای کالسکه می مونه .
*******
تقدیم به شما عزیزان
با آرزوی سالی پربار ، دلی بهاری ، تنی سالم و عشقی سرشار برای تو دوست خوبم .
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:51 توسط : *يه دوست*
تصاویر شفاف کودکی
((اگر گذرتان به این صفحه می افتد یا به دعوت من می آیید ، بخوانید ، نخوانده و از روی تکلیف یا اجبار نگویید : زیبا بود ، به من هم سر بزن ، یا طولانی ست ، آفلاین می خوانم . این جمله ها تکراری شده ! برای من حتی یک جمله از خودتان بسیار با ارزش تر از سر زدن های اجباری ست . این را به یاد داشته باشید ! ))
هميشه صدای بلند را می شنويم ، پررنگها را می بينيم ، سخت ها را می خواهيم ، غافل از اينکه خوبها آسان می آیند ، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند !!!
تصویری از کودکیم را خوب به خاطر دارم . آرزو داشتم صورتم مثل مجری مهربان برنامه کودک بدون زخم باشد ، بس که برادر کوچکم در حین بازی به صورتم پنجول می کشید حسرت یک پوست صاف را به دلم گذاشته بود. دست و پای سالم فقط مال بزرگترها بود . دلم می خواست مثل شیرین ، دختری که ده دوازده سال از من بزرگتر بود ، همیشه لباسهایم تمیز باشد نه پر از لکه های انواع میوه و غذا و خودکار ! لباس سفید برای بچه ای به سن و سال من رویا بود چون عرضه تمیز نگه داشتنش را نداشتم. عینک را دوست داشتم ، با هر ترفندی به چشم پزشکی می رفتم و تنها چیزی که نصیبم می شد چند بسته قرص ویتامین بود ؛ همین ! دلم می خواست دست و پایم را گچ بگیرم و عصا زنان راه بروم اما نتیجه زمین خوردنهای عمد و غیر عمد فقط زخم بود و بس مثل کسی که دست به انتحار می زند و زنده می ماند با یک دنیا شرمندگی ! آنقدر این حس را در خود تقویت کرده بودم که درد ناگاه به سراغم آمد و من خوشحال از این موضوع ، اما عکس های رادیولوژی گواه سلامت جسمی بود ، دردی که با تلقین من به وجود آمد و با تلقین من از بین رفت !
یادآوری آن روزها شیرین است.روزی که *یه دوست* کنجکاو سه ساله با پیراهن شش جیب خود که کلی هم از پوشیدنش ذوق می کرد از سر فضولی وارد لانه مرغهای خانه مادربزرگ شد . باور می کنید هنوز هم وقتی "ماجراهای خونه مادربزرگه " را می بینم ، نوک طلا و نوک سیاه و گل باقالی خانوم مرا یاد آن روز می اندازد ؟ مرغ کُرچی که جوجه اش را با فشار دو دست محکم گرفته بودم و می بوسیدم از راه رسید و مرا در لانه اش غافلگیر کرد . و یک کودک سه ساله ماند و یک مرغ عصبانی که تمام خشمش را با نوک گرفتنهای پی در پی از سر من نشان میداد و من تک و تنها حتی جیکم هم در نمی آمد ، خب ؛ سزای بچه فضول همین است ! و چه بلایی بدتر از اینکه موهای بلند و طلایی ات ، خانه گرم و نرم شپش ها شود !
هاچ زنبور عسل را که یادتان هست ، و آن ملخ سبز بزرگی که برایش مزاحمت ایجاد می کرد . سه یا چهار سالم که بود یکی از همان ملخها روی پیراهنم نشست ، و من حدود نیم ساعت بدون هیچ حرکتی فقط گریه کردم ، وای چه صحنه وحشتناکی بود ، تا گروه امداد از راه رسیدند و کلی هم خندیدند !
خوابهای امروز من ریشه در کودکی دارند ! هنوز هم وقتی در خواب می دوم در آخرین لحظات نجات پیدا می کنم ! وقتی از چیزی می ترسم نمی توانم فریاد بکشم ! همان گریه های بی صدای همیشگی ! هنوز هم اگر کسی را دوست دارم مثل بیداری ، وجودش را در خواب هم نادیده می گیرم !
آب جوش ! بدترين خاطره مربوط به زمانی كه پنج سالم بود و يک ديگ آب جوش روی پایم ریخت ؛ فقط کافی ست که چشمانت را ببندی و این صحنه را مجسم کنی آن هم برای کودکی به سن و سال من ! خوشبختانه به خیر گذشت. پزشک معالجم از جمله افرادی ست که مدیون زحماتش هستم .خجالت می کشم بگویم هنگام پانسمان سوختگی چه بد و بیراه هایی نثارش کردم. حق بدهید ، خیلی درد کشیدم...تــــــــــلخ بود.
همبازی بچگی های من ! هیچوقت ندیدمش ، صدایش را نشنیدم اما همیشه حضورش را احساس کردم ، سنگینی نگاهش را ، دستهای نوازشگرش را ، همدرد با من در ناراحتی و همپا با من در خوشیها.
هفت سالم که بود به همسایه ای که همکلاسی ، و تک فرزند شهید بود ؛ گفتم تو مثل خواهر منی ، نگاه سنگین و چپ چپش هنوز هم یادم هست. می خواست بگوید پا را از گلیمم درازتر نکنم؟ منی که با آن سن کمم می دانستم به خاطر نداشتن پدر باید بیشتر هوایش را داشته باشم ! بچه بود ، نمی فهمید اما من هم بچه بودم ، می فهمیدم ! تفاوت من و او در طرز تربیتمان بود و در داشتن دل دریایی ، بی کینه و بی حسادت !!
باز هم هفت سالم که بود شخصی به خاطر پاره ای اختلافات بزرگانه، با بی رحمی تمام گوشم را در خیابان کشید ، دستش را زیر چانه ام گذاشت و گفت که دیگر حق ندارم با خواهرش حرف بزنم و من مات و مبهوت تا رسیدن به خانه شوری اشک را روی لبم مزه مزه می کردم !!! آدم ضعیف با بزرگ زنِ کوچکی مثل من جنگید !!! .....سالها گذشت، خدا (همراه همیشگی من) او را برای همیشه از نعمت مادر شدن محروم کرده است ، شاید در جواب شکستن دل کودک هفت ساله باشد.من بخشیدمش اما ...
راست می گویند که دنیا دار مکافات است ؟
حالا بزرگ شده ام . گاهی که هوس برنامه های کودک می کنم ، وقتی به چهره مجری برنامه کودک نگاه می کنم دلم برای زخمهای روی صورت دوران کودکی تنگ می شود ! و به یاد آرزوهای بزرگ کودکیم می خندم .
خدا را شکر می کنم که دست و پایم سالم است و چشمهایم تیز .
حالا لباسهای سفید بدون لکه می پوشم !
حالا دلی بی کینه دارم و عشقی سرشار که نمی دانم چگونه خرجش کنم ! می گویند هیچگاه تمام محبت خود را به کسی که دوستش دارید نشان ندهید ، چون با اولین اشتباه شما را دشمن خود می پندارد ! چگونه ؟ من نمی توانم .
دوستی می گوید به هرکس به همان اندازه که لیاقتش را دارد محبت کن ، نه بیشتر !
اما
زمانی کوتاه
احساس سفیدم را با
خشم قرمز
و کینه سیاه
و دل شکستگی زرد
و لطافت سبز
و آرامش آبی
و شادی نارنجی
یکجا شستم ......
کسی به من نگفته بود سیاه و قرمز غالبند ! احساسم رنگی شده بود .
یادم باشد اینبار
تار و پود ظریف احساس سفیدم را با گذر زمان ، بیرنگ نگه دارم !
(*)
قبل از آنکه
خود را به تنهایی ام
بسپارم
معترضم
که دیگران محکوم
به ترک کردن من اند
سوال این است که
آیا من اصلا
به کسی
اجازه سهیم بودن
در احساساتم
در افکارم
در رویاهایم
در زندگی ام
را داده ام ؟
امکان دارد
که این دیگران نباشند
که اول من را ترک گفته اند !
----------------------------------
(**)
فکر نکن
بار شانه هایت
برایت سنگین می شود
فکر نکن
ضعیف هستی
تا دیگران را در کشیدن بارشان همراهی کنی
متعجب خواهی شد
از نیروی خود
متعجب خواهی شد
از اینکه چقدر قوی هستی
علیرغم ضعفت !!!
(*) (**) : مارگوت بیکل
فریفتن خود چه آسان است و خود را شناختن چه سخت ! بیکل راست می گوید ؛ با خود صادق باشیم !
هميشه دو درس را در زندگی خود به ياد داشته باشيد:جسارت در بيان عقيده و جرأت در پذيرش اشتباه .
پ.ن 1 :
هیچ چیز همچون اراده به پرواز ، پریدن را آسان نمی کند ! (نادر ابراهیمی)
پ.ن 2 :
روزهای آخر سال چه سریع می گذرد !!! چقدر دلم می خواهد حرف بزنم ، از آنچه که بر من گذشت ! کاش همه اینها فقط یک خواب بود !
مدتی حضور خدا را به خاطر کم شدن تلاشم ، کمرنگ احساس کردم ، نمی توانستم گله کنم.برنده همیشه می گوید من اشتباه کردم.من برنده نیستم اما میگوم گاهی اشتباه می کنم. سخت گرفتن زندگی ، خدا را از ما دلگیر می کند.هیچ کار خدا بی حساب نیست .خدایی که حتی دقیقه ها و ثانیه های عمرمان را در نظر دارد .ثانیه ای که با کمی تاخیر می تواند تو را از مرگ به زندگی و یا از زندگی به مرگ نزدیک کند .همان لحظه که هنگام عبور از خیابان ماشینی به سرعت برق از کنارت رد می شود یا ترمز میکند یا منحرف میشود یا جان تو را میگیرد یا جان راننده یا به هر دو زندگی دوباره میدهد .فقط چند ثانیه! حکمت خیلی چیزها را نمی دانیم چون خارج از ظرفیت ماست.چون ما انسانیم.چون خطا می کنیم. ممکن است درست تصمیم نگیریم و یا تصمیمات احساسی و دور از عقلمان زندگی دیگران را هم زیر و رو کند.....
باید بپذیرم آنچه برای من مقدر شده چه بسا بدتر از آن برای اطرافیانم پیش آمده باشد : حامی که تو را تنها بگذارد ، بیماری که با آن دست و پنجه نرم کنی ، عشقی که تو را دچار تردید کند ، آدمهای پستی که گوشه و کنار زندگیت سایه افکنده باشند و ......
تو خود را بساز تا راحت از تمام این سختی ها عبور کنی.
و کلام آخر :
دوست من ! رفاقت به معنی حضور در کنار فردی ديگر نيست بلکه به معنی حضور در درون اوست ! شاید اگر با من بودی هرگز درونم را اینگونه شفاف نمی دیدی !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:51 توسط : *يه دوست*
کلاغ من
بگذار تا شيطنت عشق ، چشمانت را بر عريانی خويش بگشايد اگر چه حاصل آن جز رنج و پريشانی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن ! (دکتر شریعتی )
به نگاه نزدیک ِ دوری در آینه
لبخـنـــــدی می زنم به وسعت یک اشتیاق بی نهایت.
پشیمانم !
و حیران از این پشیمانی !!!
بنگرید ،
این من نیستم؛
بیگانه ای در من
شعله را خاموش کرده است ...
خاکستر سرد برجای مانده از این احساس را
.
.
.
می سپارم به دست باد
گفته بودم این وحشی پرهمهمه
نامه رسان قابلی ست !
(*یه دوست*)
پ.ن :
این هم ، هم اتاقی های دوست داشتنی من : پینکی و زاغی
این کلاغ ، زشت ترین ، ژولی پولی ترین ، سیاه ترین ، هیزترین ، با نمک ترین ، و دوست داشتنی ترین همدم من است که در اولین روز بهمن ، و در سیاه ترین شب ، و برای فرار از آشفتگی های ذهن خسته و با علاقه عجیبی که به کلاغ ها پیدا کرده بودم ، ساخته شد و در حین ساختن من پدر ژپتو شدم و او ، پینوکیو ! خدا می داند که چند جفت چشم خریدم و چند بار حالت چشمها را تغییر دادم تا نگاه فضولش را کشف کنم ! من با کلاغم حرف می زنم ، به این عروسک شخصیت واقعی دادم نه خیالی و تنها چیزی ست که با دیدنش بی اختیار لبخند می زنم ! عاشق عروسکی هستم که با اشک ساختم !! بی پرده بگویم اگر به سلامت عقلیم شک دارید بی زحمت پس از این ، مطالب وبلاگ را مطالعه نفرمایید !
شعری بسیار زیبا به نام «کلاغ من» از دوست عزیز شادی بیضایی![]()
قلب من درست
مثل يك كلاغ
- يك كلاغ ِخسته- بود.
اين كلاغ،
روی شاخهی درختِ خشكِ باغ،
بیخبر از آسمان نشسته بود.
بس كهآخر ِ تمام ِ قصهها
هر چه میدويد،
باز هم به خانهاش نمیرسيد،
حالِ پر زدن نداشت،
بالِ او هميشه بسته بود ... .
*
تا شبی كه ناگهان،
بين اين همه دروغ،
بين اين همه بدی،
مثل بهترين كتابِ قصه آمدی!
قصهای كه راست بود و فكرهای تازه داشت؛
حرفهای خوبِ تو،
در دلش اثر گذاشت.
در تمام قصهات،
مثل اين كه يك نفر يواشكی،
گفت: «زود باش، پر بزن!
اين برای يك كلاغ،
فرصتِ دوباره است.»
مثل اين كه گفت:
«خوبتر نگاه كن!
امشب آسمان پر از ستاره است.»
تا سحر كلاغ من،
فكركرد و فكركرد ...
قلبِ تو برای او
خانهای قشنگ بود.
آسمانِ آبیِ بزرگ،
پيشِ قلبِ تو،
يك اتاقِ تنگ بود.
*
تا تو قصهات به سر رسيد؛
بالِ اين كلاغ خسته باز شد،
او دوباره پر كشيد،
باورم نمیشود، ولی
عاقبت به خانهاش رسيد!
(کاش کلاغ قصه های خاموش من هم به خانه اش برسد ؛ اگر با بال شکسته فرصت پروازی باشد )
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:36 توسط : *يه دوست*
چهار فصل دل
ميدانی دنيا تنها به تلاش پاداش ميدهد نه به بهانه جويی ؟؟؟
اين قانون طبيعت است !!!
دیروز ، ۵ اسفند
می خواستم بگویم
آسمان آبی شهر من
بنفشه های درون گلدان
و شکوفه های درخت آلوی باغچه کوچک ما
(همان باغچه ای که سیب ندارد اما عشق چرا )
تعادل فصول را به بازی گرفته اند !



*************************
**************

*********************************
*****************
دیر گفتم !!!
امروز ، ۶ اسفند
برف می بارد
دانه های پنبه ای ، لباس سپید شکوفه ای درخت را پاره کردند ،
همان انگیزه بهاری شدن را
و درخت اعتراضی نکرد !
شکوفه های آلو را کُشتند
تا غنچه های کاملیا به عشق باریدنش ، شکوفا شوند
این رسم طبیعت است
پس چرا در شگفتی
از پاییزی و توفانی شدنم ؟
من مرید طبیعتم
بهار می شوم ...
و تو
نزدیک ترین ستاره ای
که چشمک می زند به نگاه مردد من ؛
تو برای من
حکایت آخرین برگ پاییزی بی جانی
که به شوق آمدن بهار
خیال خاک شدن ندارد !!!
گوش کن...
پاسخم ده ... !
نگاه پرسشگر تو
دلیل بزرگی می خواهد
برای شنیدن !
باشد ، دیگر نمی گویم
*« چه کسی پنیر مرا جا بجا کرد ؟ »
(*یه دوست*)
پ.ن ۱:
اگر خداوند تمام راهها را برای رسیدن به هدف ، برایت هموار کند ،
اگر یک قدم تا مقصد مانده باشد ؛ چه می کنی ؟
من به تو می گویم :
قدر لحظه هایت را بدان !
عمر، رودخانه ای ست كه هرچه می گذرد، عميق تر می شود. وای بر آنكس كه شناگری نياموزد !
پ.ن ۲ :
* « چه کسی پنیر مرا جابجا کرد ؟ » اثر اسپنسر جانسون
اگر تغییر نکنی ، از بین می روی !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 13:38 توسط : *يه دوست*