Reply :
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...
غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانيم در چشمهای يکديگــر نگــــاه کنيم!
****************
سولماز :
اول بگم رو که نیست ، تو که کنجکاوتر از کلاغتی تقصیر از منه ؟
ممنون که به یادم بودی و جای من نامه نوشتی ( نمونه کامل مردن در رفاقت)
فکر می کنی گیرنده برای خوندن و جواب دادن به این نامه وقت میذاره ؟
امیدوارم جواب نامه تو رو زودتر از من بده !
خوشبختی یه چیز نسبیه ، و از نظر من یعنی رسیدن به آرامش درونی !
زهره :
داشتن دوست خوب هم توی این دوره و زمونه نعمته ! چیز بزرگی رو آرزو کردی ، کسی که به معنای واقعی دوست باشه ، شریک غم و شادیها ، کسی که با موفقیت های تو اشکهای شوق پنهانی بریزه ، کسی که طاقت درد کشیدن و دیدن اشکهاتو نداشته باشه و و و .....
نفیس :
چیزهای خوب همیشه توی سر آدمهای خوب هست ، گاهی فقط یک جمله یا یک کلمه می تونه تلنگری باشه برای بالفعل کردنش. نسبت بهت حس خوبی دارم ، خیلی خوب ...خوبها همیشه دور از دسترسند....چرا ؟
نجمه :
کاش کلبه ت دردآلود نبود !
فرناز :
فقط می تونم بگم شرمنده ام ، به هم رسیدن ما از یه طریق بیشتر ممکنه که من و تو رووش توافق کردیم :) اگه بزنی زیرش نامردیه...سهم تو خیلی زیاده ، جواب همه اینها با هم بودنهای همیشگی در آینده ست ، اگه هستی منم هستم...تا آخرش :)
ساره :
خوشحالم که به سلامت رسیدی . کاش وقت بیشتری داشتیم .
لیاقتم اون چیزی نبود که گفتی، اغراق کردی ... یا شاید آرامش و صمیمیتی که در رفتارت همیشه دیدم و منو بی اختیار وادار به حرف زدن می کنه و باعث میشه از گذشته ها و اتفاقات و احساساتم بگم ، دلیلش باشه !
اقرار می کنم با تو که هستم خود خودمم ، بدون هیچ نقشی ، بدون هیچ نقابی ، بدون نقاب خونسردی ، بدون نقاب شادی ، بدون نقاب غرور و بی تفاوتی .....خوشحالم یکی هست که منو همونطوری که هستم می شناسه و می بینه .
راستی ، تو ، تویی که الان اینا رو می خونی چقدر منو می شناسی یا شناختی ؟ من چقدر خودم بودم ؟ خود واقعی ...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 1:45 توسط : *يه دوست*
خوشبختی ساختنی
زندگی مثل شطرنجه ، اگر بازی نکنی میگن بلد نیست ، اگر هم خوب بازی کنی همه می خوان شکستت بدند !
-----------------------------
به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگشان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند...
و چقدر خوب است ، چقدر خوب است که ما _ تو و من _ هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکرده ایم.
خوشبختی را نمی توان وام گرفت.نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست.
خوشبختی را نمی توان دزدید
نمی توان خرید
نمی توان تکدی کرد...
بر سر سفره خوشبختی دیگران ، همچو یک ناخوانده مهمان ، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست ، لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.
پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت ، به خانه خویش آورد و در قفسی محبوس کرد به امید باطلی ، به خیال خامی.
خوشبختی ، گمان می کنم تنها چیزی ست در جهان که فقط با دستهای طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود ، و از پی اندیشیدنی طاهرانه !
خوشبختی ، نامه ای نیست که یکروز ، نامه رسانی ، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد . خوشبختی ، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر ...به همین سادگی ، به خدا به همین سادگی ، اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز ، لوازم و شرایط ، اصول و قوانین پیچیده ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختش شویم...
(نادر ابراهیمی)
پ.ن 1 :
آيا می دانيد چگونه فعاليت های روزانه را با توانايی های جسمی ، حسی و ذهنی خود هماهنگ نمائيد؟
با ترسيم نمودار زيست آهنگ Biorhythm می توانيد به اين مهم دست يابيد.
جالب بود اما من تا حالا بهش برنخورده بودم .
این هم نمودار بیوریتم من :

پ.ن 2 :
یک سال و هشت ماه دوری از یک دوست قدیمی و صمیمی ، حرف و حرف و حرف ...یک ساعت کم بود. بعد مسافت همیشه منو از صمیمی ترین دوستام دور میکنه ، چه تقدیریه این ؟! برای ساره عزیزم آرزوی موفقیت می کنم ، امیدوارم این 1 سال هم زودتر سپری بشه و باز هم همدیگرو ببینیم .
پ.ن 3 :
دلم یه سفر کوتاه می خواد نه با خانواده ، فقط با دوستان هم سن خودم .

پ.ن 4 :
دوست خوبم، امیــــــد هنوز هم چشم به راه شادیهای توئه :)
پ.ن 5 :
آرزویم همه سرسبزی توست
دایم از خنده لبانت لبریز !
دامنت پرگل باد !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:44 توسط : *يه دوست*
امانت دار
هر انسانی لبخندی از خداست ، خوشا به حال تو که زیباترین لبخند خدایی !
صدای گریه بچه ای رو می شنوم...
به قصد خرید کارت اینترنت وارد مغازه می شم و پشت سرم دو تا بچه همراه خانمی وارد میشن ...یکی حدودا ۵ ساله و اون یکی شاید ۲ ساله با بلوز و شلوار صورتی ، موهای طلایی ، چشمهای معصوم پر اشک...که از شدت گریه به هق هق افتاده ، و برای فرار از دست مادرش به سرعت با اون جثه کوچیکش خودش رو به پشت پیشخوان مغازه می رسونه و پشت مغازه دار که پسرکی ۱۵-۱۶ ساله ست مخفی میشه.
مادر : کجا کجا کجا ؟ بیا این طرف
و در حالی که بچه از ترس نفسش بریده و حتی نمی تونه گریه کنه اونو از پشت پیشخوان بیرون میاره مثل شیر درنده ای که شکارشو روی زمین می کشه !!! شونه های بچه رو گرفته و هی به جلو و عقب هلش می ده و میگه چی می خوای ؟ گریه نکن ، خفه شو ، صدات در نیاد و یکی می زنه تو دهن بچه ! از دیدن اون صحنه منقلب میشم....اولین باری نبود که شاهد چنین صحنه های بی رحمانه ای از طرز برخورد وحشیانه والدین با بچه هاشون بودم.
مامانم می خواد به خانمه چیزی بگه ولی با حالت تهاجمی که اون داشت ترسیدیم ما رو هم ضایع کنه ...چند تا شکلات از کیفش بیرون میاره و دست بچه میده ، هی نازش میکنه و باهاش حرف میزنه تا گریه ش متوقف میشه. مادرش که عکس العمل ما رو میبینه برای توجیه میگه همش بهونه می گیره اینو بخر ، اونو بخر ، هر چی امروز خواست براش خریدم ، باز گریه می کنه میگه فلان چیزو می خوام !
چیزی برای گفتن نداریم فقط خواهش می کنیم برخوردش با بچه ملایم تر باشه...از مغازه که بیرون اومدیم صدای گریه بچه بلند شد...
خدایا شکرت ، آخه نفهمیدم حکمت کارهاتو ! دختر به اون قشنگی و ملوسی رو به کسی میدی که هنوز فرق بین بچه و حیوون رو نمی دونه ! اینا چه می دونن عاطفه مادری یعنی چی ؟ چه می دونن نعمت مادر شدن که خیلی ها در حسرتش می سوزن یعنی چی ؟ چه می دونن زندگی یعنی چی ؟ چه می دونن بچه سالم داشتن یعنی چی ؟ خدایا ، ببین چه بلایی سر امانتت میارن ؟ این بچه آینده جامعه رو می سازه ! چطور ؟ با عقده های کودکیش ، با سرخوردگیهای امروزش ، با بی عاطفگی های ...
شدیدا و شدیدا مخالف این توجیهم که دلیل این خشونتها رو در خانواده جستجو می کنن ، در اختلافات بین زن و شوهر ، در فقر و بی پولی ، در اجاره خونه ، در خرج ماهانه ، در هزار کوفت و زهر مار دیگه ...
آهای پدر و مادرا ، اون لحظه که نطفه های بچه هاتون داشت شکل می گرفت باید به فکر تمام اون توجیهات بی منطقتون می بودید نه الان و با عرض معذرت اونهایی که لیاقت نگهداری بچه رو ندارن بیجا می کنن به خاطر لحظه ای اسیر هوس شدن ، یک بدبخت به بدبخت های ایران اضافه می کنن ، الحمدلله تو کشور عزیزمون که پدر و مادر یعنی خدای بچه ، پدر اگه تشخیص بده دخترش مایه ننگشه با چاقو به جونش می افته و هزار تکه ش می کنه و بعد میگه که بچه م بود و حق داشتم این مایه ننگ رو از بین ببرم ، نمی فهمم اگه قانون رو هر کسی به تنهایی می تونه اجرا کنه ! پس چرا سهم ما از این قانون هیچه ؟؟؟؟...و مادر عقده های زندگی مشترکش رو سر بچه بی گناه خالی میکنه ، چون ۹ ماه اونو توی شکمش نگه داشته و ۱ سال بهش شیر داده ...
با توام ، تو دیر یا زود پدر یا مادر ِ بچه یا بچه هایی می شی که نه تنها فردای جامعه که فردای تو رو هم می سازند ...به دنیا آوردن بچه هنر نیست ، آینده بچه تو با تربیت امروزش شکل می گیره ، پس اون رو به بهترین وجه ممکن در ذهن کوچکش نقاشی کن !
پ.ن :
فکر می کردم خود را خوب شناخته ام . دیروز بعد از بیست و ؟ سال زندگی فهمیدم با غریبه ای زندگی می کردم که تازه امروز آشنایم شد .
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 1:56 توسط : *يه دوست*
آن روی سکه
زندگی اگر نام آسانی داشت دیگر بر زمین تلاش معنای خویش را از دست میداد و در آسمان ، رنگین کمان !
-----------------------------------------------
میترسم .
میترسم ؛ نه از تعقيب سايه و سنگ ،
نه از شبهای بی مهتاب و زوزهی گرگ ،
از آدمها...
از آدمها میترسم.از آن که با من می نشيند و برمیخيزد.
از آنکه هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم میگويد.
از دوستنمايان ...
از آن که دوست مینمايد میترسم.
از همانانکه ــ به قول فروغ ــ مرا میبوسند و طناب دار مرا میبافند ...
سالهاست که میترسم.
از آدمها میترسم و می گريزم به خلوت.
به خلوتِ خالی از چشم میگريزم و میترسم از چشمهايی که خلوتم را میپايند …
میگويند هر کاری عقوبتی دارد ؛
عقوبت ريختن آبروی ديگران،
عقوبت تمسخر، تحقير و عقوبت شکستن دل !!
تو بگو ...بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟
کاش در زمان پيامبری میزيستم ، از ترسهايم میپرسيدم و از عقوبت کشيدنم .
کاش ناگاه از جايی الهامم میشد که اين درد که میکشم از کجاست ! دوستی میگفت: فکر کن حالا ! حتماً گناهی کردهای، توبه کن از گناهانت!
من فکر میکردم با خودم ...من گناه نکرده بودم خدای من مثل خدای آنها سختگير نبود که از من کارهای سخت بخواهد.....
مادرم هميشه می گويد : هر چه به ما می رسد، هر چه به ما میدهند، هرچه که میگويند سرنوشت ماست، همه را يک روزی، يک جايی از ما پرسيدهاند و بلهاش را گرفتهاند.
از من هم پرسيدهاند؟يادم نمیآيد ...! و اين شايد معنی همان تقدير است که هيچ وقت نفهميدمش.
من میترسم از اين همه دروغ از تزوير.
میترسم از متنعّم بیدرد که نفَس از گرما میآورد و لب به نصيحت و شماتت میگشايد.
حتی از تو...
راستی ای چشمهای ناآشنا !
تو که ترسهايم را میخوانی ، تو کيستی؟
کيستی ای چشمهای پنهان ؟ از تو هم میترسم .
اما گاهی میخواهم به تو بگويم. همهی ترسهايم را بريزم جلوی ديدگانت تا بخوانی....
شايد دست هايت را گشودی
شايد به پيامی و كلامی مرا نوازيدی!
ای مخاطب ناآشنا !
شايد دست هايت را برايم به سوی آسمان بلند كردی
و ستاره ای چيدی!
ستاره را در كلامی بگذار و برايم بفرست!
پ.ن 1 :
نمی دونم از کیه ، دوستی برام فرستاده بود و من هم بی مناسبت با این روزها ندیدمش . چه اشکالی داره این وبلاگ گاهی غیر از حرف دل من با حرف دوستان دیگری مزین بشه ، این وبلاگ از کم حرفی من دلگیره ، می دونم ! وگرنه شماها که خیلی هم خوشحالین ، هرچی باشه خوندن اون همه حرف وقت می خواست ، که انصافا بعضی از دوستان گلم براش وقت هم می ذاشتن و بعضی ها فقط یه سُک سُکی می کردند و می رفتند !
پ.ن 2 :
حالم خوبه ، فقط برای اینترنت وقت کمتری می ذارم ، گاهی پیش میاد که یک روز کامپیوترو روشن نمی کنم ، این کار از من بعید بود ! خدا رو شکر یه کوچولو عاقلتر شدم : با کبریت بازی نمی کنـــــــم ، دست به گاز نمی زنــــــــــــم ، در یخچالو باز نمی ذارم ، قبل از غذا دستامو خوب می شورم ، قبل از خواب مسواک می زنــــــم ...........دلم برای خودم نمی ســـــــوزه ، اشتباه دیروز رو امروز هم تکرار نمی کنــــــم ، اگر از کسی یا چیزی خوشم نیومد بدون رودر واسی می گم نـــــــــــــــه ، با هرکی مثل خودش رفتار می کنم مخصوصا اونایی که از یه جای فیل افتادن تا یه جای دیگه شون بسوزه ! ( حرمت این وبلاگو نگه داشتم )
پ.ن 3 :
چه خوش خوشانم میشه وقتی از سه متر پارچه به جای یه بلوز و یه دامن ، دو تا بلوز و یه دامن در میاد ! اینم حسودی داره ؟ ، آدم دردشو به کی بگه آخه ؟
پ.ن 4 :
فیلمهای آبی ، سفید ، اخراجی ها ، طلای سرخ ، دَه ، رو دیدم ...بعضیاش قدیمی تر بود ، متاسفانه در مورد فیلم ، آپ تو دیت نیستم اما فیلم « دَه » عباس کیارستمی به دلم نشست ! آبی و سفید هم همینطور .
پ.ن 5 :
دوشنبه از صبح که بیرون رفتم همه جا بوی یاس می داد ، انگار یکی از تمام مسیرهایی که من گذشتم قبلا گذر کرده بود ، حتی توی تاکسی .
پ.ن 6 :
چیه ! به من نمیاد از ساعت 7:30 شب تا 8:30 به سرعت برق و باد ، تک و تنها برای مهمونهای ناخونده شام آماده کنم ؟ فقط یه امتحان بود ، می خواستم ببینم سرعت عملم چقدره ! سرعت ؟ یه چیزی در حد فیلمهای صامت و کمدی قدیمی !
پ.ن 7 :
دلم همینطوری امروز هوای نوشتن کرد ! دلم هــــــــوای ................................................چیپس و ماست موسیر کرده . آخه بعضی ها مثل این دو تان با این تفاوت که چیپس و ماست تو هر سوپر مارکتی پیدا میشه اما اونا هرجایی پیدا نمی شن !
پ.ن 8 :
- عینک بدبینی رو که برداشتم ، پشت یک ظاهر اخمو و خشن ، معصومیت کودکانه ای دیدم...چرا ما عادت داریم فقط یک روی سکه رو ببینیم ؟
- شاید هر دو روی سکه یکی باشه !
پ.ن 9 :
1) هفته ای دو پُست
2) هفته ای یک پست
3) هر دو هفته یک پست
این یعنی اینکه من بزرگتر شدم !؟ یا کارهای مهم تری هم به جز وبلاگ نویسی دارم !؟ تو هرطور می خوای فکر کن ...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 2:13 توسط : *يه دوست*
