تبليغاتX
يك نفس تازه هرگاه که تلاطم زندگي تو را به سختي به صخره ها مي کوبد ... تنها کافي ست که چشمانت را ببندي... نفسي عميــــــق بکشي ...و بداني که...خدا اينجاست
يك نفس تازه
زندگی درک همین اکنون است
دوشنبه 1386/03/28
candles



.My dear friend (!) , this is your candle

your candle

:last night Your candle said
" Don't be afraid, while I am still burning we can re-light the other candles ,
" I AM HOPE 

your candle and...

...I am hope ...
I'm waiting for the golden chance . it's coming soon

 

* دیشب با دیدن این صحنه به یاد داستان چهار شمع افتادم !

--------------------------------------------------------------------

برای درد غریبی « دوا » شدن سخت است

میان مردم کـــــافر ، خـــــدا شدن ســـخت است

میـــــان این همه ســـــــقراط پوچ خیــــالی

برای حل معمـــــا ، چرا شدن سخت اسـت

*امیدوارم حضرت فاطمه (س) حاجت همه رو « روا » بدونه !

پ.ن ۱:
دوست خوب مثل رابطه بین دست و چشم می مونه :

وقتی دستت زخم میشه چشمت گریه میکنه ، و وقتی چشمت گریه میکنه ، دستت ، اشکت رو پاک میکنه !

پ.ن ۲:
دیشب خوابی دیدم ، خوابی که بیداری بود ...


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:22 توسط : *يه دوست*
یکشنبه 1386/03/20
تا فردا ...

- هر چی خدا بخواد
- خدا هیچوقت برای بنده هاش بد نمی خواد !

«من ، بدون هیچ گونه وابستگی همه مردم را دوست دارم و همه مردم نیز ، بدون هیچ گونه وابستگی ، مرا دوست دارند !»
وقتی بدون هیچ گونه وابستگی دیگران را دوست بداری ، دیگران شامل همه مردم خواهند بود ، همه آنهایی که در زندگیت می آیند و می روند ، وقتی وابسته نباشی محبت را بی منت نثار می کنی و از بین همه مردم ، افراد خاصی انتخاب نمی شوند تا زیر سایه احساس لطیفت آرام بگیرند !
فراموش نکن : تو نمی توانی به همه مردم وابسته شوی اما می توانی همه را دوست داشته باشی . دوست داشتن یعنی احساسی که عاری از خشم و نفرت و کینه و هر حس ناخوشایند دیگری باشد . حتما این جمله را شنیده ای : دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند کار سختی نیست ، مهم آن است کسانی را که دوستمان ندارند دوست بداریم ! واقعا چند درصد از مردم این جمله را جدی می گیرند ؟ وقتی پای منافع شخصی در میان باشد تقریبا 0 %

فقط اینو می دونم که زنجیر وابستگی ، محبت و عشق رو منحصر به شخص یا اشخاص ویژه ای میکنه و در این حالت خود به خود حصاری دور ما شکل می گیره و ما رو در خرج کردن محبت ، خسیس می کنه !
و کلام آخر : دوست داشتن و عشق دو مقوله جدا هستند . عشق زنجیر است و دوست داشتن رهایی ! گاهی زنجیر عشق از هر رهایی ارزشمندتر است اگر...

پ.ن ۱ :
....................................................................................................................................................................................
.....................................................................................................................................................................................
.......................................................................................................................................................................................
.....................................................................................................................................................................................
........................................................................ !

کی فکر می کرد اینقدر غد و یکدنده باشم !
منتظر باش و ببین سرنوشت کسی که پا روی احساس و علایقش میذاره و بعضیها به خاطر این کار سرزنشش می کنن ولی اون فقط با منطق خودش جلو میره چی میشه ! (من هم مشتاقم بدونم )
حتما توی دلتون به این همه حماقت و سرسختی من می خندین ! مهم نیست ...


پ.ن ۲ :
چند روزی رفتم مشهد ، به این سفر احتیاج داشتم ، برای بیرون ریختن خیلی چیزها از درونم به کسی که بدون هیچ انتظاری فقط بشنوه ، فقط ببینه ، و بعد مسیر رو بهم نشون بده که نشونم داد .
به یاد همتون بودم ، اونایی که بهم لطف دارن و همیشه به وبلاگم سر می زنن ، همه اونایی رو که به اسم می شناختم ، هیچ کدومو فراموش نکردم ...راستی سولی من هم وظیفه مو انجام دادم !

پ.ن ۳ :
من توی این وبلاگ راحت می نویسم ،  نمی نویسم ، می نویسم ! نمی نویسم ! می نویسم ؟ نمی نویسم ؟......
خودسانسوری خوب نیست !

پ.ن ۴ :
عشق ، ضد منطق است و این بخش ، ضد منطقی ترین بخش عشق است !
(نادر ابراهیمی)


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 15:55 توسط : *يه دوست*
جمعه 1386/03/11
نشانه ها


همیشه تکرار کن :
من ، بدون هیچ گونه وابستگی همه مردم را دوست دارم و همه مردم نیز ، بدون هیچ گونه وابستگی ، مرا دوست دارند !


من تنها بودم . اون هم آگاه بود . اومده بود تا تنهایی منو پر کنه ، اومد تا منو در راهی که می رفتم همراهی کنه . اینو خودش بهم گفت . من هم آگاه بودم : دستش توی دست من بود اما دلش یه جای دیگه ، همسفرش رو به خاطر من تنها گذاشته بود . هر وقت می ایستادم به پشت سرش نگاه می کرد و من حسرت رو از چشماش می خوندم ! بهش اطمینان دادم که راه رو بلدم . تشویقش کردم که برگرده ...منو بوسید و رفت . دست در دست هم رفتند ، صدای خنده هاش رو هنوز هم می شنوم و چه خوشحالی بالاتر از این !

روز بعد تمام اون لحظات از سرم گذشت ، فهمیدم اومده بود تا پیامی رو به من برسونه اما چه پیامی غیر اینکه من اون روز رو فراموش کرده بودم : سالروز تولدش !!!

امروز با یک شاخه رز به دیدنش رفتم . قبل از من هم کسی به دیدنش اومده بود این رو از شمع 27 سالگی که براش فوت کرده بودند و تاج گل زیبایی که براش هدیه آورده بودند فهمیدم .
اشک در چشم و بغض در گلو سلام کردم ، ازش پرسیدم : چی رو می خواستی به من نشون بدی ؟
هنوز جواب نگرفتم !
کمی دورتر صدای سوزناک نی ، منو یاد اونچه نباید ، انداخت ...
فروغ ! تولدت مبارک ، تا حالا دیده بودی روز تولد کسی گریه کنن ؟
من هنوز هم منتظر جوابم .


پ.ن ۱ :
به تو : دل من هم تنگ شده بود ، رفتی و پشت سرت رو هم نگاه نکردی ؟ اما من همیشه به یادت بودم . نظرت محفوظه :)

پ.ن ۲:
فهمیدن اسمم کار سختی نیست ، فقط کمی دقت می خواد و در این وبلاگ بارها و بارها گفته شده ، دعاهای من برای همه با همین کلمه شروع میشه :) ...من
لایق فرشته بودن نیستم اما از لطفت سپاسگزارم . راجع به درخواستت هم چشم .

پ.ن ۳ :
من در صف تاکسی منتظرم .
- خانوووووووووووووووووم ، موهاتو بکن تووووووووو
به طرف صدا بر می گردم ، مینی بوسی که همون لحظه از کنارم رد شده بود ، مینی بوس نیروی انتظامی !
مردمی که توی صف بودند نگاهی به هم کردند ، بین این جمع همه عادی بودند ، کسی بدحجاب نبود !
سوار تاکسی میشم . دو کوچه نرسیده به خونه پیاده میشم و در کمال تعجب همون مینی بوس رو می بینم که چند متر جلوتر مشغول جمع آوری دخترای بدبختی
مثل منه که امشب برای جلوگیری از برخورد نیروهای انتظامی با افرادی که مسوول پر کردن مینی بوس هستند ، امثال منو طعمه خودشون کردن ! خدا با من بود ، ازش متشکرم . البته زورشون که به اصل کاریا نمی رسه به بقیه متوسل میشن .کم کم باید شال هامو ببوسم و بذارم کنار . امروز به جای شال ، یه مقنعه جدید خریدم ! کاش حداقل قفسی طلایی می ساختن !

پ.ن ۴ :
- به شوخی یا جدی : سخت نگیــــــر ، خیلی کلاس میذاری !
- کی ؟ مـــــــــــــــــن ؟
انتظار نداشتم با درک موقعیت ، چنین چیزی رو بشنوم .در جوابش فقط سکوت می کنم ، در نیابد حال پخته ، هیچ خام ......پس سخن کوتاه باید والسلام

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 2:16 توسط : *يه دوست*
چهارشنبه 1386/03/02
کاش لایق سخت ترین کار عالم بودی

بدان ، نباید در همانی که همیشه بوده ای بمانی ، همیشه راه دیگری هست .گاه آسان نیست خندان با جهان رو به رو شوی اما
فردا روز دیگریست ...

(یک مکالمه کوتاه از فیلم عقرب )
- چرا زندگیه ما اینقدر سخته ؟
- هر چی رو که زندگی بهت داد بپذیر !

زندگی مثل عقربه : نیش زندگی رو یکی به کین میگیره و یکی به اقتضای طبیعتش .برای رسیدن به بهترین باید نیش دردناک زندگی رو هم تحمل کرد اما به چه قیمتی؟ چرا این زندگی همش به بعضیا نیش میزنه ؟ چرا همیشه باید خودمون رو با بدتر از خودمون مقایسه کنیم تا درک کنیم که خدا چه نعمتی بهمون بخشیده ؟ چرا با دیدن یه نابینا می گیم خدایا شکر که ما بیناییم ، چرا با دیدن یه بیمار شیمی درمانی به ارزش سلامتیمون پی می بریم ؟ چرا تفکرات عمیق ما گذراست ؟

خدایا ! تو خدایی ، تو بزرگی ، تو بگو جواب این همه ظلم بنده های بدت رو چطور می خوای بدی ؟ زندگی که از هم پاشیده ، عشقی که مرده ، قلبی که شکسته ...عدالتت رو برای اونهایی که از درک وجودت عاجزند ، معنی کن !

-----------------------------
کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم !!
گفته بودم دلم یه مسافرت کوتاه می خواد با دوستان هم سن و سالم....چند روز بعد با 27 نفر رفتم دیلمان ، کوه ، دشت پر از گل ! یه هوای تازه می خواستم .
شاید به نظر خدا این ، در اون لحظه مهم ترین نیاز روحی من بود .
این هم چند تا عکس :

دیلمان اردیبهشت 86

 دیلمان اردیبهشت 86

دیلمان اردیبهشت 86

-------------------------------
براش احترام زیادی قائل بودم و هستم .دلم برای مظلومیتش سوخت . بیشتر ، نگاهش خیره به زمین بود ، اصلا توی یه دنیای دیگه سیر می کرد ...هیچ وقت دلم برای کسی اینطور نسوخته بود ، در هیاهو و شادی جشن کسی پشت میکروفون می خونه : کی اشکاتو پاک می کنه ....حقیقتا جای این ترانه اینجا نبود ! فضا رو سنگین کرد .
بغضی راه گلومو میگیره ، و شاید بقیه هم همینطور . همه چیز  دور سرم می چرخه ، تو سرم همه میان و میرن ، عجیبه ، اولین باره که سرم از این همه سر و
صدا و رفت و آمد درد نمی گیره ! اولین باره در چنین مکان و زمانی بغض دارم ، اولین باره در چنین مکان و زمانی دلم اینطور میگیره ، اولین باره چشمم می سوزه...اولین باره اشک یه مرد ...

به هر دو لبخند می زنیم ، برای هر دوشون دست می زنیم ، به خاطر هر دوشون بلند می شیم ، به هر دو تبریک میگیم ، برای هر دو آرزوی خوشبختی می کنیم ...تنها کاری که از دستمون بر می اومد.
کاش این انتخاب از روی اجبار نباشه . کاش همه تصورات اشتباه باشه چون ارزشش بیشتر از اون چیزی بود که دیدم.

---------------------------
تو همون جشن ، یکی از دوستامو بعد از 19 ساااااااال دیدم . کی باور میکنه؟ هنوز هم همون بود ، یکرنگ و بی ریا . دوست کلاس اول دبستانم که از 7 سالگی به
بعد دیگه همدیگرو ندیدیم . چقدر حرف زدیم ، کلی خاطره از 7 سالگی مرور شد :
از خجالتی بودن من که اولین روز پای تخته سیاه رفتم و بدون اینکه حرف بزنم دوباره نشستم .
از مانتو شلوار همیشه اتو کشیده که باعث تحسین مدیر و ناظم و معلم بود.
از ماجرای اون روزی که من و دوستم بدون اجازه ناظم ، زنگ تفریح برای خرید آلبالوی خشک از مدرسه رفتیم بیرون و مغازه بسته بود و دست از پا درازتر با هراس
برگشتیم و همه دورمون جمع شدند و اون لحظه ای کهخانوم مدیر با اون خط کش بلند 50 سانتیش تنبیهمون کرد طوری که کف هر دو دستم قرمز شد و بعد از اون تا آخر کلاس سرمو از روی نیمکت بر نداشتم .
از 5 تومنیم که افتاده بود توی دستشویی مدرسه و من مثل گربه ای که به گوشت زل زده در حسرت از دست دادنش به دستشویی خیره شده بودم .
از اون دوست بغل دستیم که بیسکویتمو از کیفم بدون اجازه برداشت و دو لپی خورد و یه آب هم روش و من موندم و یک شکم پر سر و صدا و چشم پراشک !
از اون روزی که قرار بود واکسن بزنیم و یکی از بچه ها که در بسته کلاس و سرنگهای تیزو دید خودشو محکم چسبونده بود به میله های پنجره و با جیغ و فریاد به
زور دندون می خواست میله های آهنی رو بشکنه و در بره .......
یادش به خیر ....فکر می کردم به مرور زمان خیلی از خاطراتو فراموش می کنم اما داشتن یه هم صحبت این فرضیه رو باطل کرد.

دلم برای تو هم تنگ شده ، از تو هم پرسیدم ، تو هم مثل من کوچ کردی ، تو هم رفتی ، من برگشتم اما تو برنگشتی ! خوابتو می بینم ، تو تنها دوست دوست داشتنی من بودی ، یه آهنربای قوی منو به طرفت می کشه ! هرجا هستی برات آرزوی خوشبختی می کنم و مطمئنم یه روزی دوباره همدیگرو می بینیم !!!

-------------------------
چهار نفری با ماشین میریم ولگردی !
سی دی روشنه و این ترانه رو می خونه.
دو نفر این ترانه رو دوست دارن ! پس به احترام این دو نفر همه سکوت می کنند ! شیشه رو پایین می کشم ، باد به صورتم می خوره و....سبک میشم.
ترَک بعدی تکنو ! چه ضدحال بود ! حوصله شو ندارم .نمی تونم مثل اونا قهقه بزنم ....من این تیپی نیستم ، نمی تونم نقش بازی کنم . دو دور که زدیم می خوام
منو برسونن خونه ، میرم خونه و اونا هم سه تایی میرن دور بزنن.تا میام بالا یکی زنگ میزنه و میخواد باهاش برم بیرون.هنوز مانتومو در نیاورده بودم، قبول می کنم میگم پیاده بهتره میگه نه با ماشین بریم ...دلم می خواست پیاده روی کنم که نشد . میگم تازه از بیرون اومدم نتونستم با اونا بمونم میگه تو یه چیز دیگه ای ، گروه خونت مثل اونا نیست ! چه گروه خون عجیب غریبی دارم !!!
یک خاطره : 
من همیشه تو مدرسه و دانشگاه بچه آرومی بودم...سال سوم دبیرستان دبیر زیست شناسی سر کلاس آزمایشگاه زیست یه چیزی گفت که هنوزم یادمه. درس
اون روز هم مربوط به گروه خونی بود و همه باید گروه خونشونو مشخص می کردن دبیرمون وقتی خواست از من خون بگیره گفت:" من مطمئنم گروه خونی تو با همه بچه های این کلاس فرق داره "  ! لابد اینم از تجربه حدود 25 سال کار و همچنین برخوردش با دانش آموزان مختلف بوده.همه منتظر بودن ببینن ایشون راست میگن یا نه .
بچه های اون کلاس شرّ مدرسه بودن و  و در کمال تعجب گروه خونی اکثر اونا مشابه بود! و من تک بودم !! هیچ کس در اون کلاس گروه خونش مشابه
من نبود ! دبیر زیست از اینکه فکرش درست بوده خیلی خوشحال بود.حدس میزنی گروه خونی من چی باشه ؟ اگه مشخصات گروه های خونی رو بدونی ، حدس زدنش کار چند دقیقه ست :)

--------------------------
پ .ن 1:
و سکوت زيباست
همچون اشکی نريخته که التهاب لحظه های هست شدن را سخن می گويد
و من اکنون ساخته خواهم شد برای بودن ، هست شدن
و لحظه هایی که خواهم ساخت با دستهای قدرتمند خویش
سکوت
سکوت
تا دستانم را نیرو بخشم
برای لحظه های بخشــــــــش !!!

پ.ن 2 :
ميان اين همه زمزمه، «سکوت» تنها نشانه اتفاق ناگهانی توست .
دوست خوبمون آقای علی طلوعی ، قلم زیبایی دارند ، سبک نوشته هاشون رو دوست دارم ، همونطور که قلم نادر ابراهیمی به دلم می شینه !

 پ.ن 3 :
هوس کردم چند روزی دختری با کفشهای کتانی باشم ، البته نه از اون نوعش !

پ.ن 4 :
بخشیدن آسان نیست ، کسی را ببخشید که لایق این سخت ترین کار عالم باشد !

پ.ن 5 :
این درسته که اکثرا بچه های اول تو زندگی بیشتر بهشون سخت میگذره ؟ یا بیشتر سختی میکشن ؟ و اینکه اکثرا سرشون کلاه میره مخصوصا اونایی که آرومترند
؟ هیچ میدونی اونهایی که آرومترن درونشون در حال جوشیدنه ؟؟؟ میدونی این همه خودخوری چقدر آزارشون میده ؟ هیچ میدونی بچه های اول از لحاظ عاطفی بیشتر هوای خانواده رو دارند؟ و تمام خانواده رو به خودشون ترجیح میدن ؟ و اینکه افسردگی بیشتر به سراغشون میاد ؟ اگه بچه اول نباشی نمیدونی من چی میگم .از اینکه اول هستم خوشحالم :

اگر خدا مرا جور دیگری می خواست ، جور دیگری خلق می کرد !!!!!!

پ.ن 6 :
دلتنگ بودم ، از همه چی گفتم تا سبک بشم . حالا مثل بچه های خوب پاشین برین به کارتون برسین ، بسه هرچی خوندین


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:50 توسط : *يه دوست*