با من بگو
با من بگو ،
بگو تا ابرها گریه کردن چگونه می تواند دلتنگی های شبانه ات را کتمان کند؟
مگر تو برای به ستاره نشستن آسمان سوگند نخورده ای؟
مگر تو به انتظار چشمان مهربان مهتاب نمانده ای ؟
مگر تو نردبانی از محبت بر خارهای دلهای تیره نکشیده ای؟
مگر دیوارهای سخت قلب کینه توزان را به خداوند نسپرده ای ؟
پس نگران چه هستی ای دوست !
باش و نظاره کن که چگونه باران عشق تو ، قلب سیاه زمینیان را تطهیر خواهد کرد !
(*یه دوست*)
سلام
پس از یک ماه دوری از نت و وبلاگ نویسی دوباره برگشتم...دلم برای اینجا و دوستانم تنگ شده بود. راستش رو بگم هر وقت این وبلاگ رو باز می کردم، صفحه نظر خواهی رو می خوندم یا ایمیل ها رو چک می کردم ، از اینکه نمی تونستم جواب بدم شرمنده می شدم ؛ واقعا وقتش رو پیدا نمی کردم. اما الان کمی رو به راه شدم.
یادمه توی یکی از پستهای این وبلاگ گفته بودم « دلم می خواد مربی م ه د بشم » ، شدم !
من با همکاری یک دوست به طور مشترک یه م ه د رو اداره می کنیم ، حالا من مربی م ه د شدم و این خواستن به قیمت از دست دادن آرامش فکریم فراهم شد. خدا رو شکر می کنم که منو درگیر کاری کرد که بهش علاقه دارم...و می دونم که اون آرامش قبل دوباره بر می گرده و اگر این روزها دچار خستگی های مفرط می شم به خاطر فشار کاریه که در ابتدای هر کاری ، باید متحمل شد .
فرصت خوبی بود که بتونم صبر و تحملم رو محک بزنم و خوشبختانه تا به الان موفق بودم ...فکر نکنید سر و کله زدن با بچه ها کار آسونیه ، اون هم بچه هایی با تربیت و فرهنگ های تا حدودی متفاوت ، و همینطور تحمل جیغ های بنفش بچه های شیرخوار که فقط توی بغل تو به آرامش می رسن ! این یعنی چی ؟
باز هم خدا رو شکر می کنم که این توانایی رو بهم داده ، کاری که چند تا مربی رو بعد از یک هفته فراری داد :).............کار با بچه ها اعصاب می خواد ! بچه ها خیلی خوب احساس کسی رو که در آغوششون می گیره می فهمن...شاید باور نکنید بچه یک ساله ای هست که وقتی بهش می گم گل می خنده و وقتی بهش می گم خل قهر می کنه و روشو از من بر می گردونه و با زبون بی زبونی چند تا فحش هم بهم میده :).........خیلی با مزه ست...البته من مربی بچه های پیش دبستانی هستم و موضوع اینجاست که همه بچه ها می خوان تو اتاق من باشن ، هم شیرخوار و هم نوباوه ولی به هر صورت با کلی ترفند هر روز اونها رو از این اتاق جدا می کنم...امیر یک ساله امروز با چنان سرعتی از پله ها بالا می اومد که خودشو به اتاق من برسونه که همه خندیدن. خلاصه دنیایی داریم با این بچه ها ...دلم می خواد باز هم بنویسم...باز هم بگم...این روزها من هم انگار بچه شدم،خرید من شده کاغذ کادو و برچسب های شکل دار...مداد رنگی و پاستل و گواش...انواع مقوا و کاغذهای رنگی...سرچهای اینترنتی برای کودکان...شب ها تا دیر وقت بیدار موندن و درست کردن انواع ک ا ر د س تی برای م ه د....
دلم برای خودم تنگ شده ...برای کودک درون خودم...برای نیازهای طبیعی خودم : مطالعه ، کارهای هنری مورد علاقه م...
علتش این بود که چند ساله بیکار بودم ، به قول معروف صاف راه رفتم ولی همه چیز به زودی به حالت عادی بر می گرده... اینو مطمئنم .
پ.ن ۱:
اگر در این مدت بهتون سر نزدم از همه دوستای خوبم عذرخواهی می کنم...از این به بعد جبران می کنم.
پ.ن ۲ :
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
پ.ن ۳ :
دانستنی ها : ( فقط برای تاکید بیشتر ؛ می دانم که می دانید)
وقتی مي خواهيد با تلفن همراه به شخصی تلفن بزنيد تا زمانی که آن فرد جواب نداده گوشی را به گوشتان نزديکتر نکنيد چون بلافاصله بعد ازشماره گيری تلفن همراه از حداکثر قدرت ارسال پيام استفاده ميکند در هنگام دريافت پيام کوتاه نيز مراقب باشيد. درهنگام استفاده از تلفن همراه از گوش چپتان استفاده کنيد چون اگر از گوش راست استفاده کنيد مستقيما بر مغزتان اثر می گذارد.
پ.ن ۴:
اندیشه های ماندگار : هر کاری را که انجام می دهی آن را به بهترين نحـو انجام بده حتی اگر آن کار ديوانگی باشد. « بالزاک »
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:59 توسط : *يه دوست*