تبليغاتX
يك نفس تازه هرگاه که تلاطم زندگي تو را به سختي به صخره ها مي کوبد ... تنها کافي ست که چشمانت را ببندي... نفسي عميــــــق بکشي ...و بداني که...خدا اينجاست
يك نفس تازه
زندگی درک همین اکنون است
دوشنبه 1386/08/28
گاهی بخند

امروز از اون روزهایی بود که از اول صبح با دیدن یک صحنه خنده دار بدون در نظر گرفتن زمان و مکان ، در هر لحظه از روز بی اختیار لبخند می زدم و ضایع ترین حالت زمانی بود که خودم رو با نیش باز در آینه جلوی تاکسی دیدم ...سر کلاس هم داشتم شعر کتاب رو برای بچه ها می خوندم که یه دفعه زدم زیر خنده اونم با صدای بلند...اتفاقی بود اما با کاوش های ذهن من ، منطبق شد .

ای زندگی !
فاصله بین خندوندن و گریوندن منو چقدر کوتاه کردی ! رو کدومش حساب کنم ؟!


پ.ن 1 :
دیروز از دست دوستی ، حسابی دلم گرفت . شاید برای همیشه . اما براش آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم . احساس کردم با نگاه مثبت به زندگی ، مورد طعنه یا تمسخر یا ( دل خوش سیری چند! ) قرار می گیرم . این سوء تفاهم نیست ، واقعیته ...عکس العمل بعضی ها در مقابل جمله های من ، گاهی به طور ناگهانی ، اعتماد به نفسم رو ازم می گیره ! می شکنم ولی لزومی نداره همه صداشو بشنوند ؛ این چیزی بود که هرگز نگفتم ، اما حاضر نیستم با حرفهای امیدوار کننده ، باعث ناراحتی خودم و دیگران بشم...بنابراین از این به بعد ، مخاطب تمام جمله های مثبت ، خودم هستم ! قضاوت دیگران دیگه برام مهم نیست ، همونطور که قضاوت من برای اونها ! عادت به رنجاندن دیگران ندارم حتی اگر رنجیده باشم .

پ.ن 2 :

ای روزهای خوب که در راهید

ای جاده های گمشده در مه

ای روزهای سخت ادامه

از پشت لحظه ها به در آئید

ای روز آفتابی

ای مثل چشمه ی خدا ، آبی

ای روز آمدن

ای مثل روز ، آمدنت روشن ...

(قیصر امین پور)

پ.ن 3 :
تو ( *یه دوست* ) در مسیر جذب بهترین امواج قرار گرفتی ! هوشیار باش ! 

یه تخته وایت برد کوچیک تو اتاقم نصب کردم که هر روزم رو با جمله های روی اون آغاز می کنم ، توی خونه عادت همه شده که روزانه به اتاقم سر بزنن و حرف دل منو روی تخته بخونن ، حتی اگر با من حرف نزنند. آخر هفته ها که برادرم خونه ست اگه دستش به ماژیک برسه کنار جمله های مثبت من ، ناامید کننده ترین کلمات رو می نویسه ،می دونم شوخی میکنه اما  فراموش نکنید: هر چیز مکتوبی قابل احترامه ، بنابراین ذهنیات خودتون رو در قالب مطالب دلنشین و عمیق مکتوب کنید!

ماژیک رو قایم کردم !!!
فریاد نمی زنم ، می نویسم ...


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:38 توسط : *يه دوست*
جمعه 1386/08/25
و خوش به حال پرنده

و خوش به حال پرنده

پرنده در صدای خوشش ، رنج و درد و ماتم نیست

پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست

و خوش به حال هوایش

و خوش به حال دلش

و خوش به حال پرنده

که مثل آدم نیست

(مجتبی کاشانی)

پ.ن ۱ : همسفر جدید مبارک !

پ.ن ۲ : آدمها تفسیر متفاوتی از خوشبختی دارند ... تجربه برای بعضی ها  تکرار مکررات است ، یعنی افتادن درگود زندگی و چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن...من نمی توانم ، سرگیجه می گیرم و محکم به دیوار می خورم و می افتم و بلند شدنم سخت می شود و مدام تلاش می کنم و زانوانم درد می گیرد تا مغز استخوانم و هیچ زخمی دیده نمی شود و این بهترین راه درد کشیدن است و من نه راحت و آسوده می خندم و می گویم به شوخی مُردیم از درد و هیچکس حرفهایم را باور نمی کند و من می خندم و دیگر نمی فهمم که خنده هایم ازدرد است یا بی دردی !............منتظر بودی چیز دیگری بشنوی ؟ خوشایند تر از این ؟ سرد شده ام و سخت ، سخت که می شوم زودتر می شکنم و فکر می کنم از انعطاف زیاد است !... اشتباه میکنم .

پ.ن ۳ : ایـــــن ، نوعی تخلیه روانی ست .

پ.ن ۴ : دست هایی که کمک می رسانند ، مقدس تر از لب هایی هستند که عبادت می کنند!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:34 توسط : *يه دوست*
جمعه 1386/08/18
با تو می گویم حرفهایم را...

1)

دلم ...

برای صفا و صمیمیت

و برای دلهره های بی پایان

و برای نام مقدس عاطفه و ایمان

و برای هرچه که از دست خواهد رفت
                                ... تنگ می شود.

2)

اولی : حرف نزن .

دومی : هر چه می خواهد دل تنگت بگو .

سومی : چشم .

دومی : جواب کی بود ؟

سومی : (سکوت)

(سالکی گفتا چه داری آرزو ؟ گفتم : سکوت . معنی صد نکته را در یک سخن پیچیده ام ! )

3)

من عشق را در هیاهوی روزمرگی ها گم کرده ام .

آی آدمها

به من هم فرصت زیستن بدهید .

(*)

مطالعه کتاب « آیا تو آن گمشده ام هستی » تالیف بارابارا دی آنجلیس به اتمام رسید. خیلی کمکم
کرد ،

کمک کرد تا بتونم جایگاه خودم رو پیدا کنم ، بعضی معیارها که قبلا ارزشمند بودند بی اهمیت شدند . و 

بعضی پارامترها در صدر قرار گرفتند . نیازهای خودم رو شناختم ، انتظارات و خواسته هامو . خودمو

جای  شخص دیگری گذاشتم ، گاهی رفتار خودم رو  تحسین کردم یا تغییر دادم اما هرگز خودمو سرزنش

نکردم...فقط از یک چیز ناراحتم ، در رفتار من تکبر یا غرور (نمی دونم )کاذب هست ، غروری که بعضی

افراد رو در بیان احساساتشون چهره به چهره با من دچار تردید می کنه ...متاسفانه اینو از یک دوست که

خوب منو می شناسه شنیدم وخیلی ناراحت شدم...اون عقیده داره که تا کسی با من مانوس نشه نمی تونه

بفهمه پشت این ظاهر کمی سرد ، صمیمیت دلگرم کننده ای هست که می تونه دوستان جدید رو به داشتن یه

رابطهطولانی مدت تشویق کنه .( ای بابا ؛ نمیشه که با همه یه دفعه صمیمی شــــــد ! )

حالا من موندم که با این دورویی خودم چه کنم ؟ آیا در نوشته های من هم این غرور کاذب احساس میشه ؟

تو رو خدا با من رو راست باشین . بیشتر شماها منو نمی شناسین ، بعضی از شماها هم منو چند بار دیدین ،

بعضی ها دوست صمیمی سالهای دور من بودین و بعضی ها رو هم ندیده دوستتون دارم انگار که سالهاست

می شناسمتون ولی با تمام این حرفها نگاه منتقدانه داشته باشین ، مطمئن باشین من از انتقاد استقبال می

کنم ، چون در وضعیت کنونی آماده تغییرات سازنده ام ....به هر حال چیزی که هست اینه که وبلاگ یا دفتر

خاطرات تنها جاییه که آدم با نوشتن در اونها احساس امنیت می کنه و خودش رو اونطور که هست نشون

میده حتی اگر گاهی مبهم بنویسه !

(**)

بالاخره دو تا دندون عقل باقیمونده رو هم به سطل آشغال دندون پزشکی سپردم . منشی خواست
دندونا رو

بهم بده ، اولش فکر کردم خوبه ببرم به بچه های م ه د نشون بدم  و یه سری توضیحات ابتدایی درباره

دندون ....بعدش با خودم گفتم مگه همین دندونا نبودن که یک ساله نذاشتن آب خوش از گلوم پایین

بره ...هفته ای نبود که به خاطر اینا دهانم آفت نزنه...الان ببرمشون خونه که چی بشه ؟ ( همه این افکار در

کمتر از 10 ثانیه از ذهن مبارک گذشت ) ...گفتم نمی خوامشون و اومدم بیرون...ولی خدا دندون نهفته رو

نصیب هیچ کس نکنه ، انگار دارن کُنده درختو می کشن بیرون ، همچین جر جر صدا میکنه که آدم مور

مورش میشه ، به خاطر همینم بود که 9 ماه آفت دهانو تحمل کردم . الانم که اینا رو تایپ می کنم 3 روز 

گذشته و به قول مامان ، بالاخره از بارگاهم ( که همون تخت بنده ست ) پایین اومدم (به قول نارنجی

مدرسه موشها : ایـــــــــــــــــــش ، فقط بلدن آدمو مسخره کنن) ...سمت چپ صورتم  همچین تپلی شده که

نگو ( می خواستم یه عکس از خودم بذارم اینجا ، بعدش دیدم چه فایده وقتی  میخوام صورتمو شطرنجی کنم

شما از کجا بفهمین چقدر تپل شدم ؟ )...به زن داییم میگم خوبه صورتم اینطوری تپل باشه ؟ میگه

واااااااااااااااای نـــــــــــه ، زشت میشی ، حتی اگه یه کمی هم پر بشی بازم خوب نیست ...تازه به من میگه

از وقتی م ه د میای بیشتر می خوری ، هر روز با خودت ساندویچ میاری ، مواظب باش تپل مپل نشی یه وقت

، کمتر بخور :(...............بالاخره ما نفهمیدیم بخوریم یا نخوریم ؟ ای بابا !

(***)

دارم به فضای م ه د عادت می کنم...من بچه ها رو دوست دارم...خودمو دست کم گرفته
بودم...الان احساس

خوبی دارم...خلاقیتم در حین کار با بچه ها بیشتر شده و خوشحالم که هر روز ایده جدیدی به ذهنم می رسه .

این میدونی یعنی چی ؟ یعنی اینکه اگه شرایط برای کاری فراهم می شد که متناسب با رشته تحصیلیم بود

مسلما در رشته خودم موفق تر از اینی می شدم که الان هستم !

(****)

در کنار آموزش به بچه ها ؛ نخواستم که بعد از ظهرم به بطالت بگذره و به بهانه اینکه تا ظهر
سر کارم بعد

از ظهر ها رو به خواب و استراحت و هدر دادن وقتم بگذرونم...گ ل ی م بافی رو یاد می گیرم...همونجا

تابلو ف رشهای بسیار زیبایی دیدم...انگیزم برای بافت تابلو  ف رش بیشتر شده...بعد از گ لیم اگر زنده بودم

میرم سراغ اون یکی . والـــــــــّا ، آدم زنده به چه درد می خوره ، من نمی فهمم چطور بعضی خانومها

دلشون میاد ساعتها وقتشونو جلو آینه سر اینکه امروز چی بپوشن یا چطور آرایش کنن ، هدر بدن ؟ نمیگم

بده ، خیلی خوبه که به خودمون برسیم ، این به آدم انرژی میده ، لزومی نداره که فقط برای جلب دیگران

شیک بپوشیم یا آرایش کنیم یا به هر نحوی به خودمون برسیم  ، خیلی وقتها به خاطر خودمون این کارو می

کنیم ، برای رضایت خود از خود...خودم هم از این قاعده مستثنی نیستم اما  هر چیزی به حدش ....من فکر

می کنم اونقدر درس برای آموختن تو این دنیا هست که حیفه بی تفاوت از کنارشون رد بشیم...

در هر حالی دوست دارم چیز جدیدی یاد بگیرم ...این کجاش بده ؟ تو دوست خوبی که وقتی می شنوی میگی :

«تو بازم کلاس میری ؟ بابا تو که دیگه هر چی کلاسه از رو بردی ! اصلا وقت می کنی برسی ؟» من به تو

چی بگم ؟... البته خوشنویسی هم به قوت خودش باقیه :)

(*****)

به...
من می خوام بهت فکرهای خوب بدم ، انرژی مثبـــــــت ، نگاه

کــــــــــــــــــــــــن ، ببیــــــــــــــــــــــــــــــــن !  ببین دنیا

چقـــــــــــــــــــــــدر  چیزهای خوبش رو داره به طرفت می فرسته !

تو موفق میشی تو موفق میشی تو موفق میشی تو موفق میشی تو

موفق میشی تو موفق میشی تو موفق میشی تو موفق میشی تو  موفق

میشی

تـــــــــو موفـّـق میشــــــــی....

 

GOD is here

پ.ن :
از دوستان خوبی که برام نظر گذاشتن و بهشون سر نزدم عذرخواهی می کنم.اگر منو لایق بدونید مزاحم میشم :)


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:49 توسط : *يه دوست*