تبليغاتX
يك نفس تازه هرگاه که تلاطم زندگي تو را به سختي به صخره ها مي کوبد ... تنها کافي ست که چشمانت را ببندي... نفسي عميــــــق بکشي ...و بداني که...خدا اينجاست
يك نفس تازه
زندگی درک همین اکنون است
شنبه 1386/09/10
یک روز تعطیل

انسان می تونه هم دایره باشه و هم یک خط راست ، انتخاب با خودته که تا ابد دور خودت

بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی !!!

----------------

یه عالمه کار عقب افتاده داشتم ، همه شونم گذاشتم واسه روز تعطیل ...عادت دارم لباسهامو اغلب با دست بشورم اما این بار که در کمدو باز کردم یه خروار لباس چرک ریخت بیرون ، البته نه چرک ، هر کدومو که دو روز می پوشم به رخت چرکا اضافه میشه و همینه که تا آخر هفته زیاد میشن.
خلاصه امروز اصلا وقت لباس شستن اونم با دستو نداشتم ، همه شو جز لباسای مشکی و بافتنی رو که از فرم خارج میشه و حتما باید با دست
شست ریختم تو لباسشویی ، وقتی روشن شد کلی ذوق کردم ، همکار به این خوبی :)...بعد بقیه رو با دست شستم .

رفتم سراغ ماهی خوشگلی که عید 86 خریده بودمش ، آب تنگشو عوض کردم ( هر کی میاد میگه : اِااااااا ، این هنوز م زنده ست ؟ ) منم میگم بله که زنده ست، باید بذارمش تو سفره هفت سین 87 :) ...هر وقت غذا میخواد دمشو تکون میده ، یا گاهی میره ته تنگ سرشو میبره زیر سنگهایی که ته تنگ ریختم. چند سال پیش هم یکی از اینا داشتم که دست آموز شده بود ...

بعد به گلدونای اتاقم آب دادم ، اتاقو مرتب کردم...بعد از اونم با خیاطی سرگرم شدم. یه هفته پیش پارچه پالتو خریدم ، چون وقت نداشتم خواستم بدم خیاط برام بدوزه که گفت از 15 آذر به بعد میتونه ! یعنی تا ببُره و پرو کنه و بدوزه میشه بهمن ماه !! به خودم گفتم مگه من چیم از اینا کمتره ؟ خودم می دوزم و این شد که برای اولین بار دارم پالتو می دوزم ، حُسنش به اینه که اگر هم مشکلی پیش بیاد واسه خودمه و حداقل ترس و دلهره خراب شدنشو ندارم .
بعد از ظهرم با اینکه دو دل بودم برم یا نرم بالاخره با بابا و مامان و دختر خاله م رفتیم دیلمان.

تصاویر زیر ، امروز ، جمعه نهم آذر تنها به فاصله 3 - 4 کیلومتر از هم گرفته شده !!! این همه سال که رفتم دیلمان ، این همه مناظرو که دیدم، هیچ کدوم و هیچکدوم به زیبایی چیزی که امروز دیدم نبود که متاسفانه به دلیل غرو لند های پدر بزرگوارم به خاطر یخ زدگی جاده و اینکه نمی تونست هر جا که من دلم می خواد ترمز کنه ، نتونستم از همه صحنه های دیدنیش عکس بندازم. حیف.مثلا یه درخت زرد و یه درخت سبز کنار هم و برف هم روی زمین نشسته (نماد تابستان و بهار و زمستان )....آبشارهایی که با همین مقدار کم برف از دل کوه در اومده بود ...و زیباترین صحنه مربوط میشد به درختهایی که بلور های یخ روی اون بر اثر تابش مستقیم نور خورشید بدون آب شدن ، حالتی رو به وجود آورده بود که تصور می کردی شاخه های درختها تماماً شیشه ای هستن ! ...

ساعت 6 رسیدیم خونه ، رفتم لباسهای مشکی رو که شسته بودم بیارم و اتو کنم ، با اینکه چند بار آبکشی کرده بودم باز هم سفیدک زد ، در مواقع عادی عصبانی میشدم اما اون لحظه نه ! با یه دستمال مرطوب تا جایی که میشد لکه های شلوار لی رو پاک کردم و مانتو و شلوارو دوباره شستم.
کلی کار نکرده دارم که الان میگم : لذت بعد از ظهر ارزشش بیشتر از این کارها بود. اینا رو میتونم با تاخیر انجام بدم اما اون مناظرو شاید اگر امروز نمی
دیدم ، هیچوقت نمی تونستم ببینم.

دیلمان آذر 86

دیلمان آذر 86

دیلمان آذر 86

دیلمان آذر 86

---------------------------

پ.ن : 

به خودم : فرشته نگهبان تو همیشه همراه توئه ، جلوتر از تو قدم بر می داره و هر جا که

تردید داری ، راه رو نشونت میده ، اگر خودت رو به خدا سپردی هیچوقت راه رو به اشتباه نمی ری !


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:41 توسط : *يه دوست*
دوشنبه 1386/09/05



به سنگ ها کسی گفت : انسان باشید .
گفتند که ما هنوز به قدر کافی سخت نشده ایم !

آدمهای نیک ، همیشه چشم های زیادی به انتظارشونه ؛ دستهای زیادی حسرت لمس کردنشون رو داره ؛ لبهای زیادی به خاطرشون می خنده ...!

--------------------------
پ.ن :
خدایا ، من می تونم نشونه هاتو درست بخونم . از اینکه هر روز بهم یه نشونه میدی متشکرم :)


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:19 توسط : *يه دوست*