جمعه 1386/10/21
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:56 توسط : *يه دوست*

شعبده بازي وسط بازار مکاره ايستاد و سه پرتقال از جيب بيرون کشيد و شروع کرد به اجراي تردستي با آنها.مردم شگفت زده از نرمي و ظرافت حرکات او ، گردش حلقه زدند . مردي که نزديک نويسنده ايستاده بود گفت :
« اين چيزي است که زندگي کم و بيش به آن شبيه است . ما همواره دو پرتقال در دو دست داريم و پرتقالي ديگر در هوا . اما آن پرتقالي که در هوا است ، تمام قضيه را متفاوت مي کند ! با مهارت و تردستي پرتاب مي شود ، اما مسير خودش را طي مي کند.
ما نيز مانند اين تردست ، رؤيايي را در جهان رها مي کنيم ، اما هميشه بر آن تسلط نداريم .
در چنين اوقاتي ، بايد بداني که چطور خودت را به دست خدا بسپاري و بخواهي که رؤيا در زمان مناسب مسيرش را به درستي طي کند و وقتي که کامل شد دوباره به دستانت باز گردد !! »
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:56 توسط : *يه دوست*
